نمايشنامه :

حــريم امــن

( نگاهي تاريخي و فقهي به مسئله حجاب )

تاليف و نوشته: محمد رضا روزبهاني

بر اساس كتاب " ريحانه نجابت "  نوشته : زهرا زواريان

 

 

« بسمه تعالي»

در اين نمايشنامه قصد بر آن است كه بطور ساده و روان روند رفع حجاب در دوره پهلوي و همچنين ضرورت آن به لحاظ فقهي بررسي و بيان شود . و از آنجا كه مخاطب اصل آن دختران دانش آموز هستند سعي شده است از چارچوب كتاب « ريحانه نجابت » نوشتة خانم زهرا زواريان پا فراتر گذاشته نشود والا هم به لحاظ تاريخي مي توان از مستندات بيشتري استفاده كرد و هم اينكه به لحاظ دراماتيك صحنه هاي جذاب ديگري به آن اضافه كرد چرا كه طرح نمايشنامه اين امكان را در اختيار اجرا كنندگان احتمالي متن حاضر قرار مي دهد .

 

     ومن الله التوفيق

محمد رضا روزبهاني


 

« حريم امن »

( بازيگران  اين نمايش مي‌تواند همه دختر باشد و فقط با استفاده از المانهاي مختلف  شخصيت هاي متفاوت را عرضه نمايند) وسط صحنه يك مكعب قرار دارد و مكعب‌هاي ديگري در سمت چپ ،‌راست و پشت مكعب وسط گذاشته شده ست . راوي در كنار صحنه حوادث وسط صحنه را نظاره مي‌كند پنج دختر دانش آموز وسط صحنه مشغول بحث و گفتگو هستند . لباس بازيگران متناسب با عرف مدرسه است و به فراخور  نقشي كه بازي خواهند كرد از كلاه مردانه و زنانه ، كت ، گردبند ، باتوم ، كراوات ، پاپيون و ... استفاده مي‌كنند . حياط مدرسه

دختر 1 : كي ميگه چادر فقط حجابه ؟ شايد يك دلش بخواد  روسري و مانتو بپوشه .

دختر 2: مگه دل بخواهيه ؟ غير از چادر هيچ حجابي كامل نيست .

دختر 3 : اگه كامل نيست  چرا مي‌ذارن بعضي‌ها با مانتو شلوار بيان مدرسه ؟

دختر 2 : اگه دست من بود نمي‌ذاشتم.

دختر 4: اوهو! خدا رحم كرد.

دختر 1: حالا من كه مانتو و شلوار مي‌پوشم  چه اشكالي داره؟

دختر 2: اسمشه كه مانتو شلوار مي پوشي و مقنعه سرت مي‌كني ، سنگينتري كه اون مقنعه نيم بند تو هم برداري ( به بقيه ) دلتون خوشه كه با حجابيد ؟ بخوره توي سرتون اون حجاب .

دختر 3: مواظب حرف زدنت باش  خانم كاسه داغتر از آش كه نيستي؟ ميگن اندام بايد پوشيده باشه ،‌ خوب مانتو شلوار هم مي‌پوشند ديگه .

دختر 5 : آره جون خودت با اون مانتوي تنگ و اون مقنعه  نازكت كه همه گردنت معلومه .

دختر 1: ( عصباني) خود شما هم نمي‌دونيد چي مي‌گيد  و چي مي‌خوايد،‌اصلا معلوم نيست حجاب كامل كدومه؟ هر كدومتون يه چيزي مي‌گيد.

دختر 2: مگه چي‌مي‌گيم؟ مي‌گيم حجاب يعني چادر

دختر 5 : آره چادر بهترين حجابه

دختر 4: يعني شما هر كسي كه چادر سرش كنه بهش مي‌گيد با حجاب؟

دختر 2: بله! دقيقا ( دختر 5 با تكان دادن سر تائيد مي‌كند)‌

دختر 1 : يعني شما چادر سر كردن فريبا رو هم حجاب مي‌دونيد؟

دختر 2: وقتي توي خيابون راه ميره انگار داره مي‌رقصه ( اداي او را درمي‌آوره)

دختر 1: صداي تق تق پاشنه‌هاي كفششو چرا نمي‌گي كه صد تا خيابون انوورتر را خبر ميكنه

دختر 4: بازم مي‌گيد حجاب فقط چادره؟

دختر 2: منظورم اين نبود.

دختر 1: اصلا مي‌خوام بدونم كجاي اسلام جوراب و كفش سفيد و لباس‌هاي رنگارنگ رو ممنوع كرده؟

دختر 3 : كي ميگه مانتو ساده خلاف شرعه؟

دختر 4 : كجاي اسلام  مي‌گه مقنعه  بايد چونه دار باشه؟

دختر 1 3 4 : اصلا چرا زن بايد حجاب داشته باشد؟

دختر 2 و 5 زير فشار ديگران صحنه را ترك مي‌كنند. سپس دختران ديگر خوشحال و سرمست از پيروزي از صحنه خارج مي‌شوند ، راوي كه تا اين لحظه در كنار صحنه نظاره گر بوده  شروع به صحبت مي‌كند.

راوي: در گذشته حجاب يك سنت پايدار كشور ما بود و اين سئوال  كه چرا زنان بايد با حجاب باشند  براي كسي پيش نمي‌آمد و داشتن حجاب ( اشاره به زنان چادري كه مانند زنان ابتداي دوران پهلوي اول چادر،‌ چاقچور و روبند سفيد دارند  و در حال عبور و مرور هستند و گاهي با هم صحبت مي‌كنند و ...) مانعي براي  انجام وظايف زنان محسوب نمي‌شد و اگر زنها محدوديتهايي داشتند ناشي از عوامل  ديگري بود كه ربط زيادي به حجاب نداشت ولي استعمار براي اينكه  بتونه ثروتهامونو چپاول كنه، منابع و استعداد‌هامونو به غارت ببره ، چاههاي نفتتونو خالي و جلوي اعتقادات ديني ما رو بگيره.....بايد قبل از هر چيز عقلمونو بدزده .... افسار نفسانيت رو به گردنمون بندازه تا بتونه ما رو به دنبال خودش ميكشونه . مادامي كه دختران و زنان  جامعه در حريم امن حجاب پوشيده و محجوب  هستند مجالي براي نفوذ پيدا نمي كند بهمين خاطر براي ايجاد فساد و انديشه زدايي جوانانمان اولين گام را بر مي‌دارد. برداشتن حجاب و پرده دري  حيا و نجابت  دختران اين مرز و بوم.

زنان محجبه وسط صحنه رفت و آمد مي كنند . يك نفره ، دو نفره  گاهي با همديگر صحبت مي‌كنند.سه نفر وارد صحنه مي‌شوند يكي از آنها  روي مكعب وسط رفته و دو نفر ديگر در طرفين او مي‌ايستند و زنان چادري را با نفرت نگاه مي‌كنند.

مرد وسط ( رضا شاه ) : اين چادرچاقچورها را چطور مي‌شود از بين برد؟ دو سال است كه اين موضوع فكر منو بخودش مشغول كرده ، از وقتي كه به تركيه رفتم و زنهاي آنجا را ديدم كه پيچه و حجاب را دور انداخته و دوش به دوش  مردها  كار مي‌كنند ديگه از همه زنهاي چادري بدم مياد.

مرد روي مكعب سمت راست: قيافه شهر با اين زنهاي سياه‌پوش از ريخت و تركيب افتاده  اين منظره در نظر فرنگي‌هايي كه به مملكت ما قدم مي گذارند نشانه عقب ماندگي جامعه ماست.

زن روي مكعب سمت چپ : اينها هنوز نمي‌دونند تمدن و آزادي  نسوان چيست؟

رضا شاه : ما رضا شاه پهلوي حكم مي‌كنيم: از اين لحظه رعايت حجاب جرم تلقي مي‌شود ( دو نفر ديگر او را تشويق مي‌كنند) ما از دوستمان« كمال آتاتورك » كه كشور تركيه را بسوي ترقي و پيشرفت برده است  منورالفكرتر هستيم و طرفدار آزادي نسوان.

مرد سمت راست: كاملا صحيح است ( دو نفر شاه را تشويق مي‌كنند . مي‌خندند و شادي مي‌كنند)

دو زن محجبه  كه در صحنه مشغول صحبت هستند هراسان مي‌گريزند.

بجز رضا شاه دو نفر ديگر از صحنه خارج مي‌شوند و بلافاصله بعد از خروج دو زن محجبه  دو نفر پليس به صحنه مي آيند و دايره وار در صحنه گشت مي‌زنند. هر كدام بقچه‌اي در دست دارند و مشخص است كه درون جيب لباسهايشان پر از اشيا مختلف است.

راوي: ( كنايي را كه در دست دارد باز مي كند) مخبر السلطنه هدايت كه از سال 1306 تا 1312 شمسي صدارت رضا شاه را بعهده داشت در كتاب « خاطرات و خطرات» مي‌گويد : پليس  دستور يافت روسري را از سر زنها بكشند. روسري‌ها پاره شد و اگر ارزش داشت تصاحب .

دو نفر پليس كه در حال گشت زدن هستند يك زن محجبه را كه با ترس در حال رد شدن است محاصره مي كنند. ابتدا چند دور دور او مي‌گردند، مانع گريز او مي‌شوند ، با زن درگير مي شوند، چادرش را گرفته و هر يك او را بطرف خويش مي‌كشند. زن چادر را رها كرد. مي‌گريزد.چادر گرانقيمت بنظرمي‌آيد بر سر تصاحب آن با هم درگير مي‌شوند بالاخره يكي از آنها چادر را تصاحب مي‌كند به كنار مي‌رود دور از چشم پليس ديگر بقچه‌اش را باز مي‌كند ، چادر را مرتب كرده  در بقچه‌اش مي‌گذارد. پليس ديگر هم بقچه‌اش را باز مي‌كند و محتويات  جيب‌هايش را كه اشياء زينتي زنانه است را به اشياء ديگري كه در بقچه‌اش است اضافه مي‌كند ، بقچه‌ها را مي‌بندند و منتظر طعمه  ديگري مي‌مانند. رضا شاه ، همچنان بر سكوي وسط نظاره گر است . پليس‌ها در حال گشت زدن متوجه زنان ديگري در بيرون صحنه مي‌شوند به دنبال آنها از صحنه خارج مي‌شوند.

راوي: ( از كتاب مي خواند) امر شد مبر زين محل مجالسي ترتيب بدهند و زن و مرد محل را دعوت كنند كه اختلاط عادي شود. وثوق‌الدوله عاقد قرارداد 1919 از پيش قدم‌ها بود. در كافه بلديه شب نشيني مرتب شد. مردان بي‌ناموس و متعلقان چايلوس زنهاي خودشان را به مجالس رقص بردند و .... ( با ناراحتي كتاب را مي‌بندد)

كافه بلديه: تعداي زن و مرد در گوشه كنار صحنه دو به دو و يا چند  نفره با هم صحبت مي‌كنند و مشروبهايي را كه براي ايشان آورده مي‌شود مي‌نوشند ، مي‌خندند ، مي رقصند و حركاتي انجام مي‌دهند كه مناسب نيست......

راوي: اما بعد از مدتي اين روش با شكست مواجه شد و تيرشان به سنگ خورد. زنان و بانواني بسيار بودند كه ماهها از خانه بيرون نمي‌آمدند تا مبادا مجبور شوند روسري از سرشان بردارند و دستور دين را ناديده بگيرند.

« عبور و مرور شبانه و مخفيانه بعضي  زنها از پشت بامها و كوچه‌ ها دور از چشم ماموران ديده مي‌شود »

راوي : بعد از ماجراي شهريور 1320 متفقين رضا شاه را از صحنه سياسي ايران بيرون كردند
 ( رضا شاه با فرياد از مكعب پائين آمده هراسان در صحنه مي‌چرخد و از طرفي خارج مي‌شود)

راوي : با سقوط ديكتاتوري رضا شاه و كم توان شدن فشار استبداد زنها  مجددا با چادر در معابر حاضر شدند.

تعدادي زن چادري در صحنه رفت و آمد مي‌كنند – سه مرد وارد صحنه مي‌شوند يك نفر روي مكعب وسط دو نفر ديگر در طرفين او – كه يكي‌شان نظامي است – مي‌ايستند.مردي كه روي نيمكت وسط ايستاده متني را
مي ‌نويسد  و دو نفر ديگر در حالي كه قدم مي‌زنند نامه را مي‌خوانند.

