"اشعث بن قیس کندی"در دوره امام علی(ع) نوشته سیاوش عبدی
چکيده :
اشعث بن قيس کندي در بسياري از وقايع دوران خلافت حضرت علي «ع» نقش کليدي و مؤثري داشته است . پرداختن به شخصيت او به ما کمک مي کند که بسياري از حوادث سياسي- اجتماعي آن روزگار را بهتر درک نمائيم .
اشعث توسط امام علي «ع» از حکومت آذربايجان عزل و به کوفه احضار گرديد . در اين مقاله به تجزيه و تحليل و بررسي نقش اشعث در جريان جنگ صفين ، واقعه حکميت ، افتراق ميان سپاه امام ، خوارج و حتي شرکت وي در توطئه قتل امام علي «ع» پرداخته ايم.
کليد واژه ها :
حضرت علي«ع» ، اشعث ، صفين ، حکميت ، قبيله ، معاويه ، مالک اشتر ، ابوموسي ، کوفه ، خوارج ، شام
پيش در آمد :
اشعث بن قيس در تمام دورۀ خلافت عثمان بن عفّان والي آذربايجان بود .
پس از آنکه حضرت امام علي (ع) به خلافت رسيد وي از ولايت آذربايجان عزل و به کوفه احضار شد . اشعث در اين خصوص با نزديکان خود مشورت کرد ، و عنوان نمود که قصد دارد به معاويه بپيوندد ، امّا نزديکانش وي را از اينکار بر حذر داشتند .
در نهايت اشعث با حضرت علي (ع) بيعت کرد و به کوفه مراجعت نمود .
اشعث به سه دليل با مولاي متقيان بناي مخالفت و عناد را ورزيد اوّل بخاطر عزلش از امارت آذربايجان دوم بخاطر بازخواست امام از او در خصوص اموال آذربايجان و سوم بخاطر اينکه امام در ابتداي جنگ صفين او را از رياست قبيله کنده عزل کرد . امّا پيروزي امام بر سرکشان جمل و طرفداري قبيله اشعث از امام علي (ع) مانع از پيوستن و ملحق شدن اشعث به معاويه گرديد . از اينرو همچنان با بيم و دودلي در نفاق و دورويي به سر مي برد تا اينکه جنگ صفين فرا رسيد .
اشعث در جنگ صفين در بعضي مواقع دلاوري هايي از خود نشان داد که بيشتر به خاطر حمّيت قبيله اي بود ، نه به خاطر ايمان و اعتقاد به امام و موضع بر حق آن حضرت .
وي در جريان حکميت و ايجاد نفاق و پراکندگي در سپاه امام علي (ع) نقش عمده و کليدي داشت . بعضي از مورّخان شرکت او را در توطئه شهادت حضرت علي (ع) آورده اند .
در اين مقاله تلاش کرده ايم که مباحث فوق الذکر را با اعتنا به منابع اصلي مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم .
سياوش عبدي
احضار اشعث از آذربايجان :
چون امام علي (ع) به خلافت رسيد ، از آنجا که به سوابق و روحيات اشعث بن قيس نيک آگاهي داشت ، وي را فاقد هر گونه شايستگي براي حکومت داري دانست . از اين رو نامه اي به اونوشت و آنرا بدست زياد بن مرحب همداني داد و به آذربايجان فرستاد(1). امام در نامه مذکور جريان به خلافت رسيدن خود و مخالفت هاي عايشه و طلحه و زبير و سرانجام کار ايشان را براي اشعث نوشت ، و با اشاره و در کمال ملايمت اطاعت و بيعت وي را خواستار شد(2). و در آخر نامه متذکر گرديد : « اي اشعث چنين مپندار که سرزميني که بر آن حکومت مي کني طعمه توست ، نه ، بلکه آن امانتي است برگردن تو ، مال از آن خداست ، و تو از جانب من خزانه دار آن هستي تا وقتي که آن را تسليم من کني ، من نيز اميد دارم که براي تو رهبري خوب باشم »(3) .
آن حضرت به اشعث گفته بود ، هر گاه فرستاده ام اين نامه را بتو داد ، بسوي من رهسپار شو و آنچه از مال مسلمانان نزد توست با خود حمل کن و بياور(4).پس از آن اشعث را از ولايت آذربايجان عزل کرد (5).
