بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

موضوع :

 

 

قبيله اشعث در دوره جاهليت                      

 

                     

نام ونام خانوادگي گرد آورنده :

           

سياوش عبدي

(كارشناس ارشد تاريخ اسلام)

 

 

                 

 

 

 

فهرست مطالب

 

 

-    پيش درآمد

-    خاستگاه ونسب قبيله كنده

-    مهاجرت قبيله كنده ازحضرموت

-    تأسيس حاكميت وقبيله كنده

-    انحطاط كنديان وبازگشت آنها به حضرموت

-    اشعث بن قيس رئيس قبيله

-    پي نوشت ها

 

 

 

 

 

 

 

                    

 

پيش درآمد :

 

قبيله كنده ازقبايل مهم قحطاني به شمار مي رفت ودريمن ، نزديكي حَضرموت سكني داشتند. تا اينكه بعداّبه نجد مهاجرت كردند .

نظر به اينكه اشعث بن قيس و خاندانش در بعضي از وقايع صدر اسلام نقش مؤثر داشته اند ، شناخت پيشينه ي قبيله ي اشعث (كنده) در دوره جاهليت از اهميت بسزايي برخورداراست .

به نظر مي آيد با تحقيق دراين مبحث ، به ما كمك مي كند تا بسياري از قضاياي تاريك و

مبهم تاريخ صدر اسلام را بهتر بشناسيم .

از جمله جريان ارتداد ، فتوحات وديگر موضوعاتي كه به نوعي خاندان اشعث در آنها نقش

داشته اند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1-1- خاستگاه  و نسب قبيله كنده  :

(1)

 قبيله كنده از قبايل قحطاني است كه در منطقه حَضرموت درجنوب عربستان ساكن بوده اند.

كنده نسبت به ثُور(كِنده )بن عُفيربن الحارث بن مره اّ دربن زيدبن يشجب بن عريب بن زيد بن قحطان بن سبا مي رساند. (2)

تاريخ نويسان وطن اصلي قبيله كنده راجبالي دريمن درمجاورت حَضرموت دانسته اند واطلاع

دقيقي ازمحلّ سكونت اوّليه كنده قبل ازآمدن به حَضرموت وچگونگي مهاجرتشان به حَضر

موت دردست نيست(3). به عبارت ديگركنده ياكدّت مجموعة قبايلي هستندكه منشأ آنها از

جنوب عربستان است.آنهادربخش شرقي يمن سكني داشتندكه مركزآن شهردموّن (Dammun)

بودوامروُالقيس درشعرخودازدموّن بعنوان يكي ازبلادايشان يادكرده است .(4)

نام قبايل كدّت ياكِنده بارها دركتيبه سبئي آمده است (5)

ياقوت حموي كنده رايك مِخلاف ازمِخلافهاي جنوب يمن ونام قبيله اي دانسته است .(6)

كحّاله، مؤلف معجم القبايل العرب،سرزمين كِنده رادركوههاي يمن دردومايلي حَضرموت ذكركرده است وتيرهاي عمدة كنده:معاويه بن كنده،السكون والسكسك بيان داشته است.(7)

قبايل كنده باحكام حِميري كه برمنطقه يمن مسلط بودنددوستي وروابط حسنه داشتندوحمير

يان ازكنديان دراموردولتي خويش استفاده ميكردند. (8)

درعهد حِِسان بن تُبَّع پادشاه حميري ،حجربن عمروسرپرستي كنديان راعهده داربودوبه علّت

دوستي وخويشاوندي كه با حسان داشت درخدمت اين اميرحميري درآمدودرفتوحات حسان

بن تُبَّع درشبه جزيره شركت كرد .(9)

اين بررسي اجمالي بود ازخاستگاه ونسب قبيله كنده ولي آنچه مسلّم است درحَضرموت دو

شاخه ازقبيله كنده ساكن بودنديك گروه بني حارث بن معاويه الصغربن ثوربن مرتع بن معاويه

بودند كه عنوان كنده بيشتربه اينها اطلاق مي شودوازجمله بزرگان وملوكشان معديكرب بن جب‍له مي باشدشاخة ديگركه تحت عنوان بني الاشرس ازآنها ياد مي شود قبايل تجيب ،سكون،

وسكاسك بودند كه نسبت به اشرس بن مرتع مي رساندند .(10)

 

1-2-مهاجرت قبيله كنده از حَضْرموت :

 