راوي: در تاريخ 4/2/1322 از سوي وزير كشور بخشنامه‌اي بطور محرمانه بدين شرح براي استانداري‌ها ارسال شد: بطوري كه مشاهده مي‌شود و گزارشهاي رسيده از شهرستانها حاكي است ، مجددا بانوان مبادرت به استعمال چادرهاي رنگارنگ و چادرهاي سياه  و چاقچور مي‌نمايند چون اين ترتيب برخلاف سياست دولت بوده ، و اگر بطور موثر جلوگيري نشود قطعا در آينده توليد مشكلات خواهد نمود. شايسته است قدغن فرمائيد به وسيله شهرباني به نحو مقتضي از اين رويه جلوگيري نمايند و از اقداماتي كه به عمل خواهد آمد وزارت كشور را مستحضر سازيد
 ( راوي كتاب را مي‌بندد)

پس از قرائت نامه دو نفر از صحنه خارج مي‌شوند – هر كدام از طرفي – وزير كشور همچنان ايستاده – بلافاصله چند پليس در صحنه مشغول گشت زدن مي‌شوند و دو زن محجبه را كه در حال عبور هستند محاصره مي‌كنند- قصد دارند چادر از سرشان  برگيرند آنها به هم تكيه كرده در مقابل پليس مقاومت مي‌كنند تعدادي از مردان رهگذر به كمك زنها آمده و بعد از درگيري با پليس‌ها زنها را نجات داده مي‌گريزند پليس‌ها دست خالي با
 بقچه اي تهي و كتك خورده صحنه را ترك مي‌كنند وزير كشور ناراحت از مكعب وسط پائين آمده – ناگهان فكري به ذهنش خطور مي‌كند با عجله خارج مي‌شود.

راوي: اينبار متوجه شدند كه سلاح زور بكار نمي‌آيد و بايد طريق ديگري را براي رسيدن به اهداف خويش انتخاب كنند و اين براي  زنان آغاز شوم بي‌بند و باري و افزايش فساد بود و آنهايي  كه آمادگي داشتند از آن پس ديگر مقيد به رعايت حجاب نشدند.

دو فروشنده با لباسهاي نامناسب و جلف وارد صحنه شده و بساطي جهت فروشندگي مي‌چينند. بعد از آنها يك فرد فرنگي وارد صحنه شده و مقداري وسايل زنانه ، انواع كلاه زنانه و مردانه ، وسايل آرايشي ، لباسهاي رنگارنگ ، عكس‌هاي مختلف و ... در اختيار آنها گذارند و سپس روي مكعب وسط مي‌ايستد و در حاليكه آينه‌اي در دست دارد و بر اوضاع نظارت ميكند، فروشندگان با صداي بلند كالاي خود را تبليغ مي‌كنند.

راوي: از آن به بعد كم كم با روشهاي جذاب و فريبنده مثل چرخاندن زنان بي‌حجاب در خيابانها و وارد كردن اشياء و لوازم از خارج كه نقش زنان بر روي آنها نقاشي شده بود و همچنين وارد كردن لباسهاي دكلته، لباسهاي مخصوص زنان ، لوازم آرايش و انواع ترفندها تلاش شده كه زنها را بسوي اميال خويش سوق دهند.

فروشندگان و زنان خريدار كه بعضي ها با مردانشان آمده اند  با هم معامله مي‌كنند. زنها و احيانا بعضي مردان لباسها و وسايلي را كه خريده‌اند در آينه‌اي كه در دست مرد فرنگي است امتحان مي‌كنند .يك زن چادري كه در حال عبور است زير نگاه و رفتار تمسخرآميز حاظران در صحنه از صحنه مي‌گريزد. ( در طول اين صحنه موسيقي غربي پخش مي‌شود)

راوي: كم كم كار را بدانجا كشاندند كه از نظر عده اي بي‌حجابي ارزش و حجاب بي‌ارزش تلقي شد ، حتي بسياري از متدينان از توجيح و كنترل دخترانشان عاجز مانده بودند. اين دختران جوان مگر چقدر تحمل تحقير و توهين در محيط مدرسه و دانشگاه و كار را داشتند.

چند دختر دانش‌آموز يا دانشجو دوست محجب خودشان را مجبور مي‌كنند روسري را از سرش درآورد و به اتفاق به جمع خريداران كالاهاي فرنگي مي‌پيوندند. يك زن چادري در حال عبور است . فروشندگان و خريداران متوجه او مي‌شوند . اورا دوره و تمسخر مي‌كنند ، راه گريزي برايش نمي‌گذارند، آنچنان زن چادري را تحت فشار قرار مي‌دهند كه به زانو در مي‌آيد. در اوج تحقير زن چادري صداي قوي و كوبنده امام خميني را مي‌شنويم كه حاضران را به هراس مي‌اندازند. آنچنانكه همگي دستپاچه مي شوند، وسايلشان را رها كرده و سراسيمه در حاليكه به هم مي‌خورند به اتفاق مرد فرنگي كه آينه از دستش مي افتد و مي شكند از صحنه مي‌گريزند. زن محجب كه صحنه را خالي مي بيند چون غنچه باز مي‌شود و شاد و خوشحال در صحنه مي‌چرخد. زنان ديگري هم به او مي‌پيوندند – يك موزيك شاد آنها را همراهي مي‌كند . صداي امام قطع شده است- زنان به صف شده و الله اكبر گويان در حاليكه عكس امام را در دست دادند راهپيمايي مي‌كنند و شعار مي‌دهند.....

راوي : آري بانگ بيدار باش آن فرزانه در گوشهايمان طنين افكند و صداي هشدارش پرده‌هاي غفلت را از جلوي چشمانمان زدود،او بود كه گربه سياه دزد را كه در خانه‌هامان ماورا كرده بود نشانمان داد و خط شومش را برايمان معنا كرد. او بود كه جرعه آبي از آگاهي به كاممان ريخت و با زمزم معرفت چشمانمان را شست و وادارمان كرد سلاح غيرت بدست گيريم و گربه سياه دزد را از حريمهاي  امنمان بيرون افكنيم.

راهپيمايان آرام آرام به دانش آموزان دختر حاضر در محوطه دبيرستان مبدل شده و دور هم مي‌نشينند و با هم بحث مي‌كنند دختر 2 راوي را ديده او را صدا زده به جمعشان دعوت مي‌كند.

دختر 2: خانم

راوي : جانم

دختر 2: چند سئوال داشتيم

راوي : ( به ميان آنها رفته بر مكعب وسط مي‌نشيند و دختران دورش حلقه مي‌زنند) بپرسيد اگر بتونم جواب ميدم.

دختر 2: خانم در اسلام حجاب ضرورت داره؟

دختر 5 : خدا گفته؟

راوي: بله ( از كيفش رساله امام را آورده  نشان  ميدهد) پاسختون اينجاست  حضرت امام (رض) در رسالة خودشون مي فرمايند . « اصل حكم حجاب از ضروريات است و منكر آن حكم منكر ضروري را دارد و منكر ضروري محكوم به كفر است . مگر اينكه معلوم باشد منكر خدا و رسول نيست». و علت ضرورت حجاب وجود آيات متعدديه كه در قرآن مجيد آمده كه مي‌توانيد اين آيات رو در قرآن ببينيد.

دختر 3: حدود حجاب اسلامي چيه؟ اگر خانومها لباس بلند و آزاد با روسري بپوشند كافيه؟

دختر 4: پيش نامحرم چطور بايد لباس بپوشيم؟

راوي: حضرت امام جواب اين سئوال رو هم دادن گوش كنيد( رساله را ورق مي زند) اينجاست: واجب است تمام بدن بجز قرص صورت و دستها تا مچ از نامحرم پوشيده شود و لباس مذكور – منظور همون لباسيه كه شما گفتيد ( اشاره به دختر 3) – اگر مقدار واجب را بپوشاند مانع ندارد ولي پوشيدن  چادر بهتر است و از لباسهايي كه توجه نامحرم را جلب كند بايد اجتناب شود.

دختر 2: با اين اوصاف چادر بهتره مگه نه خانم؟

راوي: بله چادر پوشش مناسبي براي پوشاندن صحيح اندامه.

دختر 1: هر چادري؟ حتي اگر مثل چادر پوشيدن بعضي‌ها باشه؟

راوي: نه عزيزم اگه به فتواي حضرت امام دقت كرده باشيد يك شرط بسيار و مهم و ضروري وجود دارد و اون اينه كه ( به رساله نگاه ميكند) : « لباسي كه جلب توجه نكند» حالا اگر بعضي‌ چادرها هم مثل بعضي مانتوها جلب توجه نامحرم روبكنه اشكال داره .اصل اساسي اينه كه طبق فتواي امام زن بايد در مقابل نامحرم پوشيده باشه چه به وسيله چادر و چه لباس ديگري كه مقدار واجب را بپوشونه ( صداي زنگ مدرسه دانش آموزان  را عليرغم ميلشان وادار مي‌كند كه راوي را ترك گفته بطرف كلاسها بروند راوي در صحنه باقي مي‌ماند)

راوي: حجاب در مملكت من يك حريم امن است كه شخصيت و آبروي زن را حراست ميكند . وقتي زنان ما در قلعه محكم عفاف و بيداري حجاب نشسته باشند تير زهرآگين هيچ نگاه و تعرضي نمي‌تواند قلبشان را زخمي كند.

پس قدر اين قلعه را بدانند و تمام هوش و حواسشان را معطوف حراست و حفظ آن كنند.

 

« والسلام »

 

 

 

 

 

 

«انقلاب در سالن انتظار »

صحنه – سالن انتظار ايستگاه قطار – چند نيمكت سمت راست و چپ و وسط سالن قرار دارد . در سمت چپ سالن علاوه بر در خروجي سالن انتظار – جلو صحنه – باجه بليط فروشي قرار دارد كه در آن به سالن باز مي شود و كنار در باجه بليط فروشي – سمت چپ وسط – يك تابلو اعلانات كه ساعات ورود و خروج قطار ها روي آن نوشته شده است نصب شده است . در انتهاي سالن پشت نيمكت وسط يك پنجره بزرگ قرار دارد كه رو به خيابان بيرون باز مي شود . بالاي پنجره يك قاب عكس كه محمد رضا شاه پهلوي را در يونيفورم نظامي نشان مي دهد وجود دارد . در سمت راست سالن دو در وجود دارد ، در اول مربوط به دستشويي است كه بالاي آن كلمهW   C  نوشته شده و در دوم رو به محوطه ايستگاه باز مي شود . يك بخاري هم در وسط سالن قرار دارد . ساعت سالن - در كنار عكس شاه – نيمه شب را نشان مي دهد .

بليط فروش پشت باجه سمت چپ به راديو گوش مي دهد . صداي راديو شنيده مي شود و مطالبي راجع به اوضاع ايران مي گويد . در سمت راست كسي كنار در دستشويي حوله ، كت و كلاهي در دست ايستاده است . بليط فروش در حين گوش دادن به راديو متوجه مرد حوله به دست هم هست . بعد از چند لحظه مردي شصت ساله كه كرواتي به گردن انداخته و آستين ها را بالا زده است  از توالت بيرون مي آيد با حوله دستهايش را خشك و كت و كلاهش را مي پوشد . خود را مرتب مي كند و سر حال به طرف باجه مي رود . بليط فروش همچنان مشغول گوش دادن به راديو است . صداي بارش باران هم شنيده مي شود روي نيمكت سمت راست مقداري وسايل از جمله فلاسك چاي ، جعبه شيريني ، يك دسته گل ، پالتوي مرد و … به چشم مي خورد .

مرد : ( بطرف باجه بليط فروش مي رود ،به بليط فروش ) آقا ، آقا

بليط فروش : ديگه چيه ؟

مرد : صداي راديو رو كم كن

بليط فروش : ( راديو را مي بندد ) بفرمائيد !؟

مرد : نزديك نيست برسه ؟

بليط فروش : كدوم قطار عادي يا اكسپرس ؟

مرد : هر دو شون

بليط فروش : عادي كه عنقريبه برسه ولي اكسپرس با خداست ( راديو را باز مي كند )

مرد : دقيقاً كي ؟

بليط فروش : ( راديو را كم مي كند – با ناراحتي ) بله ؟

مرد : دقيقاً كي ؟

بليط فروش : ( با عصبانيت راديو را مي بندد ) خودمونيم شما خيلي پر حوصله ايد ، مگه كي مي خواد بياد كه اينقده عجله داريد ؟ حسابشو دارم ( اشاره به ساعت سالن ) توي اين يك ساعت ده دفعه سؤال كرديد.

مرد : اينكه كي مي خواد بياد به تو مربوط نيست و تو هم مجبوري به سؤال من پاسخ بدي . وظيفته مگه اينكه تو هم مثل اين خرابكار ها كه گوشه و كنار اين مملكت ريختن ادعاي خود مختاري داشته باشي .

بليط فروش : اگه اذيتم كني اصلاً جواب نمي دم . من كه خبرهاي لحظه به لحظه بهم نمي رسه ! همين راديو را ببين يك ساعته باهاش كلنجار

مي رم نتونستم خارجو به راحتي بگيرم .