چون اشعث از جريان جنگ جمل و شکست طلحه و زبير و کشته شدن ايشان ، و پيروزي امام بر آنها آگاه شد ، نوعي بيم و هراس دل او را فرا گرفت . از طرفي نامه امام که در کمال ملايمت نوشته شده بود مبني بر تهديد و هم دلجويي بود ، نيز برايش رسيد ، او ناچار در ميان مردم رفت تا جريان امر را گزارش دهد ، سپس چنين گفت : « اي مردم ! خليفه عثمان که مرا به حکومت آذربايجان گماشته بود در گذشته است ، و از آن وقت تا کنون آذربايجان در دست من است . پس از وي علي به خلافت رسيده ، و سرگذشت وي را با طلحه و زبير همه شنيده ايد ، اکنون که مردم بلاد جملگي با وي بيعت کرده اند اطاعت او بر ما نيز لازم است » (6).
سپس اشعث با نزديکان خود ، در اين خصوص مشورت نمود . وي به آنها گفت : حقيقت اين است که نامه اي از علي براي من رسيده که مرا به وحشت انداخته است ، چون علي خواهي نخواهي اموال موجود در خزانه آذربايجان را از من خواهد گرفت مـن تصميم دارم بـــه معاويه بپيوندم ، شمـا چـــه مي گوييد؟(7) وليکن نزديکان اشعث وي را از اين کار بر حذر کردند .
سرانجام اشعث با امام علي «ع» بيعت کرد ، و به کوفه مراجعت نمود ، و آن حضرت وي را در مورد اموال آذربايجان مورد بازخواست قرار داد . (8)
عزل اشعث از رياست قبيله :
اشعث بن قيس علاوه بر کدورتي که در خصوص عزل شدنش از حکومت آذربايجان و نيز بازخواست در مورد اموال آنجا بر دل داشت ، بر اثر پيش آمد ديگري نيز از امام علي «ع» رنجيده خاطر شد ، و آن اين بود که در آغاز جنگ صفين امام علي «ع» او را از رياست دو قبيله بزرگ کنده و ربيعه بر کنار کرد و حسّان بن مخدوج را به جاي وي گماشت (9).
از اينرو گروهي از اهل يمن از جمله مالک اشتر ، عدي بن حاتم ، زحربن قيس وهاني بن عُروه نزد امام علي «ع» آمده و به او گفتند : کسي جز اشعث بن قيس نمي تواند برکنده و ربيعه رياست کند ، و حسان بن مخدوج هرگز مانند اشعث نخواهد بود(10) از طرف قبيله ربيعه نيز به خشم آمده و آنرا توهيني به حسّان مي دانستند .
حُريث بن جابر از ميان ايشان برخاست و گفت : «همان طور که اشعث داراي فضل و شرف است ، حسّان نيز نقصاني از حيث شرف و فضيلت و دليري ندارد » (11)
خبر بر کنار شدن اشعث و اختلاف کنده و ربيعه به معاويه رسيد و معاويه مالک بن هبيره کندي را که از دوستان اشعث بود خواسته به او گفت چيزي به اشعث بنويس و او را بر علي بشوران . وي نيز اشعاري براي اشعث فرستاد ، و در آن حماسه سرايي نموده به تهييج و تحريک اشعث پرداخت و ربيعه و کنده را از رفتن به زير پرچم حسّان بن مخدوج و عزل اشعث سرزنش نمود . چون يمني ها از مفاد اشعار و نامه مذکور آگاه شدند شريح بن هاني بر خاسته و گفت : اي اهل يمن معاويه مي خواهد بدين وسيله ميان شما و ربيعه جدايي بيافکند از اين اختلاف دست برداريد (12)
حسّان نيز پرچم خود را برده در کنار جايگاه اشعث به پا داشت ولي وي آن را نپذيرفت . سپس امام علي (ع) به او پيشنهاد کرد پرچم را قبول کند ، ولي اشعث در پاسخ گفت : اگر اينکار در آغاز برايم احترام و شرف بود پايانش جز عار و ننگ نخواهد بود ! و آنرا رد کرد . سرانجام علي (ع) ناچار شد براي جلوگيري از تفرقه و اختلاف دو قبيله بزرگ کنده و ربيعه ، اشعث را به ميمنه [جناح راست] سپاه عراق بگمارد ، و با شرکت دادن وي در امر سپاه او را خشنود سازد . (13)
طبيعي است اشعث که در ميان قوم و قبيله خود داراي احترامي بسزا بود ، و برايشان رياست و سروري داشت و مدّتي مديد نيز از جانب عثمان بر منطقه ايي بسيار بزرگ و پر اهميت مانند آذربايجان حکومت مي کرد ، و از نعمت هاي آن بهره مند مي شد ، و نسبت به ثروت و اموال آن ناحيه فعال مايشاء بود .