اعراب كنده درزماني نامشخص وبه سبب بروزبعضي نگرانيها درجنوب عربستان ، ناگزيراز

مهاجرت ازمنطقه حَضرموت شدند ودر ميان قبايل شمال عربستان درصدد جستجوي مكاني

براي خود برآمدند . آنها از جنوب عربستان ، ضمن عبوراز راههاي قديمي روانة شمال شدند

تا به نجد رسيدند وسپس پراكنده گشتند و به صورت گروهها وقبايل درنواحي مختلف عراق،

فلسطين ، فينقيه وسوريه سكني گزيدند .(11)

آنها در عربستان مركزي بخشي ازاراضي را كه به قبيلة مَعد تعلّق داشت اشغال كردند كه مركز

آن شهر غمرذي كنده در جنوب غربي نجد بود.(12)

اين شهردرفاصلة دوروز راه مكّه قرار داشت .(13)

در پاسخ به اين سؤال كه چراكنديان دست به مهاجرت زدند، مورخان دلايلي را ذكركرده اند

كه از آن جمله :

يعقوبي علت مهاجرت كنده را از حضرموت اين ميداند كه دوقبيله كنده وحضرموت با هم درگيرشدند تا اينكه نزديك بود هردوطرف تباه شوند كنده اي ها كه طرف ضعيف تربودند

ازحضرموت به نجدكوچ كرده ودرنزديكي قبايل معد سكني گزيدند سپس فردي به نام مرتع

بن معاويه بن ثور(كنده) را برخودحاكم نمودند .(14) مطابق روايت يعقوبي حُجربن عمرو

ششمين پادشاه كنده مي باشد كه قبل از اومرتع بن معاويه بن ثور بيست سال وسپس پسرش

ثوربن مرتع اندك زماني حكومت كرد وبعد از او معاويه بن ثوروسپس حارث بن معاويه بود

كه چهل سال پادشاهي كرد، وپس از او«وهب» بن حارث بيست سال حكومت كرده اند.(15)

نظرديگراينست كه درزمان حسان بن تُبع پادشاه حميري،حجربن عمروسرپرستي كنده اي ها

را عهده داربودبه سبب دوستي وخويشاوندي (16)كه بين حسان بن تبع وحجربن عمرو بود

حسان وي را برقبايل معدساكن درنجد حاكم نمود .(17)حجربه همراه قبيله خود به نجد

مهاجرت كردودربطن عاقل فرود آمد.(18)حمزه اصفهاني هم نخستين شاه كنده رادرنجدحجر

آكل المُراردانسته (19) وگفته است كه وي در آغاز از طرف تبع بسوي عراق حركت كرده ودر

سرزمين معد فرود آمده بود، به حكومت منصوب شد، وچون تبع درگذشت،حجربه سبب حُسن سيرتي كه داشت ، دركشور خود همچنان حكومت ميكرد تا سرانجام عقلش تباه شد و

درگذشت .(20) عقيدة ديگرمبني برعلت مهاجرت وبه فرمانروايي رسيدن حجر آكل المُرار(21)

برنجد اينست كه درقبيله بكربن وائل رفته رفته بي خردان برخردمندان برتري يافته ودرفرمانروا

يي برايشان چيره شده بودند تاجائيكه هركس توانا بود، ناتوان راازميان بر ميداشت .از اين رو،

دانايان دركارخود نگريستند وبرآن شدند تاكسي را پادشاه خود سازندكه داد ناتوان را از توانا بگيرد . ولي عده اي آنان را ازاينكار بازداشتند وآنان دريافتندكه اگرازميان خود پادشاهي برگزينند كاري ازپيش نخواهد برد.رززيرا گروهي از او فرمانبرداري  و گروهي ديگر با او مخالفت خواهند كرد .سرانجام پيش يكي از تبع هاي يمن رفتند .از او خواستند كه يكي را به پادشاهي ايشان گمارد و او نيز حجربن عمرو اكل المرار را پادشاه ايشان ساخت(22) حجر به همراه قبيله خود به نجد مهاجرت كرد و در بطن عاقل بنزد آنان فرود آمد.از مهمترين اقدامات وي گرفتن سرزمين هاي بكربن وائل از حاكميت آل لخم مي باشد كه او را نزد بكربن وائل محترم و محبوب نمود.(23)