مرد : ( بدون توجه به بليط فروش ) خارج ، همينها ذهن عوام الناس رو خراب مي كنن . همه دست به دست هم دادن پدرسوخته ها

بليط فروش : چي گفتيد ؟

مرد : هيچي …

بليط فروش : راستي شما كه پيداست دستتو.ن توي كاره نظرتون راجع به اوضاع مملكت چيه ؟ خبر جديد چي داريد ؟ اينطور كه بوش مياد ديگه كارشون تمومه . امام مي خواد بياد ايران ( عكس امام را از جيب درآورده به آن نگاه مي كند ) جانم به فدات آقا قدم بر چشم ما مي ذاري

( رو به مرد كه با نفرت به او نگاه مي كنه ) اي بنازم قدرت پروردگارو يكي رو مي بره بالا بعد يك دفعه از اون بالا مي ندازه پائين . هه هه هه مثل اين ( اشاره به عكس شاه كه در سالن نصب شده ) هه هه هه  .

مرد : نخير آقا بهمين سادگي هم نيست چندان خوشخيال نباشيد ، مگر آدم هاي وطن پرست بميرند كه امام شما بياد … تو هم بهتره سرت به كار خودت باشه و كاري به اين كارا نداشته باشي ، البته اگه سرتو دوست داري ( به نشانه بريدن سر دستش را زير چانه خودش مي برد ) .

( سوت قطار – مرد دستپاچه مي شود – به طرف راننده اش كه روي نيمكت راست نشسته رفته چتر را مي گيرد و با عجله و با آغوش باز اشتباهاً به سرعت وارد دستشويي مي شود لحظه اي مي گذرد مرد در حالي كه چترش را باز كرده و جلوي صورت خود گرفته كه از خجالت ديده نشود از دستشويي در آمده از در ديگر به طرف ايستگاه مي رود راننده كه دسته گل را به دست گرفته به او بدهد مردد در همانجا مي ايستد )

بليط فروش ( در حالي كه مي خندد راننده را به طرف خود مي خواند ) : شما با اين آقاي از خود راضي نسبتي داريد ؟

( راننده با دسته گل به طرف بليط فروش مي آيد – راديو آهنگ ملايمي پخش مي كند )

راننده : بله هم رانندشم و هم خودتون كه ملاحظه مي كنيد ( اشاره به گل و اسباب و وسايل روي نيمكت سمت راست )

بليط فروش : از اوناست مگه نه ؟ ( اداي مرد را كه او را تهديد به سر بريدن كرده در مي آورد )

راننده : از كدوما ؟

بليط فروش : دارودسته رژيم

راننده : از قيافش معلوم نيست ؟

بليط فروش : هم از قيافش و هم از اطوارش هه هه هه

راننده : با وزير و وكلا نشست و برخاست داره

بليط فروش : تو چي ؟

راننده : من !؟ با راننده هاشون هه هه هه ( هر دو مي خندند )

بليط فروش : چه كاره اس ؟

راننده : زمين دار ، كارخونه دار ، مالك ، تاجر ، دزد ، همه فن حريف « همه كاره »

بليط فروش : خيلي از خود راضيه ، منتظر كيه ؟

راننده : زنش و …

بليط فروش : خيلي دوستش داره ؟

راننده : خيلي !!

بليط فروش : يعني نه ؟

راننده : بهش مياد اهل خونه و خانواده باشه ؟

بليط فروش : چشمم آب نمي خوره

راننده : مرديكه هوسباز با همين ادا و اطوارش بيشتر ثروت خانومو كشيده بالا اگر بتونه باقيمانده ثروتشو هم بالا بكشه ، تف هم به خانم

نمي اندازه … به من و اون مياد همسن باشيم ؟

بليط فروش : جدي مي گي !؟

راننده : همبازي بوديم ، پدرامون براي باباي خانم كار مي كردند اون شد داماد خانواده و من شدم راننده و پادو ، اينكه چطور قاپ خانمو دزديد مثنويه هفتاد منه ، بمونه .

بليط فروش : چرا پيشش موندي ؟

راننده : از خودم هيچي ندارم با چند سر كلفت ، همه زندگيم مال اوناست ، خونه ، اساس ، همه چي . مجبورم هرچند ديگه طاقت ندارم زن و بچه هام سر پناه مي خوان ، خرج دارن

بليط فروش : بي خيال ،كارشون تمومه امروز و فرداست كه مثل زباله بندازنشون توي آشغالدوني ، شايدم جاتون با هم عوض بشه ، ها ؟ خدا رو چي ديدي؟

راننده : پسرم هم ميگه ، بيست سالشه ، دانشجوئه 

بليط فروش : خدا نگهش داره

راننده : ممنون ، اونم ميگه ولي من باورم نمي شه ، دُمشون كلفته ، اين آقا با خارجي ها هم آمد و شد داره

بليط فروش : بذار امام بياد همشون جارو مي شن ( امواج راديو را تغيير مي دهد . در فاصله صحبت آن دو تعدادي مسافر با وسايل وارد سالن شده و خارج مي شوند و راديو ترانه اي از ستار پخش مي كنه : شازده خانم به شعر من خوش اومدي ، خوش اومدي و … بليط فروش و راننده به هم نگاه مي كنند و مي خندند - بليط فروش به راننده آب نبات تعارف مي كند . مي خورند و مي شنوند (بليط فروش خطاب به راديو ) شازده ، مازده تموم شد . ( موج راديو را عوض مي كند – تكنوازي تار از راديو پخش مي شود  - خنده راحت راننده ) آها اين شد خنده ، اين خنده ها خستگي را از تن آدم در مياره .

راننده : مدت هاست خنده رو لبام خشك شده

بليط فروش : حالا ديگه نوبت ماست . بِخند دِ بِخند پيرمرد ( هر دو مستانه و دوستانه مي خندند . در اين زمان مرد در حالي كه چتر را بالاي سر همسر 55 ساله خودش كه لباسي نا هماهنگ به تن دارد گرفته وارد مي شوند . با نفرت خنده آن دو را مي نگرند – راننده متوجه مي شود خنده بر لبانش خشك مي شود – دستپاچه مي رود و چتر را از مرد مي گيرد )

راننده : سلام خانم ( زن جواب نمي دهد – راننده همچنان ايستاده است )

مرد : بيا بشين اينجا عزيزم ( روي نيمكت وسط ) خوش گذشت ؟ … آخ فراموش كردم ( به راننده ) دسته گل ، مي بيني عزيزم گل رو فراموش كردم .

راننده : ( دستپاچه – دسته گل را به مرد مي دهد ) سلام خانم . رسيدن بخير

زن : متشكرم

مرد : ( خود را مرتب مي كند ) خوش آمدي كه خوشم آمد از آمدنت … هزار جان گرامي فداي قدمت ( در مقابل زن تعظيم مي كند و گل را به او مي دهد ) تقديم با عشق ( زن بدون عكس العمل گل را مي گيرد ) قابل شما را ندارد … خب تعريف كن … خوش گذشت … اين چه ريختيه براي خودت درست كردي ( زن به گريه مي افتد ) يعني چه ، چي شده . پول كم آوردي ، مشكلي پيش اومده … دِ بگو جون به لبم كردي خانم .

زن : مگه خودت نمي بيني

مرد : چي رو

زن : اينو ( اشاره به روسري كه به سر كرده )

مرد : پرسيدم اين چيه سرت كردي ؟

زن : از ترس

مرد : ترس ؟ ترس از كي ، از چي ؟

زن : از ترس اون گداگشنه ها . پدرمو درآوردن از بس حرف بارم كردن ( زن و مرد مسافري كه پيداست وضع زندگي مناسبي ندارند به همراه فرزندان وسايلشان را زير نگاه نفرت آلود مرد و زن با عجله و ترس از سالن خارج مي كنند . )

مرد : با اينجور آدما توي قطار بودي ( زن به شدت گريه مي كند ) واي واي چه فاجعه اي ( ليواني آب براي خانم مي آورد ) خودتو ناراحت نكن … مسخره س اين مملكت ديگه به درد نمي خوره ، مملكتي كه عده اي بي سر و پا به خودشون اجازه بدن به دختر يكي از رجال بزرگ پهلوي بي حرمتي كنند چي ازش مي مونه …( به طرف زن مي رود تا روسري اش را در بياورد )در بيار اين عامل عقب ماندگي زنها رو در بيار .

زن : ( زن مانع مي شود ) نه عزيزم توي خونه … فرم موهام خراب شدن

مرد : اينها مي خوان زحمات اعليحضرت رضا شاه را به باد بدن . آزادي زنها رو ازشون بگيرن . زهي خيال باطل … چرا با اكسپرس نيومدي ؟ توي اون قطار لااقل دو تا آدم حسابي هست ( چند نفر آدم ساده و معمولي وارد سالن شدند و زير نگاه آنان خارج مي شوند )

زن : جرأت نكردم

مرد : يعني چه ، چه جرأتي ؟

زن : ميگن به قطار اكسپرس چون پولدارها سوارش مي شن حمله مي كنند

مرد : اين ديگه چه وضعيه ؟ انگار پولدار بودن جرمه ، زحمت كشيديم ، جون مرگ كنديم … بالاخره حساب همشونو مي ذاريم كف دستشون … تهران چه خبر ؟ مادرتون خوب بودن ؟

زن : باشه بعد . توي خونه همه چي رو برات مي گم ( به راننده ) چمدونا رو بيار ( راننده با عجله قصد دارد كه چمدان ها را بياورد در هنگام خروج از سالن چمدان ها را در دست - مرد خوش لباس مرتبي كه پاپيوني به گردن زده و چتري در دست و كلاهي به سر دارد . مي بيند و مي ايستد . ولي با اشاره زن آنها را مي گيرد و كنار نيمكت سمت راست مي گذارد )

زن : اوه مهندس چرا زحمت كشيديد ( گريه )

مهندس : سركار خانم تمنا مي كنم ( دستمالي به زن مي دهد )

زن : متشكرم ( اشك هايش را پاك مي كند … رو به شوهرش آقا رو معرفي مي كنم . اگه ايشون ، اگه ايشون نبودند … ( گريه )

مهندس : ( دستمال ديگري به زن مي دهد ) خواهش مي كنم …

زن : باشه ( به شوهرش كه با تعجب به آنها مي نگرد ) اگر جناب مهندس نبودند خدا مي دونه چه بلايي سرم مي اومد .

مهندس : تمنا مي كنم . ايشان شانس آوردند . چه برخوردهاي بدي . چه رفتارهاي دور از نزاكت و ادبي ، در آمريكا كه بودم ( اشاره به زن )

مهندس و زن : ( با هم ) ايالت ماساچوست ( زن به سختي مي خندند )

مهندس : بله در آمريكا درباره ايران خيلي چيز ها شنيده بودم … ( حرفش را نيمه تمام مي گذارد و قدري مكث مي كند ) ولي خوب مردم قدري آزادي مي خواهند بايد بهشون داد … ( به طرف مرد مي رود ) آقا از ملاقات شما بسيار خوشحالم

مرد : ( با ترديد ) بنده هم همين طور و از شما تشكر مي كنم كه به خانومم كمك كرديد و متأسفم كه خدمتتون عرض كنم كه آنچه شنيديد و حتي بيشتر و بدتر از اون رو خواهيد ديد . كنترل مردم از دست رفته ، مردم رها شدن . البته با عرض معذرت از صراحت لهجه ام بايد بگم بر خلاف نظر جنابعالي اين مردم لياقت آزادي رو ندارن .

زن : عزيزم حالا وقت اين حرفا نيست … احوال خانواده مهندس را نمي پرسيد

مرد : آها ، خانواده و متعلقين خوبند .

مهندس : مرسي ، بابا و مامان خوب هستند .

مرد : و خانوم ؟

زن : ( به شوهرش با ايما و اشاره ) ايشون هنوز ازدواج نكرده

مرد : ( خوش حال و با خيال راحت ) آها ، عجب ، عجب ، جالبه

مهندس : اينكه هنوز ازدواج نكردم

مرد : نه اينكه تا به حال چطور دووم آورديد ، درست ميگم عزيزم ( زن لبخند مي زند ) آقا داشتن همسر اونهم خوبش واقعاً نعمته ، بايد همسر داشت و بعد فهميد درست ميگم عزيزم ( زن لبخند مي زند ) اخماتو وا كن وضع اينطور نمي مونه چنان سركوبشان كنن كه حظ كني . من از اين قائله ها زياد ديدم . اُنقدر از اين سر و صدا ها خاموش شده كه نگو و نپرس . قائله 28 مرداد 32 ، 15 خرداد 42 . اين قائله هك مثل اونا با تدبير اعليحضرت حل ميشه . افرادي مثل من هميشه آماده جانفشاني هستند ( به زن ) خاطرت جمع باشه ( به مهندس ) بله مي گفتم . خودمو كه نگاه مي كنم مي بينم كه اگه ايشون نباشه زندگي برام زندونه . آقا از اين پدر دلسوزتون بشنويد و هر چه زودتر دست به كار بشيد ( با اشاره زن راننده به آنها شيريني تعارف مي كند . )

مهندس : ( با حالتي خجالتي شيريني بر مي دارد ) حرف شما را تصديق مي كنم .

مرد : اگر موافق بنده بوديد تا به حال آستينا رو بالا مي زديد .