اکنون او از همه آن مزايا بي بهره شده ، و از طرفي امام علي (ع) اعتماد و اطميناني به او نداشت . چنين شخصي هيچگاه با امام از در صفا و صميميت و خلوص نيت داخل نمي شد . بلکه همواره در پي فرصت بود که راهي جسته با دشمن سازش کند ، و بهره هاي از دسته رفته را که همواره دلش در پي آن بود بدست آورد . نهايتاً اشعث به سبب آنکه قوم و قبيله اش به خصوص ربيعه از هواخواهان امام علي (ع) بودند ، و هم به طوري که قبلاً اشاره شد به سبب پيروزي امام در جنگ جمل و شکست قطعي سرکشان همواره از جانب امام (ع) در بيم و هراس بود .
اشعث نمي توانست يکباره از جبهه عراقيان بريده به معاويه ملحق گردد ، از اينرو همچنان با بيم و دو دلي در نفاق و دورويي به سر مي برد تا آنکه روز هاي سخت جنگ صفين فرا رسيد .
اشعث در جنگ صفين :
با فتح عراق پس از جنگ جمل امام علي (ع) براي دفع معاويه با لشکر خود حرکت کرد و در امتداد فرات روانه شام شد. در صفين (14) که دشت پهناوري است در جنوب رقه،(15) مقدمه سپاه معاويه به فرماندهي ابوالاعور سلمي استقرار يافته بود و معبر فرات را که تنها محّل دسترسي به آب بود تصرف کرده و با رسيدن سپاه علي (ع) مانع از استفاده آنها از آب فرات شد (16)
عراقي ها يک شبانه روز را بدون آب ماندند و مي گويند در اين موقع رقعه اي در چادر اشعث بن قيس افکنده بودند که اشعاري بدين مضمون در آن نوشته شده بود : « اگر اشعث امروز بار اندوه زاي مرگ را که بر دل مردم تشنه است بر ندارد و از بين نبرد او را ملامت باشد و . . . و تو اي اشعث ، نژادۀ مردي از يمني ، و هر مردي چون شاخساري که از ريشه خود برويد ، از نژاد خويش برآيد » (17)
چون اشعث نوشته هاي آن نامه را خواند به هيجان آمد و همان شب نزد علي (ع) آمد و گفت : اي امير المؤمنين آيا رواست که تو در ميان ما باشي و شمشير هايي در اختيارمان و با اين همه آن گروه آب را بر ما ببندند ؟ مرا مأمور حمله کن و بخدا سوگند باز نخواهم گشت مگر آنکه بميرم ، به مالک اشتر هم دستور فرماييد که با سواران خود مرا همراهي کند علي گفت اين بر عهدۀ شما. (18)
پس اشعث بازگشت و در ميان مردم ندا کرد : هر کس که آب يا مرگ مي خواهد ، وعدۀ ديدارمان صبحگاه است ، چون من آهنگ آب کرده ام .همان شب دوازده هزار مرد که سلاح بر بسته بودند نزدش آمدند و اشعث گفت:
ميعاد ما امروز سپيده دم صبح است و آيا چيزي بهتر از نمک طعام توشه را نيکو مي دارد ؟(19)
بين اشعث بن قيس و ابوالاعور سلمي جنگ در گرفت. امام علي (ع)مالک اشتر را به ياري اشعث اعزام نمود و از طرف معاويه،عمروبن عاص به ياري ابوالاعوور سلمي فرستاد.
اشعث و مالک اشتر با همراهانش به شاميان هجوم بردند و آنها را از کنار فرات پس راندند و زيانهايي فراوان به سپاه شام وارد ساختند. معاويه و يارانش به سختي شکست خوردند و ذلت شکست در چهره شان نمودار شد(20).