ابن خلدون مي گويد كه حسان بن تبع،پس از بازگشت از جنگهايش در شمال و منطقه حجاز،برادر ناتني اش حجربن عمرو كه همان آكل المرار است را بر همه فرزندان مهدبن عدنان حكومت داد(24)

1-3- تاسيس  حاكميت قبيله كنده:

حكومت كنده در شمال،اتحادي از قبايل بود كه از اتحاد گروههاي عشيره اي پديد آمده بود.اين گروهها به قبايل كنده و معد تعلق داشتند.هر چند كه نخستين بار در تاريخ از كنده در قرن چهارم ميلادي سخن بميان رفته است.(25) اما بگفته روايت ها بنيانگذار مشهور اين فرمانروايي حجر ملقب به اكل المرار برادر ناتني حسان بن تبع پادشاه حميري بود،و حسان در حدود سال 480 ميلادي حكومت بعضي قبايل را كه در دل عربستان بهاطاعت آورده بود به او داد.(26)

گر چه نوشته هاي مورخان اسلامي در جزئيات مربوط به حجر متفاوت بنظر مي رسد،با اين وصف هسته اصلي اخبار و روايات آنان در باره حجر آكل المرار همگون است.طبق اين روايات،حجر كندي بر اثر پشتيباني و خواست تبع ي احسان بن تبع كه هردو ملك حمير بودند،بر معديان فرمان راند.(27)

كنديان به رهبري حجر اكل المرار حكومت قبيله اي را تشكيل دادند كه پيشروي و حملاتشان سبب ارتباط گروههاي قابل ملاحضه اي از اعراب ساكن،نيمه بدوي و بدوي در محدوده اي وسيع شده بود.ظهور حاكميت كنده به فرمانروايي حجراكل المرار تنها به خود مهم نيست،بلكه اين نخستين كوششي است كه در عربستان براي پيوستن گروهي از قبايل بدور يك قدرت و يك رئيس انجام شده.(28)بنابراين عمل كنديان كه پيش از وحدت حجاز و ظهور پيامبر اسلام (ص) بوده از اهميت قابل ملاحضه اي برخوردار است.

اما آنچه مسلم است اين است كه حاكميت كنده تابع دولت حميري بود،همچنانكه آل لخم تابع ايران و غسانيان تابع روم بودند.(29)

پس از مرگ حجر اكل المرار پسرش،عمرو،به فرمانروايي كنده رسيد.(30) او را مقصور مي خوانند كه بمعني محدود و مقيد است و اين لقب را از آن رو به وي داده اند كه هم و كوشش خود را محدود به نگهداري قلمرو فرمانروايي پدر خود كرده بود و انديشه كسترش آن را در سر نمي پروراند.(31) عمرو المقصور توسط امير غساني كه كنده را مورد تاخت و تاز قرار داد به قتل رسيد.(32) و حارث جانشين وي گرديد.

حارث،مشهورترين و شجاعترين فرمانرواي كنده بعد از حجر آكل المرار مي باشد.وي پس از آنكه در قلمرو خويش نظم و انضباط ايجاد كرد،لشكري فراهم نمود و هراز چند گاهي به كينه خونخواهي پدرش،به حدود شام به غارتگري و تركتازي مي پرداخت.(33)

حارث بن عمرو در حدود سال 496 م به مرزهاي شرقي فلسطين حملاتي كرد و والي رومي آنجا به دفع او برخاست.در سال 500 ميلادي باز حملات تجديد شد و عاقبت امپراطور روم شرقي آناستازيوس مجبور شد در سال 503 م با حارث صلح كند و بنابراين حاكميت او را بركنده به رسميت شناخته و همدست خود بر ضد ايران و حيره ساخت ودرهمان سال در جنگ ايران وروم بر مملكت حيره هجوم برده و پس از درگذشت نعمان بن الاسود امير حيره در جنگ با رومي ها بر آن مملكت استيلاء يافت و اكثر اراضي آنرا دو سه سال در تصرف خود نگاهداشت.(34)

