171-  مرمت يا تخريب؟(هفته نامه بهاربروجرد 23/11/1386)

گذشت ايام در تغيير آداب و اطوار موثر است از جمله روابط زن و شوهر؛ به عنوان مثال در گذشته كم پيش مي‌‌آمد زن و شوهري براي خريد و يا امر واجب ديگري دوش به دوش هم در معابر عمومي ظاهر شوند و اگر اين اتفاق مي‌افتاد طرز بيرون آمدنشان جالب بود؛ مرد شاهانه و با سينه فراخ چند قدم جلوتر و زن بيچاره كه حكما بار و بنديل را با يك دست و فرزند تازه متولد شده را هم با دست ديگر در آغوش گرفته بود و فرزندان قد و نيم قد هم سلسله وار به او متصل بودند. پشت سر او حركت مي‌كرد. اما حالا وضع كاملا متفاوت شده، چطور؟ از قول يكي از دوستاني كه همچون من به تاريخ علاقمند است عرض مي‌كنم كه: ما كارمندان دولت، اول برج كه حقوق مي‌گيريم قسمت اعظم آن را دوباره بر مبناي اقساط وام‌هاي مختلف تحت عناوين: جعاله، مضاربه، ازدواج، خريد كالا، خريد مسكن و... دسته بندي و به بانك‌ها بر مي‌گردانيم و آنچه مي‌ماند به گونه‌اي براي آقايان زحمت آفرين مي‌شود كه آرزو مي‌كنند كه اي كاش اين ته مانده را هم از بانك نمي‌گرفتند؛ چرا؟ چون آدم‌هايي مثل حقير مجبوريم به ميدان رازان سابق ـ كه نمي‌دانم اسم و رسم آينده آن چگونه خواهد بود ـ رفته و از مغازه‌هاي سه راه جعفري، كه در آنجا از كاسب‌هاي بومي و قديمي بندرت اثري يافت مي‌شود، راسته بازارها و مسير خيابان‌هاي جعفري و صفا مايحتاج يك ماهه خودمان را بخريم؛ آن هم با مشقت فراوان، بدين شرح: صبح زود هنگامي كه چهره زيباي خورشيد خانم از افق بروجرد پديدار و انوار طلايي خود را بر سر اين شهر گل و بلبل مي‌تاباند پاشنه‌هاي كفش را وركشيده، كمربندمان را سفت مي‌كنيم و ابتدا دوش بدوش عيال مربوطه با اتوبوس خط واحدـ و نه تاكسي ـ به آن سو روانه مي‌شويم و خانم از همان ابتداي مسير شروع مي‌كند به پركردن انبان‌هايي كه در دستان حقير مي‌باشد و هر چه مسير سه راه جعفري، بازار، خيابان جعفري و صفا را طي مي‌كنيم بار ما سنگين‌تر، حالت بدن ما خميده‌تر و بالطبع فاصله ما با عيال كه مردانه جلو افتاده است و كالاهاي آنتيك! مغازه‌هاي مختلف را مي‌خرد بيشتر مي‌شود(به سياق ايام ماضي!!!)، البته ناگفته نگذارم در اين خريدهاي ماهيانه، حقير به دور از چشم عيال (كه آرزو مي‌كرد انشاا... متوجه نشود) دلخوشي‌هايي هم دارم كه سنگيني بار كالاهاي خريداري شده را تحمل پذير مي‌كند و آن اينكه در اين مسير چند بناي تاريخي و مذهبي وجود دارد كه ديدن هر ماهه آن براي من دلباخته دين و هنر و تاريخ لذتي دارد كه نگو و نپرس.