گفته مي شود درروز جنگ برسر آب فرات، پرچمدار اشعث با معاويه بن حارث بود، اشعت به او گفت: تو را به خدا بشتاب ! که نخعيان بهتر از کنديان نباشند، چون اشتر و يارانش نخعي و اشعث و کسانش کندي بودند و اشعث در کسب افتخار با اشتر رقابت مي ورزيد و قصدش آن بود که کنديان را به پيشدستي بر نخعميان وادارد. از اينرو آن پرچمدار مي رفت و مي گفت : « آيا رواست در حالي که اشعث با ماست ما امروز تشنگي بکشيم، و اشعث نيکمردي است که چون شير مي رزمد»(21) اشعث گفت: به راستي که تو شاعري و چه نيکو مرا بشارت دادي. اشعث خوش نداشت که مالک اشتر در گشودن آب با او مشارکت داشته باشد از اينرو ندا در داد : اي مردم ، افتخار فتح نصيب آن کسي است که پيشي گيرد(22).
چون لشکر عراق ، فرات را بدست گرفتند امام علي (ع) با نهايت بزرگواري فرمود : بگذاريد آنها هم آب بردارند و با آنها مقابله بمثل نکنيد ، بلکه رفتار شان خوب و بزرگوارانه باشد. (23)
ملاحضه مي شود که اشعث بن قيس در آغاز جنگ صفين بر سر مسئله آب جوش وخروش و کرّ و فرّي از خود نشان داد و به همراهي اشتر کوششي قابل توجه کرد، و سر انجام مشکل آب با جدّيت و شهامتي که اين دو نفر به خرج دادند حلّ شده آب در تصرف سپاهيان امام در آمد، ولي تحقق اين پيروزي از جانب اشعث همانا به سبب نوعي حميت قبيله اي و کبر يا نخوتي بود که بر اثر تشنگي مردم يکباره در وي به وجود آمد، واو را وادار به قيام و سعي در اين راه نمود و همانطور که اشاره شد سبب جوشش اين حس در وجود اشعث نيز نامه اي بود که شبي از طرف ناشناسي در خيمه وي افکنده شد و نويسنده در آن نامه حماسه سرايي کرده وبه وجود شخصي مانند اشعث که از اشراف وبزرگان قوم است افتخار نموده از وي خواسته بود شمشير آبدارش را با مردانگي و شهامتي که در اوست غبار انبوهي را که به سبب تشنگي بر چهرۀ سپاه عراق نشسته بزدايد.
از اينرو بود که امام علي(ع) پس از گشوده شدن فرات، و دست يافتن مردم عراق به آب فرمود :«امروز شما به سبب حميّت پيروز شديد ».(24)
چون محرم سپري شد و ماه صفر فرا رسيد، واين به سال سي وهفتم بود، پيکار اصلي صفين در ماه صفر بود. علي (ع) و معاويه پرچم ها را بستند و فرمان هان را گماشتند و سپاهان را آرايش جنگي دادند.
در يکي از روزهاي جنگ صفين سپاه علي (ع) دچار دستخوش شد تا آنجا که پرچمداران قرارگاهاي خود را رها کردند و شاميان تا پايان روز حمله مي کردند و کسان از اطراف علي (ع) پراکنده شدند. علي (ع) نزد قبيله ربيعه آمد و شب را با آنان گذراند. اشعث نيز با بي تابي هر چه تمامتر بدان جا آمد و چون علي (ع) را ديد تهليل و تکبير کرد و گفت: «اي امير مؤمنان با سواراني چون سواران ما، و مرداني چون مردان ما، تا اين لحظه ما بر دشمن برتري داشته ايم، پس به مقّر فرماندهي خود، همانجا که پيشتر درآن قرار گرفته بودي بازگرد چه کسان، تو را در همان مرکز که رهايت کرده اند مي پندارند و انتظار دارند آنجا تو را بيابند.» (25)
به هر حال در حالي که معاويه مي کوشيد اشعث را به سبب بي اعتنايي امام (ع) به او، به سوي خود جلب کند ، امام علي (ع) اشعث را به فرماندهي بخشي از سپاه خود گماشت . در نخستين برخورد که لشکريان شام آبگاه فرات را بر سپاه امام بستند ، اشعث بن قيس با اجازه امام علي (ع) آنجا را از تسلط لشکر شام به در آورد . در طي درگيري هاي پراکندۀ ديگر هم ، اشعث از خود رشادت هايي نشان داد تا در گرما گرم نبرد که معاويه شکست را از نزديک مي ديد ، برادر خود عتبه بن ابي سفيان را با پيشنهاد ترک جنگ نزد اشعث فرستاد. با آنکه اشعث در اين مذاکرات امام علي را ستود و دربارۀ ترک جنگ پاسخ مثبت نداد ، اما در شب ليله الهرير که نزديک بود سپاهيان امام کار جنگ را يکسره کنند ، اشعث در جمع کنديان به پا خاست و ضمن خطبه اي با لحني مصلحت جويانه خواستار ترک خونريزي بيشتر شد . (26)
بنابراين روايات ، تا خبر خطبه اشعث به معاويه رسيد ، دستور داد تا قرآن ها را بر فراز نيزه ها کنند . در روايت يعقوبي ، صريحاً از مکاتبه و ارتباط اشعث و معاويه در اين باره ياد شده است .