نظر ديگر در مورد تسلط حارث بر حيره اينست كه،در روزگار قباد شاهنشاه ساساني،مزدك ظهور كرد و مردم را به آئين خود فرا خواند.قباد ساساني نيز به او گرويد.در آن زمان منذرماءالسماء امير دست نشانده شاهنشاه ايران بود كه بر حيره و نواحي وابسته به آن فرمانروايي مي كرد.(35)قباد كه به آئين مزدك گرويده بود،منذر را نيز فرا خواند كه آن آئين را بپذيرد ولي منذر نپذيرفت.پس از آن قباد،حارث را به آئين مزدك فرا خواند و او اين پيشنهاد را پذيرفت.(36) لذا قباد منذر را از حاكميت حيره بر كنار كرد و حارث را به جاي  او نشاند.(37) او به حارث نوشت كه ميان ما و اميري كه پيش از تو بود پيماني وجود داشت و مي خواهم كه تو را ببينم.(38) حارث بن عمروكندي با گروهي آمد و يكديگر را ملاقات نمودند.آنگاه توافق نمودند كه حارث بن عمرو و يارانش از حدود فرات به اين طرف تجاوز نكنند.(39) با تسلط حارث بن عمرو بر حيره قدرت او افزايش يافت.

چون خسرو انوشيروان به پادشاهي رسيد،منذر بن ماء السماء را به حكومت حيره برگرداند.آنگاه حارث را كه از فرمانروايي حيره بركنار كرده بود،به دربار خويش فرا خواند.(40)اما وي ،بر جان خويش بيمناك شد و با فرزندان و دارايي و خدم و حشم خويش گريخت.(41)منذر سوم امير لخمي،پس از آنكه در سال 529 موفق شد حيره را از حارث پس بگيرد.(42) در پي او شتافت ولي خودرا به سرزمين هاي كلب رسانيد و رهايي يافت.(43) لشكريان منذر دارايي و خدم و حشم او را تاراج كردند و قريب به پنجاه تن از سران كندي را اسير كردند و آنان را پيش منذر بردند.منذر همه را بقتل رسانيد.(44) حارث هم بدست قبيله بني كلب كشته شد.(45)

 

 

 

1-4- انحطاط كنديان و بازگشت آنها به حضر موت:

چون حارث توانست حكومت حيره را در اختيار گيرد از اين پس در چشم ساير قبايل عرب بزرگ شد و قبايل عرب با او هم پيمان شدند.از جمله بزرگاني از قبيله معد نزد او آمدند و خواستند حاكماني بر آنها منصوب كند.حارث چهار پسر خود را بر قبايل معد حاكم كردوحجر را به حكومت بر بني اسد،بني خذيمه و بني غطفان گماشتو شر حبيل را بر بني بكربن وائل و بني حنظله و طوايفي از بني دارم بن تميم والرباب حاكم كرد و معد يكرب را بر قيس بن عيلان و نيز مسلمه بن حارث را بر تغلب و نمرين قاسط حكومت داد.(46)

پس از كشتهشدن حارث،چهار پسرش بر آنچه حاكم بودند باقي ماندند و تنها از نفوذشان كاسته شد.منذر كه سعي در تصرف سرزمين هاي تحت امر پسران حارث را داشت بين آنها اختلاف انداخت.مي گويند او سعي كرد با فرستادن هدايايي حسد برادران را نسبت به همديگر برانگيزد.

يعقوبي مي نويسد چون منذر دست يافتن آنها را به سرزمين عرب ديد بر آنها رشك برد ميان برادران فتنه انگيزي نمود.هديه هايي براي مسلمة بن حارث فرستاد و در نهان كسي راگفت نزد شر جبيل رفت و به او گفت مگر مسلمه از تو بزرگتر است كه اين هديه ها از منذر براي او مي رسد.پس شرحبيل هديه ها را به راهزني گرفت سپس (منذر) بين دو برادر فتنه انگيزي كرد تا آنجا كه  به جنگ يكديگر برخاستند و شرحبيل كشته شد.(47)

چون مسلمه ازقتل شرحبيل آگاه شدبه توطئه منذر پي برد وازبيم جان به قبيلة بكربن وائل ومنذررخ داد مسلمه كشته شد.(48) پس از كشته شدن دوبرادر حجرومعديكرب بن حارث نيزنفوذخود را ازدست دادند چنانكه قبيله بني اسد بركشتن حجرمتفق شدندواوراكشتند.(49)

اختلاف پسران حارث كه هريك برقبيله اي رياست داشتند،اين خاندان را از هم گسيخت وسقوط نهايي فرمانروايي كنده را كه عمري كوتاه داشت قطعي كرد،(50) وحاكميت كنده از هم پاشيده وغيراز معديكرب بن حارث حاكم برقيس عيلان وديگرامراي كوچكي كه برخي قبايل كه آباءشان درآنجا صاحب نفوذ بودند حاكم بودند باقي نماندند.(51)

سقوط حاكميت كنده يكي ازدورقيب حيره را دركشمكش سه طرفي ،برسررياست عربهاي شمال ،ازميان رفت.(52) رقيب ديگرغسانيان بود .