ديدن و گذر كردن از مسجد امام ـ كه بحمدا... به صورت علمي در حال مرمت است ـ و ميانبر زدن از طريق آن براي رسيدن به بازار سر پوشيده قديمي، يا به بهانه خريد زغال (نه براي كباب و جوجه‌اش بلكه براي قليان مادر دلبندش)، ديدن گنبد مسجد جامع و در و ديوار آن كه حقير را مست مي‌كند و به عالمي ديگر مي‌برد. همگي موجبات انبساط خاطرم مي‌شوند، هر چند هر بار دستورات عيال، كه با عزيز جان، آقاجان و... شروع مي‌شود و به زود باش و بجنب و... خاتمه پيدا مي‌كند، مرا دوباره به عالم خاكي بر مي‌گرداند و سنگيني بار كالاهاي خريداري شده را دوباره به پا و كمر و گردن و دست حقير مي‌دواند و عيش بنده را منقص مي‌كند، ولي به هر حال خالي از لطف نيست. خداوند روح شاهزاده ابوالحسن عليه السلام را قرين رحمت كند كه هواي زيارت مرقد وي، از سوي عيال، حقير را جهت نگهباني كالاهاي خريداري شده لحظاتي در كنار اين امام زاده مكرم متوقف و از دست خرده فرمايشات خانم خلاص مي‌كند و تا او كه بسته‌هاي شمع را از ميان كالاهاي خريداري شده جدا مي‌كند و سنگيني بار را به نصف تقليل مي‌دهد، مي‌رود مشغول زيارت و نذر و نياز ‌شود و برگردد، حقير استراحتكي مي‌كنم. به هر جهت سرتان را درد نياورم تا نزديك‌هاي ميدان صفا خريد ما از مغازه‌دارها در يك سمت خيابان و دست فروش‌ها در سمت مقابل، كه از خيار سالادي گرفته تا طلا و جواهر را شامل مي‌شود، طول مي‌كشد و هميشه آخر مسير ما روبروي مقبره خانوادگي آيت ا... جواد طباطبايي، برادر علامه سيد مهدي بحرالعلوم (اعلي ا... مقامه)، است.

در يكي از اول برج‌هاي اخير، آن هم در سرماي 20 درجه زير صفر كه خورشيد زيبا و عالمتاب در وسط آسمان نيلگون قرار داشت و به روي من و همشهري‌هايم لبخند! مي‌زد بنده كمافي السابق با بار سنگين به دنبال خانم روانه بودم و طبق عادت ماضي چشم چشم مي‌كردم مقبره مذكور را ببينم، كه ديدن آن هم پاياني بود به مرارت‌هاي حقير و هم فرصتي براي طلب رحمت از خداوند براي خود و رفتگانم. به محض ديدن درب بناي مذكور پاهايم قدرتي دو چندان گرفت و خود را به آنجا رساندم ولي با ديدن سنگ نماي سفيد جديد و سنگ مرمرهاي فضاي داخلي مقبره كه تازه انجام گرفته بود، انگار دنيا را چرخانده و بر سرم كوبيدند. لحظاتي بعد كه به خود آمدم ديدم تمام امتعه و اطعمه‌اي كه خريده‌ايم پخش زمين و عده‌اي از بندگان خدا كه علت مبهوت شدن مرا نمي‌‌‌فهميدند و آنرا به به حساب ديگري مي‌گذاشتند، مشغول جمع آوري اجناس داغان شده بودند،که البته نگاه عصباني خانم جاي خود داشت...

خانواده محترم طباطبايي يا هر كس ديگر ـ كه به زعم خودتان مقبره را مرمت كرده‌‌‌‌ايد ـ آخر هر چيزي حساب و كتاب دارد، گيريم اين مكان ملك شخصي باشد، آيا در مرمت آن لااقل نمي‌بايست با سازمان ميراث فرهنگي و يا افراد خبره مشورت مي‌كرديد؟ مگر كل بناهاي تاريخي بروجرد كه چون نگين انگشتري شهر را زيبا كرده و با گذشته‌هاي دور و نزديك اين مردم  پيوند دارند و هر يك چون دريچه‌‌اي وجود ما و نسل‌هاي آينده را از لذت نزديك شدن به گذشته و احساس هويت ايراني و اسلامي لبريز مي‌كنند، چند تا هستند كه يكي يكي آنها را از حيز انتفاع مي‌اندازيم؟ اين بنا با مرمتي ـ به زعم من تخريبي ـ كه در آن صورت گرفته ديگر ارتباط خودش را با گذشته تاريخي اين شهر از دست داده است. مگر در و ديوار حياط آن، كه خدا كند هوس مرمتش ـ تخريبش ـ به سر كسي نزند اگر فردا مثلا خانواده محترم حاج آقا حسين بروجردي (اعلي وا... مقامه) بخواهند همين كار را با خانه مسكوني ايشان ـ كه بقسمي در قسمتي از بنا انجام داده‌اندـ بكنند آنوقت چه خاكي بسرمان بريزيم؟... راستي اگر اين چند بنا و تعدادي اسناد و مدارك و برخي آداب و رسوم و... را از بروجرد بگيريم وجوه تفاوت و تمايز بروجرد با ديگر شهرهاي ايران چه خواهد بود؟...

«بجنب مرد...»!  اين صداي مهيب عيال بود كه با قدرت حقير را دعوت مي‌كرد برگرديم و بعضي از اجناس را دوباره ابتياع كنيم ... عيال از فاصله دور در مسير سه راه جعفري با چشم مسلح هم به سختي قابل رؤيت است...و توفيق از خداست www.mashvaly@yahoo,com

****************************************************************