***************************************************************************************************************************

 

169-   جهش تاريخي يا جهش ژنتيكي

(نيم نگاهي به مجموعه تاريخي شهريار)

نوجوان كه بودم مهمترين لذتم رفتن به سينما بود به گونه‌‌اي كه حتي براي ديدن فيلم مورد علاقه‌ام به اتفاق يكي از دوستان كه او هم مبتلا به همين مرض ـ به قول بزرگترها يعني رفتن به سينماـ بود و حالا در ديار غربت عكاس‌باشي شده است سر از شهرهاي ديگر در مي‌‌‌آورديم. اين مساله ـ مرض ـ خانواده‌‌هايمان را به فكر چاره جويي انداخت و بعد از رايزني‌‌هاي متعدد بنابراين گذاشته شد كه يكي از دنيا ديدگان قوم با نصيحت مرض ما دو نفر را معالجه كند.

بر اين اساس با توجه به تمام اصول روانشناسي كودك و نوجوان زمينه را طوري فراهم كردند كه ما ـ يعني من و دوستم ـ با آن مرد دنيا ديده بطور اتفاقي در مجلسي مشترك حضور بهم رسانده و آن مرد دنيا ديده سر صحبت را باز كند و با نصايح جانانه‌‌اش ـ كه گفته مي‌‌شد حلال بسياري از مشكلات اقوام دور و نزديك است ـ هواي سينما و مفاسدش را از سرما بدر آورد و چنين شد و او تا توانست به كنايه يا بطور مستقيم آنقدر از مضرات سينما سخن گفت كه من و دوستم ديگر دل و روده‌مان از سينما به هم خورد و از آنجا كه مي‌‌دانست ما تقيدي هم به امور مذهبي داريم سعي كرد با ذكر يك روايت تاريخي، مذهبي تير آخر را بسوي علايق ما رها كرده و بقول اهل خلاف برگ آخر را هم رو كند؛ اما حكايت از اين قرار بود:

«مردي در خراسان ـ البته كدام شهر خراسان نمي‌‌دانم ولي مطمئنم گناباد نبود ـ نزد شيخ بهايي كه از علماي بزرگ زمان فتحعلي شاه قاجار بود!!! رفت و گفت: فدايت شوم فرزندم از دست بشد. شيخ بهايي پرسيد: بگو چه شده است؟ مرد گفت: بايد بياييد و فرزندم را نصيحت كنيد شايد سخن شما در او كارگر افتد و به سر عقل آيد. شيخ بهايي پرسيد: مگر مشكل فرزند تو چيست؟ گفت: شرم دارم بگويم. شيخ بهايي گفت: خوب اگر نگويي نمي‌‌توانم چاره كنم. مرد پاسخ داد فدايت شوم (با گريه) فرزندم، فرزندم پايش بدجوري به سينما باز شده است (حالا گريه نكن و كي گريه كن) مي‌‌ترسم از راه به در شود... چاره كنيد. شيخ بهايي كه تا آن لحظه آرام نشسته بود سراسيمه همه كار و زندگيش را رها كرد تا برود پسر را از قعر چاه ظلمت نجات دهد و چنين شد و پسر به راه آمد و ديگر نه تنها به سينما نرفت بلكه دور تئاتر و هرچه هنر مدرن و بسامدرن بود را هم خط كشيد»

البته به سياق حادثه فوق من و دوستم چنان قانع و متنبه شديم كه حتي اگر در سينما كلاهمان هم مي‌‌افتاد آن را بر نمي‌‌داشتيم، اما اخيرا بعد از قريب سي و اندي سال كه ديگر خبري از آن پير دنيا ديده ندارم به خود جرات دادم و دو سه هفته‌‌اي است جمعه‌‌ها سريال تاريخي شهريار را تماشا مي‌‌كنم، ديشب (16/9/86) در حين تماشاي سريال متوجه شدم مطالبي گفته شده كه با مطالب هفته قبل تناقض داشت و آن اين بود كه در قسمت دوم سريال محمد حسين شهريار همزمان با قيام آذربايجان به رهبري ستارخان بر عليه استبداد صغير محمد عليشاه كودكي شيرخوار بود و در قسمت سوم كه ديشب ديدم صحبت از خلع محمد عليشاه و برقراري مستمري صد هزار تومان براي او و ده سالگي محمد حسين شهريار بود!

به دنبال اين تناقض، حقير كه عمري تاريخ خوانده‌‌ام معطل ماندم كه چگونه ممكن است محمد حسين شهريار در فاصله كمتر از دو سال ـ يعني از قيام تبريز تا خلع محمد عليشاه قاجارـ به سن ده سالگي برسد؟

اينجاست كه يا بايد قايل باشيم به اينكه محمد حسين شهريار بصورت جهشي رشد كرده يا اينكه دست آن پير دنيا ديده ناصح دوران نوجواني‌‌ام را در اين كار ببينيم كه همانطوري كه شيخ بهايي را به خراسان دوره فتحعلي شاه برد و حل معضل سينما كه عمرش به صد نمي‌‌رسد را از او طلب كرد، در اين مورد هم افاضه فيض كرده باشد- كه اگر فرض اخير را بپذيريم نشان از آن دارد كه جناب كمال تبريزي نويسنده و كارگردان سريال احتمالا از تير و تركش آن پير دنيا ديده بي‌‌نصيب نمانده است غافل از اينكه بقول شيخ اجل سفر كرده بسيار گويد دروغ.