نقش اشعث در جريان حکميت :
همانطور که اشاره کرديم اشعث بن قيس در آغاز جنگ صفين بر سر مسئله آب جوش و خروش و کرّ و فرّي از خود نشان داد .
اشعث به سه دليل با مولاي متقيان بناي مخالفت و عناد را ورزيد اوّل بخاطر عزل او از ولايت آذربايجان دوّم بخاطر بازخواست امام از او در خصوص اموال آذربايجان و سوّم بخاطر اينکه امام در ابتداي جنگ صفين او را از رياست کنده عزل کرد . امّا پيروزي امام بر سرکشان جمل و هواخواهي قبيله اشعث از امام علي (ع) مانع از پيوستن و ملحق شدن اشعث به معاويه گرديد . از اينرو همچنان با بيم و دودلي در نفاق و دورويي به سر مي برد تا آنکه روز هاي سخت جنگ صفين فرا رسيد ، و تنور جنگ هر لحظه افروخته تر مي شد و سپاهيان شام و عراق پي در پي همچون برگ درخت روي زمين مي ريختند. در نتيجه سپاه عراق خسته و کوفته شده و از زد و خورد و قتل و کشتار به تنگ آمدند ، و بر اثر از دست رفتن اموال و خيل و سلاح و کشتار فراوان و تيرگي و مبهم بودن عاقبت کار نوعي بدبيني و شک و ترديد در فکر و روح گروهي از ايشان پديد آمد، و چيزي نمانده بود که سستي و ناتواني يکباره بر روح و جسم ايشان غالب شود. (27)
در چنين وقتي بود که اشعث موقع را براي هر گونه اقدام و کوشش مناسب ديد ، از اينرو فرصت را براي وصول به هدف و منظوري که داشت غنيمت شمرد و آمادۀ کار شد .
از طرفي معاويه نيز که آثار شکست و خستگي روز افزون را در سپاه خود به خوبي مشاهده مي کرد و هيچگونه اطميناني نداشت که اگر جنگ بدان ترتيب پيش رود سپاهش در مقابل عراقيان تاب مقاومت نداشته شکست نصيبش مي شود ، از اينرو در پي چاره افتاد . و بر آن شد دست به دامن اشعث بن قيس بزند . و هر طور شده نظر او را به جانب خود جلب کند .