مهندس : چرا آستينارو ؟

مرد : منظورم اينه كه زودتر يك همسر خوب انتخاب مي كرديد .

مهندس : بله متوجه شدم چه عرض كنم .

مرد : البته زود ازدواج كردن و اصلاً ازدواج كردن ( هه هه هه ) از رسوم جوامع شرقيه و من در اين مورد با جوامع شرقي موافقم . مثلاً خود من و خانوم ( به خانم ) خانوم شما چند سالتون بود كه با من ازدواج كرديد

زن : ( با خنده طفره مي رود ) يادتون مياد چه مراسم باشكوهي داشتيم ؟

مرد : خدا رحمت كند والاحضرت رو . پدرشون رو مي گم از ملاكين و سرمايه داران بزرگ كشور بود و با مرحوم اسدالله علم رفيق گرمابه و گلستان  . همين ماشيني ( به سمت پنجره رفته و از آنجا اتومبيل را نشان مي دهد ) كه داريم كادوي علم بود به حضرت والا اونو به خاطر سالگرد ازدواجمون به خانم هديه دادند . ازدواجي كه مراسم هفت روزه و هفت شبه اون در گذشته زبانزد خاص و عام بود روزنامه هاي داخلي و خارجي عكس هاي مراسم رو در سطح وسيعي چاپ كردن . حضرت والا سنگ تموم گذاشت مطرب ها شب و روز مي زدند و رقاصه ها

مي رقصيدند و من عين همين مراسم را براي دخترم خواهم گرفت ( مدتي به صورت ناشيانه مي رقصد تا شايد خانم را به وجد بياورد ولي نتيجه نمي گيرد ) . بگذريم جناب مهندس ماهي رو هر وقت از آب بگيرن تازه س .

مهندس : البته به عرضتان برسانم كه من هر نوع ماهي رو دوست ندارم .

مرد : ( هه هه هه ) حاضر جواب ( هه هه هه ) جالبه ، پيداست آدم مشكل پسندي هستيد ، مي بيني عزيزم .

مرد و زن : ( با هم ) عين دخترمونِ هه هه هه

زن : براي ايشون تعريف كردم دخترمون چه خواستگارهايي رو جواب كرده

مرد : دكتر       زن : مهندس         مرد : تاجر معتبر       زن : سفير ، اين آخري چكاره بود ؟

مرد : سناتور ، نماينده مجلس سنا اُنهم از كساني كه از طرف اعليحضرت به اين سمت منصوب شده قريب سي ساله عضو مجلس سناست . ما راضي بوديم ولي چون نظر دخترمون شرطه ، با اينكه خيلي ها واسطه شدن دخترمون قبول نكرد .

زن : پيغام فرستاد ويلاي شمال رو مي زنم پشت مهرش ، نمي دونم چقدر طلا براش مي خرم و چه و چه …

مرد : قبول نكرد كه نكرد

زن : گفت مامان بخت من اين نيست ، البته حقّم داره . دختر من لياقتش خيلي بيشتر از ايناست .

مرد : مي بينيد آقا ، اصول ، دختر من براي خودش اصول داره ( صداي الله اكبر از بيرون لحظاتي بعد تيراندازي – سرآسيمه بطرف پنجره

مي روند . به جز راننده )

مرد  : نواره

مهندس :نوار ؟

مرد : بله نواره ضبط صوت مي برند پشت بام صداي الله اكبر پخش مي كنند

مهندس : تيراندازي چي ؟

مرد : تيراندازي مي كنند كه اين وطن فروشا ضبط صوت ها رو خاموش كنند . آخه مردم مي خوان بخوابن شبه بابا شب . وظيفه حكومته كه آرامش ايجاد كند كه مردم راحت بخوابن . ( از پنجره خطاب به بيرون ) اگر شما انقلابي هستيد چرا مزاحم خواب مردم مي شيد آيا پيغمبر گفته با سر و صدا آسايش رو از مردم شاهدوست بگيريد ؟ ( بليط فروش كه از باجه بيرون آمده به طرف پنجره مي رود . بقيه را كنار مي زند . از  پنجره  بيرون را مي نگرد . صداي راديويي را كه در دست دارد كم مي كند – مرد  با عصبانيت از كنار پنجره مي رود )

بليط فروش : ماشالا ( به مهندس ) روزا تو خيابون ، شبا رو پشتبوم ( به مرد ) از هاري مي گفت نواره مردم گفتند نوار كه پا نداره هه هه هه

( بدون توجه به آنها روي يكي از نيمكت ها مي نشيند و صداي راديو را زياد مي كند ، يكي از راديو هاي خارجي اخبار مي گويد – همه دور بليط فروش جمع مي شوند . مرد از دور متوجه است و مي شنود )

راديو : مردم ايران روز ها در خيابان ها راهپيمايي مي كنند و خواهان بازگشت آيت اله خميني به ايران هستند ولي دولت بختيار اجازه ورود به هواپيماي حامل آيت الله را نداده است . مردم به عنوان اعتراض شب هاي بالاي پشت بام ها مي روند و با سردادن الله اكبر اعتراض خود را به حكومت شاه و بختيار نشان مي دهند . در اينجا اين سؤال بزرگ وجود دارد كه آيا آيت الله به ايران خواهد آمد يا خير ؟ ( موسيقي از راديو – چند الله اكبر – مهندس به طرف پنجره مي رود . )

مرد : خيال خام ، اميد واهي مگه از روي نعش ما رد بشه . مگه ميذاريم دشمن درجه يك اعليحضرت پاشو بذاره توي ايران . مگه شهر هرته . مگه ارتش شاهنشاهي مرده . ارتشي كه جزء بزرگترين ارتش هاي جهانه هه هه هه مهندس توجه مي كني كه راديو هاي خارجي چه طور دل اينارو ( اشاره به بليط فروش كه به طرف باجه مي رود ) خوش مي كنند اگه اُومد من اسممو عوض مي كنم . خيال باطل هه هه هه اينا فكر كردن چون اعليحضرت براي معالجه به خارج رفته ديگه بر نمي گرده هه هه هه …

زن : عزيزم چرا اينجا وايساديم بهتره بريم خونه آقاي مهندس هم تشريف ميارن .

مرد : حتماً حتماً قدم رنجه مي فرمايند

مهندس : نخير بنده قصد مزاحمت ندارم و بايد پس فردا جهت شركت در سميناري راجع به "تغييرات در نحوه مديريت جامعه در سطح كلان " به جنوب بروم ( كارت دعوت به سمينار را به مرد مي دهد )

زن : تا پس فردا خيلي وقت هست . خودتون گفتيد در اين فاصله مي خوايد بعضي نقاط ايران رو ببينيد خب يكيش همينجا و منزل ما .

مرد : خواهش مي كنم تعارف نكنيد كلبه درويشي مارو قابل بدونيد ، من تازه داره از شما خوشم مي ياد .

مهندس : لطف داريد .

مرد : جدي مي گم آقا خانوم مي دونند كه من كم اتفاق مي افته از كسي خوشم بياد

مهندس : خانم فرمودند ، ظاهراً بنده آدم خوش شانسي هستم .

مرد : مسأله خوش شانسي نيست ، بلكه از وجنات شما پيداست جوان با فهم .

زن : با شعور    مرد : تحصيلكرده    زن : خوش قيافه    مرد : و از همه مهم تر شاهدوست و ميهن پرست هستيد .

مهندس : خواهش مي كنم من را خجالت زده نفرمائيد .

مرد : از اون گذشته شما با اين محيط آشنا نيستيد . البته مقصر خودتون هستيد و من در اين مورد از شما گله مندم . چرا رفتيد . چرا مملكت خودتونو ترك كرديد . بايد توي مملكت موند ، خدمت كرد و شاهد پيشرفت كشور بود ، كشور داره چهار اسبه بلكه صد اسبه تحت رهبري هاي خردمندانه اعليحضرت به طرف تمدن بزرگ مي ره . اين ادعاي من نيست همه دول متمدن به اين امر اعتراف دارند . چه دورنماي زيبايي … ( در مقابل عكس شاه اداي احترام مي كند )

ولي عده اي بي خبر چوب لاي چرخ حكومت مي ذارن . اونهم به اسم استقلال آزادي جمهوري و … بله آقا اين اطراف همه كارگر و طبقه پايين هستند و همشون هم حقه باز ( به طرف پنجره مي رود و با اشاره به بيرون ) من اينارو مي شناسم . من به خودم اجازه نمي دم شما رو كه دوست خانوادگي بنده هستيد ميون امثال اين آدما ( اشاره به بليط فروش و راننده ) تنها بذارم . خواهش مي كنم چنين چيزي رو از من نخوايد . خواهش مي كنم پسرم .

مهندس : از لطف شما متشكرم پدر جان ، ولي بايد پذيرفت كه اين آدما هم ( به طرف راننده كه مدت زيادي است چمدان بدست كنار در خروجي ايستاده رفته چمدان ها را از دست او گرفته و با مهرباني او را مي نشاند ) از مردم اين مملكت هستن تصور نمي كنم اينطور كه شما

مي فرمائيد باشند و بايد عرض كنم عليرغم ظاهر بد اين آدمها وجود تظاهرات و اعتراضات نشانه بلوغ جامعه است . بلوغي كه جوامع اروپايي و غربي به دنبال انقلاب كبير فرانسه آرام آرام بدان دست يافتند . اينجور چيزها براي جامعه ما هم مفيد هستند . البته فراموش نفرمائيد كه انرژي مردم طوري بايد تخليه بشود . اين اعمال حكم سوپاپ اطمينان را دارند و نتيجه فضاي باز سياسي كشور است . و اصولاً علت اصلي بازگشت من به وطن عزيزم ايران اين بود كه در اين زمان حساس بتوانم براي كشور منشأ خدماتي بشوم و هم بلوغ جامعه را ببينم و هم در رشد آن سهيم باشم .

مرد : پيداست مدت زيادي خارج بوديد ؟

مهندس : تقريباً بيشتر عمرم را

مرد : و لابد تازه تشريف آوُرديد

زن : دقيقاً 26 دي ماه درسته مهندس

مهندس : دقيقاً دقيقاً … چه حافظه اي براوو ، براوو ( براي زن كف مي زند )

مرد : پس به حرف من خواهيد رسيد و ديگه از بلوغ جامعه صحبت نخواهيد كرد ؛ زمان صحت گفته هاي منو كه اين آدما قابل اعتماد نيستند رو به شما ثابت خواهد كرد ، البته نمونه اش رو در مشكلي كه براي خانوم پيش اوُمد از ياد نبرديد ( زن دوباره گريه مي كند ) آه عزيزم : ببخش ، ببخش دوباره اون خاطره نفرت آور رو زنده كردم … خوددار باش ( زن آرام مي شود ) متشكرم ( به مهندس ) و متأسفم كه بايد به عرضتون برسونم با نمونه هاي بدترش هم روبه رو خواهيد شد ( صداي تيراندازي و انفجار )

زن : بازم سياست ، بازم سياست ، تورو خدا زودتر بريم خونه

مرد : بله موافقم … مهندس عزيز اين موضع شما رو به حساب نبودن شما در ايران مي ذارم و حتماً اصرار دارم كه شما رو امشب به خونه ببرم و در يك بحث دوستانه قانع كنم

مهندس : فعلاً عليرغم ميل باطني ام نمي توانم دعوت شما رو بپذيرم

مرد : مهندس عزيز بهتون نمي ياد آنقدر زود جا خالي كنيد .

مهندس : نخير بنده براي عقايدم كه حاصل قريب چند دهه زندگي در جهان متمدن غرب ِ دليل دارم و همچنين توان اثبات آنها را . ولي چه كنم كه مجبورم از خدمتتون مرخص بشوم . فقط قبل از اينكه محضرتان را ترك كنم خودم را موظف مي دانم مطالبي را به عرضتان برسانم ، آقا شدت علاقه سركار خانم به شما وصف ناپذير است . نديده ام ، حتي در كشورهاي پيشرفته جهان كه اكثر آنها را از نزديك ديده ام ، عشق ايشان به شما در منتهاي درجه است و مطمئن هستم دختر شما هم نسبت به همسر آينده شان چنين خواهد بود و بنده از همين حالا نسبت به آن شخص خوشبخت احساس  حسادت مي نمايم … واقعاً فكر نمي كردم توي مملكت خودم اينطور انسانهايي پيدا بشوند وجود شما من را متقاعد

مي كند كه ما هم مي توانيم به دروازه هاي تمدن بزرگ نزديك بشويم ( چمدان را بر مي دارد كه برود )

زن : هه هه هه خواهش مي كنم

مرد : البته حتماً متوجه شديد كه اين علاقه دو طرفه است .