محمد رضا روز بهانی

************************************************************************************************************

 

 

 

170-                                            اولتيماتوم به شهرداري و شوراي شهر(!)

 

 در گذشته رسم بر اين بود كه قبرستان هر محله را در كنار همان محله مي‌‌‌‌‌ساختند و اين فرصت هميشه براي اهالي محل فراهم بود كه از نزديك براي در گذشتگان فاتحه‌اي بخوانند و بسياري از دلتنگي‌‌هايشان را در كنار قبور عزيزان خود با نذر و نياز و گريه رفع كنند. اما حالا به واسطه فاصله گرفتن قبرستان‌ها از محيط‌‌هاي زندگي اين ارتباط تا حدي منقطع شده است كه البته به خاطر مسايل بهداشتي نمي‌‌توان به آن خرده گرفت.

 

غرض اينكه از جمله قبرستان‌هاي قديمي بروجرد يكي همين مكان فعلي شهرداري بروجرد در حاشيه ميدان شهدا است كه تعدادي از قبور قديمي ازجمله قبر سيدجمال‌الدين‌واعظ‌ اصفهاني همچنان باقيست. وي از جمله سران نهضت مشروطه ايران بود كه بعد از به توپ بسته شدن مجلس، به بروجرد پناه آورد و در اينجا بوسيله حاكم وقت بروجرد اعدام شد كه به گفته معمرين بروجرد، با پيگيري‌هاي فرزندش، «مرحوم محمد علي جمالزاده» داستان‌نويس برجسته ايراني، سنگ قبري برايش ساخته و بر مزارش گذاشته شد.

 

حقير كه به واسطه شغل و تحصيلاتم با مرده‌ها سرو كار و احيانا حشرو نشري دارم هروقت از كنار مزار بي‌مقبره سيد جمال الدين واعظ مي‌گذشتم فاتحه‌اي نثار روح وي و ديگر شهداي راه آزادي اين مملكت مي‌كردم. اما از حدود دو سال پيش كه زلزله بروجرد را لرزاند و بهانه به دست مسوولين وقت شهرداري داد كه ساختمان قديمي شهرداري را، كه به گفته‌ مهندسان معماري از نظر ساخت و ساز و اين كه در ساخت آن هيچ تير‌‌آهني بكار نرفته است نمونه درخور توجه و جالبي از معماري بود، تخريب كنند. اين فرصت‌‌ ـ فاتحه خواندن بطور مستقيم ‌ـ از حقير گرفته شده است، ناگفته نگذارم حتي روزي تلاش نمودم تا به دور از چشم مسوولين در حين عبور از كنار حصار پلاستيكي كه گرد محوطه شهرداري سابق كشيده شده است، منفذي پيدا كرده و از طريق آن گراي محل قبر را بگيرم تا ثواب فاتحه‌‌اي كه مي‌‌خوانم به جاي مورد نظر برسد؛ موفق نشدم كه نشدم. بر اين اساس از زلزله به اين طرف بنا را بر اين گذاشته‌‌ام كه انگار مقبره سيد جمال واعظ در دارالسلام است و فعلا از راه دور فاتحه نثار روحش مي‌‌كنم.

 

و اما به عنوان يك شهروند بروجردي به مسوولين شهرداري هشدار مي‌‌دهم‌‌ـ و البته با چاشني اولتيماتوم‌‌ـ واي به حال روزي كه پرده‌‌‌‌‌‌‌ ـ پلاستيكي ـ برافتد و من نه تنها نشاني از قبر، بلكه مقبره‌‌اي زيبا و در خورشان آن شهيد راه آزادي نبينم، آن وقت است كه عالم و آشكار، بخصوص فرزند مرحومش كه در سوييس مدفون است ،را خبردار مي‌‌كنم كه آي بياييد كه...

 

البته ساختن يك مقبره زيبا در كنار ساختمان موعود شهرداري جديد‌‌ ـ كه اميدوارم به سرنوشت ديگر پروژه‌‌هاي نيمه كاره شهرداري دچار نشود‌‌ ‌ـ هم مي‌‌تواند جبران مافاتي باشد براي تخريب ساختمان قديمي شهرداري و هم اينكه گراميداشتي براي كساني كه در راه آزادي اين مملكت جا نشان را فدا كرده‌‌اند و البته ارتقاي جايگاه بروجرد در ارج نهادن به تاريخ پر افتخار ايران اسلامي... و توفيق از خداست.

 

 محمد رضاروزبهانی