امرؤالقيس شاعرمعروف عرب كه يكي ازمعلقات سبع رابه نظم آورده ازاين خاندان بود.وي بيهوده وبسياركوشيد تاشايد ازقدرت كنديان چيزي بدست آورد .قصايد وي ازكنيه اش نسبت به لخميان سرشاراست واوبه طلب كمك تا قسطنطنيه رفت به اميد اينكه شايد توجه ژوستي نيان، دشمن حيره را جلب نمايد امّا به هنگام بازگشت ،درحدود سال540 م درنزديك انقره بدستور امپراتورمسموم شد .(53)

اين حبيب مي نويسد:«سايركنديان بنا به درخواست عمرواقحل بن ابي كرب بن قيس بن مسلمه بن حارث به حَضرموت مراجعت كرد.» (54) حكومت از اين پس از دست بني حجرآكل المُرار خارج شد وبه بني جبله بن عدي بن ربيعه بن معاويه الاكرمين رسيدكه معد يكرب جعد اشعث بن قيس يكي ازآنهاست.(55)

بطوركلي درمورد قبيله كنده مي توان گفت اوج قدرت حكومت كنده قرن پنجم ميلادي بوده است .جواد علي مي نويسد به علت اينكه قانون حاكم برباديه تحكّم است وهركدام ازقبايل زيردست دوست دارند هرچه سريعتراين تحكّم را از بين ببرند وآزادي خود را بازيابند حكومت بر قبايل زياد طول نمي كشد آل كنده پس از اينكه مدّتي برنجد وعراق حكومت كردند به حَضرموت برگشتند كه تعداد مهاجرين تا سي هزارنفرروايت شده است.(56)

 

 

1-5-اشعث بن قيس رئيس قبيله :

معديكرب، جدّ اشعث، نيزملكي عظيم الشأن بوده ازملوك عرب واو هماني است كه اَعشي شاعرمشهور،قصايدچهارگانة خود را درمدح او گفته است.(57) معدي كرب بركنديان برحضرموت حكمراني مي كرد.(58) معدي كرب درطي يك نزاع قبيله ايي كشته شد.(59)

بعداز معديكرب پسرش قيس الاشّج[شكسته پيشاني ] به حكومت كنديان رسيد وچون دريكي از جنگها پيشاني اوشكسته شده بود اَشّج ناميده شد.(60)

قيس پدر اشعث درحدود سال 625 ميلادي طي جنگي با قبيله بني مراد به قتل رسيده است.

روايت شده كه قيس بن معديكرب به قبيله مراد خيانت نموده است. بدين صورت كه ميان ايشان پيمان بود تا زمان معين، كه درآخرين روزآن مهلت كه روز جمعه بود، به جنگ دست زد كه دراين جنگ كشته شد.(61)

بعد ازقتل قيس توسط قبيله مراد ،فرزندش معديكرب كه معروف به اشعث بود رياست كنديان رادرحضرموت بدست گرفت . مي گويند علّت اينكه معديكرب بن قيس به اين نام مشهور شده به خاطر اينست كه دائم موي سرش ژوليده بودولذا به اين اسم شهرت يافته است.(62)

اوچندان به اين نام معروف گرديد كه نام اصلي اش از خاطره ها محوگشت ،ونام اشعث برزبانها افتاد .(63)

اشعث درحضرموت چشم به جهان گشوده است ونظربه سن وي به هنگام مرگ[63 سال] ،

ميتوان گفت كه درحدود سال 596 م به بعد متولد شده است .بنابراين بايستي بگوييم كه وي

به هنگام هجرت پيامبراسلام«ص» حدود25 سال سن داشته است .(64)متأسفانه منابع تاريخي اطلات زيادي راجع به اشعث ورياستش بركنديان حضرموت تا قبل ازمسلمان شدن به ما نميدهند.

با اين وجود مهمترين مطلبي راكه مورخان اسلامي به آن اشاره كرده اند تلاش اشعث براي گرفتن انتقام خون پدرش،قيس،ازبني مراد است.