معاويه از آنجا که به روحيه و صفات اشعث نيک آشنا بود کوشش خود را آغاز نمود . معاويه در يکي از همان روز ها برادر خود عتبه را فرا خواند و به او گفت :
به ديدار اشعث بن قيس برو و هر طور که شده او را ملاقات کن ، و با وي دربارۀ جنگ و عواقب آن به گفتگو بپرداز ، زيرا اگر اشعث راضي به امري شود عامه نيز بدان رضايت مي دهند . (28)
عتبه از نزد معاويه رهسپار شده در مقابل سپاه عراق ايستاد و فرياد زد : با اشعث بن قيس سخني دارم . مردم به اشعث گفتند : اي ابا محمد اين مرد تو را مي خواند . اشعث گفت : از او بپرسيد کيست ؟ عتبه خود را معرفي نموده و گفت : من عتبه بن ابوسفيانم . اشعث گفت : عتبه جواني است با اراده و اختيار ، ناچار بايد او را ملاقات نمود ! سپس نزد وي آمده و گفت : اي عتبه چه کار داري ؟ عتبه گفت : اي اشعث معاويه اگر مي خواست کسي جز علي را ملاقات کند و با او به گفتگو بپردازد با کسي جز تو ملاقات نمي کرد ، زيرا تو رئيس مردم عراق و سرور اهل يمني ! و هم کسي هستي که با عثمان خويشي داري ! و از جانب او والي آذربايجان بوده اي ، تو در ميان سران سپاه علي مانند نداري ! ما مي دانيم که تو تنها به سبب بزرگواري و کرامت از اهل عراق حمايت مي کني و به واسطه حميت و دوري از ننگ و عار با مردم شام مي جنگي ، تا کنون ما و شما آنچه بايد دربارۀ يکديگر روا داشته ايم ، ما از تو نمي خواهيم علي را ترک گويي ، و به ياري معاويه بشتابي ، چيزي را که از تو مي خواهيم اين است که دربارۀ بازماندگان بيانديشي که صلاح ما و شما در آن است . (29)
در اين وقت اشعث عتبه را مخاطب ساخت ، و يکايک سخنان او را پاسخ داده رد کرد . ولي در پايان گفت : امّا دربارۀ بازماندگان من نيز مانند شما به جان ايشان بيمناکم ! بايد در اين باره رأيي برگزينيم . چون عتبه نزد معاويه بازگشت و پاسخ اشعث را به او گزارش داد معاويه گفت: اي عتبه ديگر به ملاقات اشعث مرو که اين مرد بزرگ است و خود را بزرگوار مي داند و گرچه بي ميل به صلح و سازش نيست. (30) با يک نظر سطحي به جريان فرستادن عتبه براي مذاکره با اشعث و جمله آخر پاسخ اشعث سپس گفتار معـاويه که : « اشعـث خـود را بزرگوار مـي دانـد و گـر چه بـي مـيل به صلح و سازش نيست.»
به خوبي بر ما روشن مي شود که منظور معاويه که همواره خطر شکست را در پيش پاي خود مي ديد ، و از آن بسيار بيمناک بود ، همانا بوجود آوردن راهي براي صلح و سازش موقت ، و همراه نمودن شخصي با نفوذ از سران سپاه عراق با منظور خود بود . از قضا تير معاويه به هدف خورد و با آنکه اشعث را پيش از اين نيز مي شناخت و مي دانست که شرکت وي در جنگ و حمايت از عراقيان صرفاً به سبب حميت و حفظ شئون قبيله اي است ، و گرنه دل اشعث همچنان با معاويه و بهره هاي از دست رفته خويش است . اکنون معرفت معاويه دربارۀ اشعث دو چندان شد ، و از ناحيه او اطمينان حاصل کرده آنچه از پاسخ اشعث بايد بفهمد فهميد ! لذا به عتبه گفت : «اشعث خود را بزرگوار مي داند ، و گر چه بي ميل به صلح و سازش نيست !! » بنابراين پيامي که عتبه از جانب برادرش معاويه براي اشعث آورد و پاسخي که اشعث به عتبه داد ، با در نظر گرفتن اينکه طرفين يکديگر را مي شناختند ، و به خوبي به روش و سياست و روحيات يکديگر آشنا بودند سخت اين گمان را در يابندۀ جوياي حقيقت به قطع و يقين نزديک مي کند که عتبه و اشعث در آن فرصت کوتاه و آن ملاقات شتابکارانه با زبان بي زباني و با رعايت کامل حزم و هوشياري نظر خود را به يکديگر فهماندند و با جمله کوتاه «چيزي را که از تو مي خواهيم اين است که دربارۀ بازماندگان بي انديشي که صلاح ما و شما در آن است !» بوسيله عتبه و پاسخ اشعث که : «امّا دربارۀ بازماندگان ما نيز مانند شما به جان ايشان بيمناکيم ، و بايد در اين باره رأيي برگزينيم !» نوعي پيمان و قول و قرار با يکديگر منعقد ساختند ، و در حقيقت طرفين به يکديگر تلقين کردند که در روزي چنين سهمگين و خونبار ، و عاقبتي چنين مبهم و تاريک که تا سقوط معاويه در سراشيب شکست چيزي باقي نمانده بهترين عذر و بهانه اقدام به جلوگيري از پيشرفت قواي عراق همانا تشويق ايشان به حفظ جان بقيه ، و تهديد به اينکه جنگ ادامه يابد ديگر کسي باقي نخواهد ماند که کشور اسلام ، و زن و فرزند و حرمت هاي مسلمانان عراق و شام را از دستبرد ايرانيان و روميان دو رقيب خطرناک ايشان حفظ و حراست کند .(31)
بهترين دليل اين مطلب همانا تطابق استدلال و احتجاج اشعث و معاويه است که طرفين در مواردي چند بدان استناد نموده خواستار توقف جنگ و خونريزي و ارجاع امر به حَکَم و داور شدند .