مهندس : بله كاملاً . شواهد چنين چيزي را حكايت مي كند در هر صورت بايد عرض كنم كه شما انسان هاي كميابي هستيد و آشنايي با شما براي من ذيقيمت بود . البته دعوت شما را بي جواب نمي گذارم و در اسرع وقت شرفياب خواهم شد ( با اندوه و افسوس ) عزيزان بدرود و به اميد ديدار ( بعد از لحظاتي سكوت به سرعت جلوي او را گرفته و مانع رفتنش مي شوند ) .

زن : تورو خدا عين غريبه ها تعارف نكنيد

مرد : ( چمدان هاي او را مي گيرد و به راننده مي دهد ) لابد كلبه ما رو قابل نمي دونيد .

مهندس : تمنا مي كنم ، تمنا مي كنم

مرد : همان طور كه گفتم من به خودم اجازه نمي دم كه شما رو تنها رها كنم ميون اين همه … خواهش مي كنم منو ناراحت نكنيد اگه خدايي نكرده بلايي سرتون بياد تا آخر عمر خودمونو نمي بخشيم .

زن : كاملاً درسته

مهندس : آخر

مرد : مهندس عزيز منزل ما امن ترين جاي اين منطقه است . شبي كنار هم مي نشينيم گپ مي زنيم ، حرف براي گفتن بسياره (مهندس را به كنار مي كشد ) سفارش مي دم بساطو جوركنن همه جورش فراهمه از سگيش گرفته تا آمريكايي تا پشه . نقطه نظراتمون رو يكي مي كنيم . من و شما عقيدمون يكيه . اينو امشب ثابت خواهم كرد خواهش مي كنم دعوت ما رو رد نكنيد .

مهندس : شرمنده مي فرمائيد بنده خودم را لايق اينهمه لطف نمي دانم

زن : لااقل تشريف بياوريد و با دخترمون آشنا بشين

مهندس : بنده با توجه به تعاريف شما از ايشان بسيار مشتاق هستم كه زيارتشان بنمايم هرچند نديده مي شناسمشان .

مرد : چطور ؟

مهندس : تعجب نكنيد . آقا همسر شما يك هنرمند واقعيه باور بفرمائيد از يك نقاش برتره هم در توصيف افراد ماهرترند و با توصيفي كه از اين دوشيزه زيبا كرده اند احساس مي كنم ايشان را از نزديك مي شناسم .

زن : اوه خجالتم نديد مهندس عزيز .

مرد : در اين كه همسر من يك هنرمند واقعيه شكي نيست ولي از قديم گفتن شنيدن كي بود مانند ديدن … براي شناخت كامل ارتباط و آشنايي نزديك لازمه و مراودت بيشتر .

زن : و اين ممكن نيست مگه با اومدن شما به منزل ما و شركت در يك مهماني چهار نفره . من و آقا

مرد : شما و دخترمون ( مرد و زن مي خندند )

بليط فروش : ( از درون باجه و با صداي بلند ) آقا راجع به قطار اكسپرس كه ميخواستيد

مرد : باشه صبر كن

زن : آه خداي من مي بيني آقاي مهندسو چقدر معطل كرديم با اين اوضاع مملكت اصلاً حواس برايم نمونده ( به مرد ) الان فكر مي كنن آداب معاشرت جديد رو نمي دونيم خوب نيست مهندسو اينقدر معطل كنيم ( به راننده ) چمدونا رو بردار ، مهندس بفرمائيد (مهندس چمدان خودش را برداشته همه به جز مرد كه مردد است به طرف در خروجي مي روند ) .

مرد : متاسفانه

زن : متأسفانه چي ؟

مرد : متأسفانه من مجبورم بمونم شما با آقاي مهندس تشريف ببريد من بعداً ميام

زن : چرا ؟

مرد : من بايد منتظر قطار بعدي بمونم

زن : كي مي خواد بياد ؟

مرد : كوچولو رفته سفر

زن : سفر ! با كي ؟ كجا ؟

مرد : تنها – تهران

زن : مگه نگفتم تنها نفرستش جايي ! ( زن روي صندلي مي افتد )

مرد : هرچي بهش گفتم گفت نمي تونم با دوستاش قرار پارتي داشت .

زن:  خدا كنه بلايي سرش نياد.كوچولو!!! با اين وضع مملكت اگه بلايي سرش بياد (گريه) ؟!!!

مرد:  ميگفت بدون مامان نمي تونم توي خونه وايسم

زن : دختركم ، دخترم ( به مهندس ) مي بيني چه دختر خوب و با وفائيه،واقعاً خوش به حال كسي كه باهاش ازدواج كنند.-شهر شلوغه تظاهراته همه مشتاشون بالاست

مهندس:  ناراحت نباشيد خانم كسي جرأت نداره به ايشان صدمه بزند

زن:     اميدوارم…،كي مي رسه؟

مرد:    تا حالا بايد ميرسيد-حتي قبل از قطار شما.

زن:    خب.

مرد :  ظاهراً تأخير داره نگران نباش حتماً مياد.به اين بليط فروش احمق با اون راديوش(صداي تغيير موج راديو از چند لحظه قبل به گوش ميرسد)گفته بودم منو لحظه به لحظه در جريان حركت قطار بزاره

مهندس : اجازه دهيد من از بيليط فروش بپرسم

مرد:    لطف مي فرماييد اگه من باهاش روبرو بشم اين بار هر چه از دهنم در بياد بارش مي كنم انوقت شما فكري مي كنيد من آدم بي تربيتي هستم

مهندس:تمنا مي كنم(به طرف باجه ميرود)آقا….

بليط فروش:  بله

مهندس:  خسته نباشيد حال شما چطوراست

بليط فروش: به مرحمت شما

مهندس:ببخشيد (به مرد)فرمودين دختر خانمتون با كدوم قطار تشريف ميارند؟

مرد:  اكسپرس خواب

زن:خداي من اكسپرس (روي صندلي مي افتد)

مهندس: (به  اتفاق مرد.بسوي زن مي روند)تمنا مي كنم نگران نباشيد من تحمل ناراحتي شما را ندارم

(زن را آرام مي كنند به بليط فروش)اكسپرس؟

بليط فروش: (كه مدتي نظاره گر اوضاع است  ومننظر سئوال مهندس راديو را خاموش مي كند)بله؟

مهندس:   قطار اكسپرس خواب كي مي رسه؟

بليط فروش: ديگه دوره خواب گذشته هه هه هه

مهندس:بله؟!

بليط فروش : هيچي بابا شوخي كردم مي خواستم بگم آقا نذاشتن (اشاره به مرد)

مهندس:حالا بگوييد.

بليط فروش: الان مي آم خدمتتون عرض مي كنم( از باجه بيرون آمده .روي نيمكت وسط مي نشيند .)

آدم توي باجه ميخواد خفه شه اين هم شد كار كه ماداريم … بله ميگفتم خدمت آقاي خودم عرض كنم كه ظاهراً توي يكي از ايستگاهها معطل شده) ولي راه افتاده ديگه اگه مشكلي پيش نياد كه چشمم آب نمي خوره،(رو به زن) آخه حاج خانم قطار قحط بود (زن به گريه

مي افتد،مردعصباني مي شود.

مهندس: (عصباني ) آقا خواهش مي كنم

بليط فروش: چيزي نگفتم…… بله اگه مشكل پيش نيومده باشه و از دست مردم شهر قبلي سالم در رفته باشد نزديكه برسه (به مهندس) ميگن

عده اي از خاندان سلطنتي تو قطارن

مهندس :دقيقاً كي؟

بليط فروش : ( با حوصله بخاري را تنظيم و مرتب مي كند )والله چي بگم علم غيب ندارم كه . با اين وضع نمي شه آدم وقت دقيقو بگه: اگر چيزي بگم شايد درست در نياد . ما شاالله از قيافتون پيداست كه در جريان اوضاع مملكت هستيد كه چطور قاراش ميش شده، البته خوب ميشه بذار امام بياد انشاالله … راديو روشن كنم اخبار گوش كنيد .

مهندس : (كه مانند ديگران كلافه شد .)آقا !!

بليط فروش :مياد همه قطارا اومدن همين يكي مونده ، والله به خدا من از شما بيشتر دوست دارم بياد . قطار كه بياد منم ميتونم برم خونه به زندگيم برسم پيش زن و بچه هام باشم و راحت راديو گوش كنم …. مياد ، دير و زود داره سوخت و سوز نداره

زن : سوخت و سوز ؟! خرابكارا ،نكنه قطار رو آتش زدن ؟(گريه مرد او را آرام مي كند )

مهندس : (بليط فروش را كنار مي كشد ) نمي توانيد درست جواب بدهيد .

بليط فروش :من كه گفتم مي ياد ، اصلاً به من چه مگه من راننده ديزلم ،چه گيري افتاديم امشب

مهندس : خانم . آقا . معذرت مي خوام من زبان اين جور آدم ها را نمي فهمم.

مرد: (كه تا بحال خود را نگه داشته است با چتر به بليط فروش حمله مي كند ) مگه تو حاليت نمي شه درست حرف بزني …(بليط فروش به باجه پناه مي برد .اين بار زن به طرف باجه مي رود . بليط فروش از پشت باجه با اوحرف ميزند )

زن: آقا خواهش مي كنم

بليط فروش : بگو اين بره عقب ( مردبا اشاره زن عقب مي رود ) عجب شب نحسيه …

همشيره مي رسه ، نزديكه برسه ، شما بفرماييد بنشينيد به خاطر شما گزارش لحظه به لحظه ميدم . شما كه از قيافتون پيداست از خودمونيد ( اشاره به روسري زن ) چشم ،

به خاطر شماچشم ، مردم با كساني ديگه كار دارن (اشاره به مرد)

مرد: ( زن را از كنار باجه عقب مي كشد ) عزيزم بهتر نيست بري ، من منتظر مي مونم .

زن : نه، منم ميمونم

مرد : ظاهراً مجبوريم همين جا منتظر بمونيم ، طبق برنامه ( به طرف تابلوي ساعت ورود و خروج قطار ها مي رود ) ساعت ها بيش  بايد ميرسيد …. برنامه ريزي راه آهن مملكت !

مهندس : اتفاقاً خوب شد

مرد : بله؟ چه خوبي آقا ؟ اينكه قطار دير مي رسه و همسر من نگران مي مونه.

مهندس : نه نه. تمنا مي كنم ، منظورم اين نبود .بدين خاطر عرض مي كنم كه باز هم توفيق حضور در كنار شما و خانمتان نصيب بنده مي شود و موفق خواهم شد دخترتان را صحيح و سالم از نزديك زيارت بكنم و داشتن چنين پدر مادر دلسوزي را به ايشان تبريك بگويم (به زن ) نگران نباشيد حتماً صحيح و سالم خواهند رسيد ، مثل يك دسته گل (دسته گلي را كه مرد براي زنش آورده از روي نيمكت برداشته به زن مي دهد)

مرد : متشكرم : ولي توي اين جامعه متلاطم كه هر كس داره يك طرف مي كشه . چيزي جز نگراني نصيب آدم نمي شه . همش هرج و مرج ، بي برنامگي ، بي سروساماني.

  مهندس : بعضي اوقات بي برنامگي هم مي تواند مفيد باشد هه هه هه ……

مرد: آقا خواهش مي كنم …. در اين موقعيت خنده … جداً حوصله شوخي ندارم و بايد عرض كنم اعصاب بنده بسيار ناراحته و گاهي اوقات دوستان از دستم ناراحت مي شن ( چند قرص در مي آورد و با ليوان آبي كه راننده برايش مي آورد مي خورد )

مهندس : ( دستپاچه ) نه نه . تمنا مي كنم حتماً نتونستم منظورم رو درست بيان كنم شايد علتش اين باشه كه من مدت هاست در ايران نبوده ام . منظورم اين بود كه به علت تاخير قطار مدتي نا معلوم در حضور شما خواهم بود و از وجودتان بيشتر استفاده خواهم كرد . اصلاً براي اينكه خانم ناراحت هستن شما مي توانيد تشريف ببريد و من منتظر خواهم ماند و دخترخانمتان را به منزل مي رسانم

مرد : آقا ، آقا تعجب مي كنم واقعاً دوست ندارم از شما نا اميد بشم .

زن : آقا !!

مرد : آخه در حالي كه يگانه فرزند ما فرزندي كه زير بمباران و حملات هوايي متفقين به دنيا آمده و سوار قطاريه كه معلوم نيست كي مي رسه . اونم با اين وضعيتي كه مملكت داره چطور مي تونيم بريم خونه ، بدبختانه اين خراب شده راه ماشين رو درست و حسابي هم نداره

زن : ايشون منظوري نداشت .

مهندس : بازهم عذر مي خواهم اين اشتباهات مكرر را به حساب بي تجربگي من بگذاريد شايد هنوز به خوبي با آداب معاشرت ايران آشنا نشده ام . غرض صرفاً كمك به شما بود بخصوص كه سركار خانم خستگي سفر از تنشون بيرون نرفته و من نمي توانم اين خستگي را در چهره ايشان مشاهده بنمايم .