هنگامي كه قبيله مراد ،قيس الاشّج پدر اشعث راكشتند،او به خونخواهي پدرخروج كرد،وافراد قبيله كنده درحاليكه درزير سه پرچم بودند بيرون آمدند.فرمانده يكي ازپرچمها كبس بن هاني بود وفرمانده يكي ديگرازپرچمها ابوجبرقشعم بن يزيد ارقم بود، وفرمانده پرچم ديگراشعث بود.(65)آنها محل قبيلة مراد را اشتباه گرفتندوبا آنان درنيفتادند وبربني حارث بن كعب حمله بردند.(66) كبس وقشعم هردوكشته گشتندواشعث اسير شد.(67)وي براي نجات خود سه هزار شتر را به رسم فديه به قبيله حارث تسليم كرد. (68)

درموردفدية هيچ شخص عربي نه پيش ازاو ونه پس از اواين مقدار شتر پرداخت نشده است .

ابن ابي الحديد، دراين باره چنين گفته است :«فدية آزادي اودوهزارشتروهزارشترديگرتازه سال وسال خورده بود.» (69) وليكن ابن رُسته درخصوص پرداخت فديه، مي گويد:اشعث به خاندان حارث بن كعب خيانت نمود،چون با آنها جنگيد ، اورا اسيركردند وفديه آزاديش را200 شترجوان تعيين كردند،او100 شتربه ايشان داد وبقيه برذمت او باقي ماندكه هرگز نپرداخت تا اينكه اسلام برآمد وهرچه راكه در جاهليت بودازبين برد.(70) در زمينه ديانت اشعث وقبيله اش ، متأسفانه منابع تاريخي اطلاعات روشني را ارائه نمي دهند.وليكن نظربه اينكه آنها مجاورمراكزمسيحي ويهودي بوده اند احتمال مي رود بعضاً داراي آئين مسيحي ويا يهودي بوده باشند . تقي زاده گفته است كه ملوك كنده نصراني مذهب بوده اند.(71) امّا ابن رُسته عنوان مي دارد دين يهود درميان قبايل حميروبني كنانه وبني حارث بن كعب وكنده رايج بوده است.(72) نويسندة مجموعه الوثائق السياسيه نوشته است كه اشعث قبل از گرويدن به دين مقدس اسلام يهودي مذهب بوده است .(73)

با توجه به مطالب فوق الذكرمي توان احتمال داد كه درميان كنديان هم مسيحيت وهم يهوديت رايج بوده است.

اين بررسي اجمالي ازسرگذشت اشعث وقبيله اش بود.ولي آنچه مسلم است نياكان اشعث از مهمترين اشراف عرب بوده اند وكنده جزءچند قبيله معروف عرب مي باشد.(74)

زيرا اشعث به قبيله وشرف خانوادگي خويش هميشه افتخارميكرده وبدان مباهات مينموده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

              

پي نوشت ها

 

 

1- پيكولوسكايا، اعراب حدود مرزهاي روم شرقي وايران درسده هاي چهارم-ششم ميلادي

ترجمة عنايت اللّه رضا،تهران،مؤسسة مطالعات وتحقيقات فرهنگي،پژوهشگاه،1372ش،ص

292.

2- ابن عبد ربه ،احمدابن محمّدالاندلسي،العِقدالفريد،تحقيق الدكتورمفيدمحمدقميحه،بيروت

دارالكتب،العلميه،چاپ اوّل،1404ه /1983م،ج3،ص340؛ابن حزم الاندلسي،ابي محّمد

علي ابن احمدبن سعيد،جمهره انساب العرب،بيروت،دارالكتب العميه چاپ اوّل،1403ه/

1983م،ص425؛جوادعلي،المفصل في تاريخ العرب قبل اسلام،بيروت،دارالعلم،للملايين،

1969م،ج3،ص315.

3- جوادعلي ،همان مأخذ،ج3،ص319.

4- ابن خلدون،عبدالرحمن،العبر،ترجمة عبدالمحّمدآيتي،تهران:مؤسسة مطالعات وتحقيقات فرهنگي،چاپ اوّل،1364ش،ج1،ص301؛پيكولوسكايا،همان مأخذ،ص292.

5-پيكولوسكايا،پيشين،ص292.

6-ياقوت حموي،معجم البلدان،بيروت،دارصادر،1397ه/1977م،ج4،ص482.

7-كحاله،عمررضا،معجم قبائل العرب القديمه والحديثه،مؤسسه الرساله،چاپ هشتم،

1418ه/1977م،ج3،ص998.