زن : من تا دخترمو نبينم از اينجا نمي رم ( به مرد ) چرا گذاشتي با قطار اكسپرس بياد . اصلاً چرا گذاشتي بره سفر ، مگه نگفتم نذار از خونه بيرون بره ، دخترم ، عزيزم ، كوچولو … لااقل ميذاشتي بره پاريس ، لندن نه تهران .

مرد   : فكر نمي كردم . وضع اينطوركه تو مي گي باشه 

زن : توي خيابون طوري نگام مي كردن انگارنون بابا شونو خورده بودم . گدا گشنه ها با اون قيافه هاشون ، مثل اسكلت مي مونن به خاطر همين هاست كه آبروي ما توي دنيا رفته

 مرد : هي اومدن حقوق بشر و اينجور حرفا رو كردن توش گوش اعليضرت اينم اوضاع مملكت ، معلوم نيست چقدر بايد اينجا وايسيم ووقتمونرو تلف كنيم .

مهندس :يكي از خصوصيات كشورهاي جهان سوم

مرد : بله ؟مهندس : گفتم يكي از خصوصيات كشورهاي جهان سوم اتلاف وقته ، ما خيلي وقت تلف شده داريم، و زماني كه كشورهاي پيشرفته دنيا روي ثانيه ها حساب بازكرده اند ما ساعتها از عمرمان را بيهوده از دست مي دهيم، البته بنده مورد اين لحظات را بنا به دلايلي كه عرض

 

كردم استثناء مي كنم … جنابعالي فكر ميكنيد ساعتهاي مفيد ما چقدر است ؟

مرد : خيلي كم

مهندس : و من مي گويم هيچ تعجب نكنيد . در مقايسه با كشورهاي غربي مخصوصاً ايالات متحده آمريكا هيچ بلكه زير صفر .

مرد : البته بستگي به آدمش هم داره مثلاً حود من اوقات تلف شده يا ندارم و اگر پيش بيايد مثل اين لحظه ها نا خواسته است و چقدر هم سخت و البته اين لحظات رو نمي ذارم پيش بياد و رمز موفيت من همينه ( راننده با اشاره مرداز فلاسك براي همه چاي مي ريزد و شيريني پخش مي كند. )

مهندس : پيداست و باعث خوشحالي ، مطمئناً يكي از علل موفقيت نسبي شما همينه ، بله وقت اينها همه برمي گردد به نحوه اداره اين ايستگاه و يا اصولاً هر موسسه تجاري ، اقتصادي و خدماتي ديگر ، البته اين صحبتها را عرض مي كنم براي اينكه اين لحظات را از دست نداده باشم .

مرد : خوبه ، خوبه  ادامه بدهيد.

مهندس : بله عرض مي كردم سركار خانم در طول اين سفر خاطره انگيز

زن : متشكرم مهندس عزيز

مرد : مي فرموديد،راجع به موفقيت نسبي من مي گفتيد .

مهندس : بله در صحبتهايي كه در طول اين سفر خاطره انگيز با همسرتان داشتم روي هم رفته با نحوه اداره موسسات و   مزارع جنابعالي آشناشدم و با عرض معذرت بايد بگويم مديريت شما عليرغم موفقيت نسبي يا نحوه مديرت جديد تفاوت دارد و اگر ناراحت نمي شويد باديد بگويم تفاوت اساسي دارد ، زمان به سود شما درگردش نيست ....البته با توجه به نوع تحصيلات و تجربيا تم .

به هر شكل اراده بفرماييدحاضرم تخصصم را در احتيار شما قرار بدهم ، اصلاً علت اصلي آمدن من به ايران بعد از قريب  چند دهه دوري از وطن اين بود كه در اين لحظات حساس كه وطنم دچار مشكلات بزرگي است به ايران آمده و دانش خودم را بي دريغ نثار آباداني ايران عزيز بكنم . بله يك نداي دروني مي گفت مهندس به ايران برو .... ومن آمدم .. ( به طرف عكس شاه رفته اداي احترا ميكند )

البته با توجه به علاقه اي كه بشما دارم مطمئناً حضرت عالي در استفاده از تخصص بنده دراولويت خواهيد بود.

بليط فروش : ( از باجه بليط فروشي ) اخبار ، خبراش مهمه بيارم گوش كنين ( مرد با عصبانيت به طرف باجه مي رود بليط فروش به سرعت پنجره باجه را مي بندد .)

مرد : ( عصباني به مهندس ) بازهم ادامه بديد

مهندس : بله اگر قرار است طبق نيات پادشاه كه به تعبير زيباي يكي از مورخين غربي سمبل و نهاد روح ايراني است مملكت بسوي دروازه هاي تمدن بزرگ بپيش برود .

بايد مديريتها متحول بشوند تا اين حركت در همه عرصه ها سرعت پيدا كنند ، مديريت سياسي و اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي .

مرد : تمدن ، دروازه هاي تمدن ، بله بايد به طرف دروزه هاي تمدن بزرگ رفت ولي نه با مديريتي كه شما پيشنهاد مي كنيد اين مديريتها كي مال ماست هر كشوري بايد طوري اداره بشه اين چيزي كه توي ذهن شماست مال مردم فرانسه ، آلمان ، بلجيك ،  آمريكا و اينجور كشوراست ، با هر مردمي يه طور بايد رفتار كرد ، مگه با اين مردم مي شه از مديريت جديد كه بايد ( ادا درمي آورد ) با ملايمت ، احترام و دوستي ، تفاهم و حتماً با لبخند و مهرباني همراه باشد صحبت كرد

 ( عصباني ) خواهش مي كنم آقا اين حرفا به قواره اين مردم نمي خوره عزيزمن ملت ما تابع زوره زور 2500  ساله كه اينطوره حالا يه شبه كه نمي شه همه روعوض كرد،عزيزم شما اين مملكت رو نمي شناسيد،همين طوركه آمريكائيها نمي شناسن . اصلاً از وقتي كه اين آمريكائيها پاشون رو گذاشتن توي اين مملكت پدر مملكت در امد ه قبل از اون كسي جرات نمي كرد حرف بزنه . كارگر و رعيت مگه مي تونستن پاشو نواز گليمشون در از تر كنن . تا زبون درازي مي كردن مي زدي توي سرشون ساكت مي شدن . ..... يادم مي ياد پدر همين حانوم كه خدا رحمتشون كنه

زن : متشكرم آقا

مرد : عجب مردي بود : چه قدرتي داشت هيچ كس نمي تونست  جلوش نفس بكشه . يه روز يكي از كارگراش جرات كرده بود به خانم كه عزيز دردانه آقا بود نگاه چپ بكنه ( به زن ) چه كارش كرد؟

زن : دستور داد گچش بگيرن ، از سر تا پا ، بابام مي گفت شاههاي قاجار اينطوري مي كردن چند روز توگچ بود . خدا مي دونه با مجسمه گچي اون مرد چقدر تفريح كرديم . هه هه هه .

مهندس : چه وحشتناك

زن : چيزي گفتيد

مهندس : خير ، خير

مرد : من به تاسي از اون مرد بزرگ كه از كوچكي جاي پدر من بود هميشه به شيوه اون عمل كردم ، اونوقت آدمهايي مثل كندي اومدن شاه و تحت فشار گذاشتن كه اصلاحات انجام بده .

و اميني  رو هم نخست وزير بكنه و بقيه ماجرا ... نتيجه اش چي مي شه قائله 15 خرداد 42 ، نمي دونم نتيجه فضاي باز سياسي كاتِر چي مي شه ؟ هي خوندن توي گوش عليحضرت پدر تا جدار اينم عاقبتش ، عزيز دلم مهندس جان هر كي ضد شاه باشه بايد شكنجه بشه . آقا اومد گفت حقوق بشر ، شكنجه نه ، بگذاريد هر كس هر چي مي خواد بگه ، بگه باور كنيد آمريكا هم رو دست خورد ، شوروي گولش زده ، فكر مي كني از اين وضع كي سود مي بره  ها ؟مي دوني كي ؟ توده ايها ، كمونيسمها ، با با شوروي مي خواد بقول اعليحضرت ايرانو بكنه ايرانستان ..... ولي كور خوندن كور ، تا افرادي مثل من توي اين مملكتن ( به طرف عكس شاه مي رود ) تا آحرين لحظه از كيان سلطنت دفاع ميكنن و جانفشاني در راه اعليحضرت رو افتخار مي دونن . ( در مقابل عكس شاه خبر دار مي ايستد . و گريه مي كند . )

زن : عزيزم اينقدر حرص نخور فشار خونت مي ره بالا ( به راننده ) يه ليوان آب بيار ( راننده به او آب مي دهد . ) زن مرد را نشانده و تسلي

مي دهد.

مهندس : با عرض معذرت در عين اينكه اين روحيه شاه دوستي شما را تحسين مي كنم اما برخلاف نظر شما ........

زن : جناب مهندس خواهش مي كنتم مگر حال ايشان را نمي بينيد .

مهندس : معذرت مي خواهم سركار خانم مجبورم جواب ايشان را بدهم . بله بر خلاف نظر شما من معتقد هستم اگر شاه بدرستي نصايح كندي فقيد را مي پذيرفت و از استبداد و خشونت دست برمي داشت و كمتر مردم را در فشارمي گذاشت حالا اينطور مجبور نمي شه با چشمان گريان 15 ژانويه منظورم در 26 ديماه مملكت را بگذارد و برود .

( مرد كه از مدتي قبل بي تاب است از روي نيمكت برمي خيزدو ناگهان با سرعت به سوي دستشويي مي رود . )

زن : ( كه از رفتن ناگهاني شوهرش خجالت زده شده ) … ناراحتي كليوي ، آقا كليه شون سنگ سازه .

مهندس : بله مشخصه

زن : ملاحظه حالشون رو بكنيد ، با اينكه خيلي عصبيه ولي قلبش مثل آينه صافه ، خيلي مرد خوبيه عاشق زن و زندگيشه ،  دختر مونو خيلي دوست داره ميگه همه رندگيم مال اونه

مهندس : حتماً همين طوره كه شما مي فرماييد . ولي به لحاظ عقايد سياسي خيلي سنتي فكر مي كند كه در شرايط كنوني مناسب نيست اگر شما بخواهيد مي توانيم به كمك هم عقايد ايشان را اصلاح كنيم ( در حاليكه مهندس كنار ايشان نشسته ) حتماً باشه باشه ، مي تونيم از كمك دخترمون هم استفاده كنيم ( با هم مي خندند ) .

مهندس : حتماً حتماً ( مرد از دستشويي سرحال بيرون آمده كمربند خود را سفت مي كند حوله را از دست راننده كه حوله به دست دم دردستشويي ايستاده مي گيرد و دست خود را پاك مي كند. )

مرد : ( در حين پاك كردن دست و صورت ) رفتنش موقته ، اعليحضرتو مي گم ، همانطور كه در زمان مصدق رفت و با كودتاي 28 مرداد 32 پيروز مندانه  و استوار برگشت .

( صداي الله اكبر – هياهو و شادي از بيرون- مهندس به طرف پنجره مي رود . )

مرد : ( خونسرد حوله را به راننده مي دهد ) نواره ….. بازم نواره

( بليط فروش راديودر دست به طرف مهندس به كنار پنچره مي رود )

بليط فروش :  اخوي مي دوني اين سزوصدا مال چيه ؟ ……….

مهندس :   نه

بليط فروش : بيا راديو گوش كن …… خدا را شكر ……. اي بنازم … ( روي نيمگت نشسته همه را دعوت به گوش دادن مي كنه – راننده هم نزديك مي آيد .)

راديو : ( موزيك ) اينك مشروح اخبار (موزيك ) طبق آخرين اخبار رسيده از تهران بختيار تحت فشار مخالفين و با اين استدلال كه در تهران بهتر مي تواند آيت الله خميني را كنترل  كند ممكن است با بازگشت آيت الله موافقت كند ولي نظاميان همچنان مخالف هستند .

بليط فروش : بختيار و نظاميان سگ كي باشن نذارن …. اي خدا بنازم كرمتو كه چه كارايي كه نمي كني .

مرد : (به بليط فروش حمله مي برد ، بليط فروش به مهندس و سپس به باجه پناه مي برد و مخفي مي شود ولي راديو همچنان باز است ) اون لعنتي رو خاموش كن ، خاموش كن .

( بليط فروش بدون اينكه از مخفي گاه خارج شده و ديده شود راديو را خاموش مي كند مرد به طرف مهندس مي رود ) بفرماييد آقاي عزيز اينم نتيجه نخست وزيري بختيار شاهو فرستاد رفت مملكت رو بي پدر كرد ( گريه مرد و زن ) …. دشمن درجه يك اعليحضرت ميخواد بياد توي كشور ، لابد وقتيم بياد حكومت هم تشكيل مي ده ( اشاره به بليط فروش و راننده) و اينجور آدما مي شن رئيس و روساي مملكت و ماها بايد جل و پلاسمونو جمع كنيم و جامونو بديم به يه عده گدا گشنه ، اينا بخاطر فضاي باز سياسي آقاي كارتره ، روزنامه ها هر مزخرفي مي خوان مي نويسن همه كارخونه ها اعتصاب كردن ، اقتصاد مملكت فلج شده آخه فضاي بازبراي كي ، اين مردم اگر چوب بالاي سرشون نباشه ، كي حرف گوش مي كنن ، تا به كمي كوتاه مياي همه مدعي مي شن ( به طرف راننده ) همينو مي بيني كه عين موش مرده اينجا نشسته اگه غافلش كنم و اگه به من محتاج نباشه دشمن درجه يك منه ( توي سر زاننده مي زند )

زن : آقا

مرد : د خانم خبر نداري ، پسر لند هورش كه صدقه سر من به دانشگاه رفته از اوناست ، رفته پشت سر من صفحه گذاشته كه باباي من نوكر باباي تو بوده اين حرفاي دروغ رو كي بهش گفته ، همين ديگه …( راننده را مي زند ) باباي من نوكر بوده ، آخه به من مياد نوكر زاده باشم .

بي اصل و نصب باشم ……… باباي خودت جد اندر جد نوكر خونواده ما بود ـ چترش را كه با آن راننده را مي زد به علت اينكه راننده با عصبانيت آن را گرفته به سختي پس مي گيرد )

زن : واه بلا به دور ( به مهندس ) پدر شوهر من از رجال بزرگ عصر پهلوي بوده …. آخه ممكنه من با يك نوكرزاده ازدواج كنم ، چه حرفها .

مهندس : چه عرض كنم سركار خانم .

مرد : نمك نشناس هم پدر تو رو در مي آرم و هم دمار اون پسر يه لا قبا تو… ميدم چوب تو آستينش بكنن .

راننده :  آخه ……

مرد : حرف نباشه ( به مهندس ) …. چاره كاركودتاست ، كودتاعين رضا شاه كه به كمك انگليس مملكتو نجات داد …. ( متاثر ) خدا رحمتت كنه مرد … ميگن وقتي چشم توي چشم كسي مي انداخت طرف از ترس خودشو خيس مي كرد …. بنازم به ابهتت اعليحضرت…..

مهندس :   با كودتا كاردرست نمي شه بايد مقداري به مردم امتياز داد و بعد اوضاع را مهار كرد همون كاري كه آمريكا داره مي كنه . هيچ فكر كرديد كه بختيار چرا آمده ؟ بخاطر اينكه هم وجه ملي داره .

هم طرفدار تمدن غرب ، با يك تير و دو نشان  ، اين يعني سياست و مديريت جديد .

بختيار كي مال اين حرفهاست اون خيلي زرنگ باشه آب بيني شو جمع كنه امده توي تلويزيون عكس اون خائن به شاهو ، منظورم مصدقه گذاشته پشت سرش دم از ايران مي زنه و ميگه (( شاه سلطنت كنه نه حكومت ) اين يعني خيانت …. حكومت حق شاهه نه كس ديگه . شاه سايه خدا روي زمينه بابا اصلاً خداي زمينه مردم چكاره ان .

مهندس : بايد مردمو به حساب آورد.

مرد : كدوم مردم ، ( اشاره به طرف پنجره ) اين مردم قصاب ، بقال ، نانوا ، عمله …( به طرف بليط فروش ) بليط فروش اينا ؟ دست برداريد آقا اينا همونايي اند كه صبح 28 مرداد 32 مي گفتن مرگ بر شاه و بعداز ظهر مي گفتن جاويد شاه .

زن : بايد شرايطو سنجيد مگه خودت اينطور نبودي كه به خاطر مصالح مملكت صبح زبونم لال گفتي مرگ بر شاه شب گقتي جاويد شاه .

مرد : ( دستپاچه ) خانم شما متوجه مسائل سياسي نيستيد علم پلتيك نمي دونيد . سياست گاهي رفتارهاي به ظاهر متناقض رو اقتضا مي كنه ……در اون شرايط به خاطر حفظ مملكت وقتي احساس كردم اوضاع به ضرر سلطنت پيش ميره براي اينكه بتونم در آينده به عنوان يك عنصر شاه پرست و وطن دوست در صحنه حاضر باشم علي الظاهر اون شعار نفرت انگيز رو كه 25ساله به خاطرش خودم رو ( بطرف عكس شاه

مي رود ) شرمنده اعليحضرت بزرگ ارتشتاران مي بينم رو سر دادم . فقط بخاطر سر بلندي سلطنت وايران . و بعد از ظهر وقتي متوجه شدم خطر برطرف شده با يك تصميم گيري  دقيق و حساب شده نيات قلبي خودمو اظهار كردم و با صداي بلند گفتم جاويد شاه و حالا هم مي گم

( مشتها را گره مي كند و زير تگاه همه دور سالن مي گردد و مي گويد ) … جاويد شاه ،جاويد شاه … (نزديك دستشويي صداي شديدرعد و برق – مرد را وحشت زده مي كنه به دستشويي پناه مي برد . راننده با حوله دم دستشويي مي رود .)

زن : ناراحتي كليوي

مهندس : بله

مرد : ( همه منتظر بيرون آمدن مرد هستند – مرد بيرون آمده حوله را پس ميزند ) بله جاويد شاه

( به طرف عكس اعلحضرت رفته اداي احترام مي كند )

مهندس : بله در هر شرايطي انسان بايد موقعيت را بشناسد و مسير جريان حوادث را تشخيص بدهد .

و اين در واقع از خصوصيات يك فرد آگاه به مسايل سياسيه . بدينخاطر بايد به عرضتون برسونم كه پدر عزيز حوادث به نفع آمريكا در جريان است .

مرد: آمريكا مي خواد شاهو نابود كنه اصلاً مخالف سلطنته مگه دور و بر 41-40 نبود كه " كندي " همكلاسي سابقش

" اميني " رو مي خواست بكنه رئيس جمهور ولي نقشه ش نگرفت اصلاً وقتي ديد كسي به جز شاه نمي تونه مملكت را اداره كنه دست برداشت ، پشيمون شد  ، مگه شاه كم به اين مردم خدمت كردت ، آب برق، تلفن ، آسفالت ، سينما ، كاباره ، اتومبيل ، هواپيما ، قطار ، تا ديروز سوار الاغ مي شدن نمك ناشناسا

زن : عزيزم تورو خدا كافيه بحث سياسي كافيه بذاريد واسه بعد شما كه هر دوتون طرفدار شاهوو مملكتيد بس كنيد ………بذار ببينم اين قطار لعنتي كي مي ياد ( به طرف باجه مي رود .)

آقا ، آقا ( بليط فروش بدون خاموش كردن راديو ضبط جواب مي دهد )

بليط فروش : بله همشيره

زن : لطفاً راديورا خاموش كن

بليط فروش : بفرمائيد ( راديو را خاموش مي كند ) مي دونم چي ميخوايد بپرسيد همين پيش پاي شما ( اشاره به تلفن )خبر دادن داره ميرسه ، يكي دو ايستگاه ديگه مونده اعضاي خاندان سلطنتي رو بين راه از ترس مردم پياده كردن خاطرتون جمع ديگه فكر نمي كنم خطري وجود داشته باشه ( زن بدون تشكر برمي گردد )

زن : ( به شوهر ) آقا چند ايستگاه ديگه مونده كه برسه تورو خدا تمومش كنيد ( پذيرايي مختصري به وسيله شيريني انجام مي دهد – به مهندس

( مهندس عزيز دخترمون نزديك برسه خوشحال نيستيد .

مهندس : بله ، بله

زن : اصلاً راجع به كارخونه ها صحبت كنيد ، سياست منوناراحت مي كنه ( به مرد ) ايشان اطلاعات تخصصيه جالبي دارن مي تونه برات مفيد باشه .

مرد : خانوم من براي تجربه ارزش قائلم و در خودم اين توانايي رو مي بينم كه يك كشور را اداره كنم .  من پست وزارت رو نپذيرفتم براي اينكه وزارتو دون شأن خودم مي دونستم و با عرض معذرت احتياجي به كمك آقايايون تجدد ماب فرنگ رفته ندارم . اينا فكر كردن اينجا فرانسه ، بلجيك و امريكاست آقا شما مردم ايرانو نمي شناسيد.

مهندس : بله شما مي توانيد يك كشور را اداره كنيد ولي چگونه ؟ نحوه اداره مهمه ديگه دوره مديريت با سر نيزه گذشته اين مربوط به قرن گذشته است و پدرعزيزم حالا بايد بايد با پنبه سر بريد ( روي گردن راننده امتحان مي كند ) آروم بدون ابنكه آب از آب تكان بخوره .

مرد: نخير اين مملكت نادر مي خواد كله مناره بسازه آقا محمد خان مي خوادكه چشمارو از كاسه در بياره رضا خان مي خواد كه زيرمشت و لگد مخالفا رو بكشه ، ارتشبد اويسي مي خواد كه با تير بار همه رو به رگبار ببنده . زور مي خواد زور .... پسرم ، آقا اگه وضع اينطوري پيش بره بايد كاسه گدايي بگيريم دستمون بريم درخونه اينجور آدما ( اشاره به بليط فروش ) و مال و ثروتمند دست ديگران ببينيم.

مهندس : شما نگران مال و ثروت خودتان هستيد ؟

مرد : چرا نباشم ؟ براش زحمت كشيدم ،جون كندم حالا هم به هر قيمتي ازش محافظت مي كنم توي اين موقعيت هر كس به فكر خودشه آخه وقتي آدمي مثل بختيار با اون سابقه اش مي شه نخست وزير و مي گه شاه بايد سلطنت كنه نه حكومت آدم بايد چكار كنه . شاه بايداختيار مطلق داشته باشه تا بتونه از حاميان واقعي سلطنت حمايت بكنه والا سرنوشت ما هم مي شه مثل نصيري و هويدا . همين نصيري مگه بد خدمت كرد . هر كي صداش در مي اومد چوب تو آستينش مي كردمملكتو امن كرده بود اما راحت به دستور آمريكا انداختنش تو زندون . هويدا مگه كم خدمت كرد 13 سال مملكتو مثل دسته گل اداره كرد ، نعمت ،امنيت ، راحتي ، آسايش ، ارزوني فراواني ، اين مرد بزرگ براي اداره مملكت و براي اينكه بيشتر وقتشو صزف اداره  مملكت بكنه حتي زن نگرفت ، اين مي دوني يعني چي يعني گذشت يعني غيرت ملي . ولي جوابشو چي دادن ؟ هيچي راحت انداختنش توي هلفدوني  . حالا يه آدم مفنكي مثل بختيار اومده جاي اونو گرفته .

مهندس : شرايط فعلي ايجاب مي كنه كه بختيار باشه .

مرد : آقا كار از كار گذشته حرمت سلطنت از بين رفته ميدوني يعني چي ؟ يعني به باد رفتن تاريخ 2500 ساله شاهنشاهي ايران حالا شعار جمهوري ميدن …. آخه اين مردم چه ميدونن جمهوري يعني چي من خودمن كارخونه دارم پرسنل من براي دلخوشي هم كه شده چهارتا پيچو

نمي تونن درست سفت كنن همين چند وقت پيش واسه يه دونه پيچ چند ماه كارخونه خوابيد بي عرضه ها نتونستن كاري بكنن حالا همه طرفدار آزادي و جمهوري شدن ، اعتصاب كردن ، اعتصاب ، مي دوني يعني چه ؟ يعني بي حرمتي به من به تمام افتخارات ملي و ميهني و مدير يتي من يعني ...... بي حرمتي به همه اين مدالهايي كه تا حالا از دست اعليحضرت گرفتم ( مدالها را از جيبش در مي آورد ونشان ميدهد )

زن : آقا تورو خدا اين همه حرص و جوش نخور حالا هر چي مي خواد بشه بشه هر كس مي خواد بياد بياد . هر جور بشه ما كه مي تونيم گليم خودمونو از آب بكشيم بيرون

مرد :آخه عزيزم اين دفعه با 28 مرداد و 15خرداد و قبل از اوُن فرق داره اوضاع خيلي خرابتر از اونه كه فكر  مي كني توده ايها با شعار مذهبي اومدن جلو ، خطر ، خطر بقول اعليحضرت خطر ماركسيستهاي اسلاميه

مهندس: با زهم تكرار مي كنم راه نجات ايران اين است كه دست آمريكارا باز بگذاريم تقشه درست طراحي شده بختيار اوضاع رو آروم مي كنه .ژنرال هايزر هم اُمده

مرد : از 28 مرداد تا حالا دست آمريكا باز يوده چه غلطي كرده ؟ هيچ

مهندس: آقا شما فكر مي كنيد اينكه كشور ما به دروازه هاي تمدن بزرگ رسيده به خاطرچيه .