8-زيدان،جرجي،العرب قبل الاسلام،علّق عليها دكترحسن مونس،دارالهلال،بي تا،ص242.

9- زيدان،همان مأخذ،ص242؛به گفتةابن خلدون (العبر،ج1،ص320)،حُجربن عمروبرادر

مادري حسان بن تُبع بوده است.

10- جوادعلي،همان مأخذ،ج3،ص382.

11- پيكولوسكايا،پيشين،ص293.

12- جوادعلي،پيشين،ج3،ص319.

13- پيكولوسكايا،همان مأخذ،ص293.

14- بعقوبي،احمدابن ابي يعقوب،تاريخ يعقوبي،ترجمة محمدابراهيم آيتي،تهران:علمي وفرهنگي،1374ش،ج1،ص268.

15- يعقوبي،همان منبع،ج1،ص268.

16- ابن خلدون،همان،ج1،ص268.

17- زيدان،همان مأخذ،ص242.

18- ابن اثير،عزالدين علي،الكامل في تاريخ،ترجمةابوالقاسم حالت،مؤسسه مطبوعاتي،بي تا

ج1،ج5،ص261.

19-حمزة اصفهاني،پيامبران وشاهان(سني ملوك الارض وانبياء)،ترجمة جعفرشعار،تهران:

بنيادفرهنگ،1346ش،ص147.

20- همان منبع،ص147.

21- درمورد وجه تسميه آكل المُرار،رك؛السهيلي،الامام المحدث عبدالرحمن،الروض الانف

بي تا،ج7،ص410؛حمزةاصفهاني،همان منبع،ص222.

22- ابن اثير،همان منبع،ج5،صص260-261.

23- زيدان،پيشين،ص243.

24- ابن خلدون،همان منبع،ج1،ص324.

25- حتّي،فيليپ،تاريخ عرب،ترجمةابوالقاسم پاينده،تبريز:كتاب فروشي محمدباقركتابچي

حقيقت،چاپ سوّم،1344ش،ج1،ص106؛ تقي زاده،حسن،ازپرويزتا چنگيز،تهران:فروغي

1338،ص137.

26- حمزة اصفهاني،همان منبع،ص140.

27- رك،ابن خلدون،پيشن،ج1،ص324؛ ابن اثير،همان منبع،ج5،صص261-260.

28- حتّي همان مأخذ،ج1،ص107.

29- غويدي،اغناطيوس،محاضرات في تاريخ اليمن والجزيره العربيه قبل الاسلام،ترجمة

ابراهيم سامرايي،لبنان:دارالحدثه،1986م،ص41.

30- ابن خلدون،همان منبع،ج1،ص320.

31- ابن اثير،منبع پيشين،ج5،ص261؛كحاله،همان مأخذ،ج1،ص230.

32- ابن خلدون،همان منبع،ج1،ص320.

33-ابن اثير،همان منبع،ج5،ص261؛تقي زاده،مأخذپيشين،ص137.

34- تقي زاده،همان مأخذ،ص138؛رك،شهيدي،جعفر،تاريخ تحليلي اسلام،تهران:مركزنشر

دانشگاهي،1363ش،چاپ دوم،ص16.

35- ابن خلدون،منبع پيشين،ج1،ص321.

36- ابن اثير،همان منبع،ج5،صص261-262؛زرگري نژاد،غلامحسين،تاريخ صدراسلام

(عصرنبوت)،تهران:سمت،1368،ص71.

37- حمزه اصفهاني،همان منبع،ص147؛ابي الفرج الاصفهاني،علي بن الحسين،الاغاني

داراحياءالتراث العربي،بي تا،ج9،ص3198،مُجمل التواريخ والقصص (تأليف520) ،مجهول

المؤلف،تصحيح ملك الشعراء بهار،تهران:چاپ خانه خاور،1318ش،ص178.

38- طبري،محمدبن جرير،تاريخ طبري،ترجمةابوالقاسم پاينده،تهران:اساطير،1362ش،چاپ

دوم،ج2،ص641.

39- همان منبع،ج2،ص642.

40- حمزه اصفهاني،همان منبع،ص148؛ مجمل التواريخ،پيشين،ص179؛جوادعلي،مأخذ

پيشين،ج3،ص244؛فياض،علي اكبر،تاريخ اسلام،تهران: دانشگاه تهران،1369ش،ص42.

41-ابن اثير،همان منبع،ج 5،ص 262؛تقي زاده،حسن،تاريخ عريبستان و قوم عرب،تهران:دانشگاه تهران،1328 ش،ص 144.

42- كريستين سن،آرتور،ايران در زمان ساسانيان،ترجمه رشيدياسمي،تهران:دنياي كتاب،1368ش،ص 144.

43-حمزه اصفهاني،همان منبع،ص 148.

44-مجمل التواريخ،همان منبع،ص 179.

45- حمزه اصفهاني،پيشين،ص 148.

46-زيدان،العرب قبل الاسلام،همان،ص 244؛حمزه اصفهاني،پيشين،ص 147.

47-يعقوبي،همان منبع،ج 1،ص 269.

48-زيدان،همان ماخذ،ص 245.

49-يعقوبي،پيشين،ج1،ص 269.

50-حتي،ماخذ پيشين،ج1،ص 107.

51- زيدان،همان ماخذ،ص 247.

52- حتي،همان ماخذ،ج1،ص 107

53-يعقوبي،همان منبع،ج 1،ص 247؛ابوالفرج اصفهاني،همان،ج9،ص3219؛حتي،همان ماخذ،ج1،ص107.

54-ابن حبيب بغدادي،ابي جعفر محمدبن حبيب،المحبر،حيدرآباد دكن،بي نا،1361 ه/1942 م،ص 370

55- جواد علي،همان ماخذ،ج3،ص 357.

56-همان ماخذ،ج3،ص382.

57- قفطي،تاريخ الحكماء،ترجمه بهين دارايي،تهران:دانشگاه تهران،1347 ش،ص 499؛فياض،تاريخ اسلام،ص42.

58- مجمل التواريخ،همان،ص 179.

59- ابن حبيب،همان منبع،ص 245.

60-يوسف المزي،للحافظ جمال الدين ابي الحجاج،تهذيب الكمال في اسماء الرجال، بيروت:دارالفكر،1414 ه /1994 م،ج2،ص285؛ابن ابي الحديد،جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه،ترجمه محمود مهدوي دامغاني،تهران:نشر ني،1357،ج1،139.

61-ابن رسته،احمدبن عمر،الاعلاق النفيسه،ترجمه حسين قره چانلو،تهران:اميركبير،1365 ش،ص 263؛ابن حبيب،همان منبع،ص 245.

62- ابن قتيبه دينوري،المعارف،قاهره:دارالكتب المصريه،چاپ اول،1353ه /1943 م،ص 145؛ابن منظور،ابي الفضل جمال الدين محمد بن مكرم،لسان العرب،قم:نشر ادب الحوزه،1405 ه/ 1363 ش،ج2،صص 161-160؛ابن ماكولا،علي بن هبه الله ابي نصير،الاكمال في رفع الارتيياب ،بيروت:دارالكتب العلميه،چاپ اول 1411ه/1990 م،ج1،ص 91.

63-ابن حجر العسقلاني،الاصابه في تميزالصحابه،بيروت:دارالجيل،چاپ اول،1412ه/1992م،ج1،ص88

64-بهراميان،علي،اشعث بن قيس كندي،دايره المعارف بزرگ اسلامي،ج 9،ص 47.

65- ابن ابي الحديد،پيشين،ج1،ص 140.

66-ابن رسته،همان منبع،ص281؛ابن حبيب،پيشين،ص 244.

67- ابن حزم اندلسي،همان منبع،ص 426؛ابن قتيبه،پيشين،ص 145،سيد رضي،نهج البلاغه،ترجمه جعفر شهيدي،تهران:علمي و فرهنگي،1378ش،ص 21،نيز در خطبه شماره 19،اشاره به اسارت اشعث در دوره جاهليت دارد.

68-ابن حزم اندلسي،همان منبع،ص 426؛زرگري نژاد،همان ماخذ،ص 78.

69-ابن ابي الحديد،جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه،همان،ج1،ص140.

70-ابن رسته،همان منبع،ص 281.

71-تقي زاده،از پرويز تا چنگيز،همان،ص 281.

72-ابن رسته،پيشين،ص 264.

73- محمد حميد الله،مجموعه الوثاق السيا سيه،ترجمه محمود مهدوي دامغاني،تهران:بنياد،1365ش،ص 264.

74-رك،القلقشندي،ابي العباس احمدبن علي، نهايه الارب في معرفة انساب العرب،بيروت:دارالكتب العلميه،بي تا،صص 401-402.