مرد : به خاطرچي ؟

مهندس : يه خاطر برنامه هاي حساب شده آمريكا

مرد :اين اوضاع به خاطر چيه

مهندس : به خاطر اعمال خشونت بار و غير دموكراتيك بعضي ها

مرد : دست برداريد آقا اگه اين مملكت تا به حال روي پاي خودش ايستاده به خاطر جانفشاني ما و امثال ما بوده حالا اگه مملكت بخواد نجات پيدا كنه بايد اختيار دست ماها باشه دست ارتشبد اويسي و امثال اون . اونوقت مي بينيد صداي هيچ كس در نمي ياد . بايد چوب توآستينشون كرد بايد پدرشونو در آورد (به راننده حمله مي كند . ) اگه من اختيار داشتم مخالفارو مي گرفتم سرشونومي كردم زير آب ، خفه شون مي كردم ( به طور وحشيانه اي به راننده حمله مي كند  راننده كه قصد مقاومت دارد دچار سرفه شديد مي شود و تعادل خود را از دست مي دهد- زن و مرد سعي مي كنند مرد را كنار بكشند- بليط فروش كه نمي توانداوضاع را تحمل كند براي دفاع از راننده بيرون مي آيد . )

بليط فروش : ( مرد توسط زن ومهندس كنار كشيده و روي نيمكت تشانده مي شود ) دد نگاه كن چكارش كرد .... مسلموني كجا رفته بابا خداروخوش نمي ياد ( عصباني به مرد ) برده كه نياوردي ( راننده را تيمار مي كتد .)

..... يك ساعته مدام مي كوبه توي سر اين بدبخت .... والا به خدا آدم نجبييه كه حرف نمي زنه ....     

زن (به بليط فروش) : پس اين قطار  لعنتي كي مي ياد .

بليط فروش : چه مي دونم؟ خدا كنه كه هر چه زودتر بياد تا از دست شما خلاص بشم (به راننده) پاشو، پاشوبريم پيش خودم ، اينجا صحراي كربلاست ، مي زنن ناقصت مي كنن…. اينا ديگه كي ان

به صغير و كبير رحم نميكنند ( زير بغل راننده را گرفته به باجه مي برد ضيط را روشن مي كند – موسيقي اصيل ايراني )

زن : چند قرص و ليواتي آ ب به مرد مي دهد- به مهندس) ........اين بحث ها منوناراحت مي كنه ... اين قطار كي

مي ياد ؟ لعنتي .

مهندس : اين بحث  ها براي روشن شدن بعضياز اذهان ( اشاره به مرد روي نيمكت خسته عصبي و ناراحت  افتاده است ) لازم است .... اجازه بدهيد من سوال مي كنم ... ( به طرف ياجه مي رود ) آقا .

بليط فروش : ( كه با دقت به راديو گوش مي دهد ) چند لحضه صبر كن

مهندس :  آقاي عزيز !!!

بليط فروش : بابا يه لحضه دندون روي جگر بزار ببينم راديو چي ميگه … اي بنازم …

ميدوني چي ميگه ( از پنجره باجه با صداي بلند طوري كه مرد بشنود ) مي گه بختيار تحت فشار مردم حتما به امام اجازه ميده به ايران بياد . دارن مذاكره ميكنن … نگفتم نميتونن جلوشو بگيرن بايكي دونفر طرف نيستن با يه ملت طرفن …( به مهندس) درست ميگم  ؟

مهندس : نه خير درست نمي گوييد … وظيفتو انجام بده بگو قطار كي ميرسه ( به زن ومرد ) ميبينيد واقعا صحبت كردن بااين جور آدمها فاجعه است متأسفم كه بگويم در اين مدت كوتاه با امثال اين آدمها زياد برخوردم و كم كم دارم تحملم را از دست مي دهم .

بليط فروش : اوه ، چه خبره تند نريد ، اصلاً جوابت رو نمي دم ، فكر مي  كني ازت مي ترسم ( با عصيانيت صداي راديو را زياد مي كند .)

مهندس :  آقا ؟ ( بليط فروش صداي راديو را زياد مي كند ) آقاي عزيز

بليط فروش : ( را ديورا كم مي كند ) كو تا برسه ، شايد هم توراه جلوشو گرفته باشند

زن : كي ؟

بليط فروش : گفتم شايد

مهندس : البته بعيد نيست

زن : منظورتون چيه ؟

مهندس : چمد شب پيش توي يكي از شهرها عده اي به قطار اكسپرس حمله كردند و چند تا از آدمهاي مهم مملكتي را يبرون كشيدند و با خودشان برده اند ، چه رفتار وحشتناكي

زن : آه خداي من ، دخترم ( روي نيمكت مي افتد )

 مرد : شما نمي توانيد درست حرف بزنيد مگه نمي بينيد حال خانم چطوره ( به صور ت زن آب مي پاشد ) عزيزم ، خانم چيزي نيست . خودتو ناراحت نكن ( عصباني به مرد ) آقا صحبت از مديريت جديد مي كنه هنوز نمي دونه چطور بايد حرف بزنه

مهندس : من بي نهايت متاسفم ، و متاثر هستم باور كنيد . منظوري نداشتم ( به طرف  زن مي رود ) خانم عزيز عذر مي خواهم اين را هم به حساب بي تجربگي من بگذاريد ( زن همچنان بي حال روي نيمكت افتاده )

مرد : مي دونيد اگه ايشون با اون سابقه ي سكته اي كه دارند چيزي شون بشه چي كار مي كنم

مهندس : آقا خواهش مي كنم من كه عذر خواهي كردم

مرد : مديران جامعه كنوني يك مشت آدمهاي كم تجربه ، احساساتي وبي مسئوليت ، همه هم طرفدار دموكراسي . فضاي باز سياسي و چه مي دونم هزار كوفت و زهر مار ديگه آقا شما هم بهتره بريد قاطي بچه هاي توي خيابون مشت ها تونو هوا كنيد و مثل توده ايها شعار مساوات و برابري بديد اين چيزا رو خودتون يادشون داديد .

مهندس : آقا خواهش مي كنم ادامه ندهيد احترام من به خان مشما باعث نمي شود كه به خودتان اجازه بدهيد هر حرفي كه لايق خودتون است به من بزنيد بايد به عرضتان برسانم اگه اون به قول شما بچه ها توي خيابون ريختن و مملكت را شلوغ كردن و به زعم شما  مشتهاشونو هوا كردن سبب اصلي اش شما هستيد و امثال شما اگر قدري خود دار بوديد اگه اصول جديد رو رعايت مي كرديد و هزاران اگر ديگر اين بلا بر سر اين مملكت نمي اومد( خانم آروم آروم سرحال مي آيد ) خانم عذر مي خواهم كه اينطور حرف مي زنم اين آقاي از خود راضي ديگرحوصله  مراسر برده با تفكرات سنتي ، غلط ، منحط و عقب افتاده اش

مرد : ( عصباني و ملتهب ) فكر كردي با كي حرف مي زني ( به طرف مهندس مي رود ) فضاي باز سياسي براي اينا درست كرديد آزادي بهشون داديد تا به اينحا رسيديم ، آقايون انقلابي مي گن حاصل زحمات چندين سالمو بدم به اونا و برم توي بيقوله ها زندگي كنم . سوار قطار عادي بشم ، نون و خرما بخوريم ، خيال كردن زحمت كشيدم ، جون كندم اگر

مي ذاشتن مثل بعد از 28 مرداد پوست از سرشون مي كنديم با شكنجه پدر همشونو در مي آورديم همشونو بايد قيمه قيمه كرد ناخن همه رو بايد كشيد ( به طرف باجه مي رود ) (به راننده ) بيا بيرون بي چشم و آبرو( راننده به اتكاء بليط فروش بيرون نمي آيد و چتر مرد را كه سعي ميكند از طريق پنجره او راكتك بزند گرفته و در واقع اورا خلع سلاح مي كند  مرد عصباني و بي تاب و مستأصل به طرف عكس شاه ميرود ) اعليحضرت گفت هركي مخالف حزب رستاخيزه از ايران بره من ميگم هركس مخالفه بايد سرشو بريد ( باز هم به طرف باجه بليط فروش ميرود و به در و ديوار باجه ميكوبد ) اين طوري مملكت آروم ميشه امنيت ، اين مملكت امنيت ميخواد اگر همان موقع به جاي تبعيد رئيسشون و مي كشتيم خيالمون راحت ميشد . آقايون ( اشاره به مهندس ) مملكت و به گند كشيدند همه چيزو از بين بردن آبرو و حيثيت سلطنت ايرانو.

مهندس : زياد جوش نزنيد اين ادعا ها به شما نمي آيد اگر من از اين سخنها بگويم كه غريب 20سال در ايالات ماساچست آمريكا براي سربلندي ايران زندگي كرده و درس خوانده ام پذيرفتني است نه از شما .

زن: تروخدا بس كنيد هرچي ميخواد بشه بشه خيلي هم بد بشه ميزاريم ميريم سويس اصلا تقصير توئه مگه نگفتم بريم خارج تا اوضاع آرام بشه مگه نگفتم كوچولوروبفرست بره خارج اين مملكت جاي زندگي كردن نيست .

مرد : غصه نخور با اين وضع اداره مملكت فردا و پس فردا مجبوريم فرار كنيم .

مهندس : لازم نيست فرار كنيد شما كه مي توانيد با هر شرايطي خودتان را وفق بدهيد .

مرد : بله ؟

مهندس : شما قبلاً هم اين كاررو كرديد خانم گفتند ، 28 مرداد 32 ( دستها را بالا مي كند و اداي او رادر مي اورد )  مرگ بر شاه ….. ( به طرف عكس شاه مي رود ) بعد از ظهر جاويد شاه جاويد شاه … هه هه هه

من منافع خودمو به هر چيزي ترجيح مي دم فكر نمي كنم شما هم اينجا بمونيد سرزمين مادريتون پذيراي شماست آمريكا رو مي گم مگه نه ؟

بليط فروش : ( صداي راديو را زياد مي كند همه سر جايشان به راديو گوش مي دهند )

راديو : هواپيماي آيت الله خميني فردا صبح 12 بهمن به ايران پروازخواهد كرد اين توافق بعد از مذاكره و موافقت دولت بختيار و نظاميان حاصل شده است .

مرد : بفرماييد آقا مملكت به باد رفت . خارج كه بود او.صاع مملكت رو به هم ريخت حالا كه بياد چي مي شه .

   مهندس : ملت ايران هرگز شما را نخواهند بخشيد خدا مي داند با فشار زور و استبداد چه بلايي سر مملكت آوريدكه حتي تلاشهاي افراد وطن دوستي مثل من را هم ناكام گذاشتيد و با عملتون من را متقاعد كرديد كه تا فرصت ديگر    كه امكان    خدمت به وطن برايم فراهم شود دوباره به ماساچوست برگردم . لعنت ابدي بر شما باد .

مرد : لعنت ابدي به جد وآبادتون .

شما با دموكراسيون چه كرديد ؟ شاه را از كشور برديد بيرون ، مملكت و بي پدر و مادر كرديد ، افراد دلسوز مملكت رو انداختيد زندون . هويدا ، نصيري ، و….. مملكت از دست رفت.

بايد كودتا كرد . بايد پدر همه رو در اورد اول از همه پدر آدمهايي مثل تو رو ( دنبال وسيله اي مي گردد كه با ان به مهندس حمله كند بليط فروش كه نظاره گر صحنه است چتر را به طرف مرد مي گيرد مرد چتر را از بليط فروش گرفته و به مهندس حمله مي كند . )

داغ ماساچوستو مي زارم توي دلت ( به دنبال مرد مي رود و مهندس فرار مي كند . – سوت قطار )

زن : عزيزم چه كار مي كني اين مهمون ماست

مرد : هر چي مي كشيم از دست اين مهمونهاست ( همچنان مهندس را تعقيب مي كند مهندس به هنگام فرار اسباب و اساسيه مردو زن را كه روي نيمكت است داخل سالن انتظار پخش مي كند . زن از شدت ناراحتي روي نيمكت وسط بيهوش مي شود . راننده و بليط فروش با خوشحالي اوضاع را زير نظر دارند – مهندس به توالت پناه مي برد مرد به دنبال او به توالت مي رود و در توالت را مي بندد .صداي درگيري آنها شنيده مي شود ، اين صدا با صداي باران وموسيقي شادي كه از ضبط صوت بليط فروش پخش مي شود همراه مي شود – بوي گل سوسن و ياسمن آمد ، رهبر محبوب ما از سفر آمد . و يا سرود ديگري با سوت قطار راننده و بليط فروش از باجه بيرون مي آيند . بليط فروش به كمك راننده عكس شاه را از ديوار پايين مي آورند و شروع يه پاي كوبي مي كنند چند لحظه بعد دختري هراسان چمدان به دست با عجله وارد سالن

مي شود و بعد از نگاهي يه اطراف بدون اينكه متوجه ما در بيهوش و راننده بشود با عجله از سالن خارج مي شود . صداي درگيري درون توالت با سوت قطار هماهنگ مي شود .

  والسلام

  بروجرد

محمد رضا روزبهاني سرگروه تاريخ شهرستان بروجرد و دانشجوی دکترای تاريخ