در شب هرير ، اشعث بن قيس در مقابل قبيله کنده به پا خواسته به سخنراني پرادخت . او پس از ستايش خدا و اقرار به نبوت پيغمبر «ص» گفت : «اي گروه مسلمانان ساعتي که بر ما مي گذرد بايد در حقيقت آن زمان فنا و نابودي عرب دانست ، بخدا سوگند در اين سن و سالي که از من گذشته است هرگز روزي را چنين سهمناک نديده ام . اي مردم شما که سخنان مرا مي شنويد به آنها که غايب اند برسانيد و بگوييد اگر ما فردا را نيز مانند امروز به جنگ و خونريزي ادامه دهيم همانا نسل عرب را در معرض نابودي و هلاکت قرار داده حرمت هاي خويش را بدست خود تباه کرده ايم، شما مي دانيد من اين سخن را از روي ترس از مرگ نمي گويم، خداوندا تو گواه باش که من آنچه شرط نصيحت است دربارۀ قوم و قبيله ام بجاي آوردم ، و هيچگونه تقصير و کوتاهي روا نداشتم ، اين رأي من است شايد درست باشد ، شايد اشتباه و خطا» (32)
چون سخن اشعث به پايان رسيد جاسوسان معاويه مفاد خطبه اشعث را به گوش وي رساندند ، معاويه گفت : به خدا اشعث راست مي گويد : اگر ما فردا نيز مانند روز گذشته بجنگيم فنا و نابودي در انتظار ماست ، و آن وقت است که روميان دست روي زنان و فرزندان ما شاميان خواهند افکند و ايرانيان زن و فرزند عراقيان را تصرف خواهند کرد ! راستي که اين نظر آن مرد خردمند و با تقوي است ! زود برويد و قرآن ها را بالاي نيزه کنيد . (33)
چون بامداد فرا رسيد مشاهده گرديد که شاميان قرآن ها را بالاي نيزه ها و به گردن اسب ها بسته اند ، و مصحف بزرگ دمشق را به ده نيزه آويخته ده مرد آنرا حمل مي کردند . (34)
اشعث بن قيس که به حق بايد گفت از جانب معاويه نوعي مأموريت در توليد اختلاف و پراکندگي در ميان سپاه عراق داشت ، دستور کار خود را در دو نوبت ، بار اول بواسطه عتبه و دومين بار از زبان معاويه دريافت کرد ، البته بايد متذکر شويم که در روايت يعقوبي صريحاً از مکاتبه و ارتباط اشعث و معاويه در اين باره ياد شده است . (35)
در هر صورت اشعث مأموريت اوّل خويش را به خوبي انجام داد ، بدين معني که در آن وقت که مي رفت جنگ به سود جبهه امام تمام شود و کار يکسره گردد ، چنانکه بايد مسئله ترک جنگ و انديشيدن به فرداي زن و فرزند و خانمان و خطر تجاوز ايران و روم را به ايشان در انديشه و عقل سپاه عراق ترزيق کرد ، تا آنکه سرانجام نوعي اختلاف کلمه و شورش که اگر امام در مسير مخالف آن قدم بر مي داشت عاقبتي اندوهبار تر از جنگ و خونريزي وجود داشت .
در آن وقت آثار اختلاف در سپاه عراق پديدار شد و مردم به هيجان آمده درهم ريختند ، گروهي فرياد مي زدند جنگ نزديک است همه ما را در کام خود فرو برد ، ما داريم گروه گروه کشته مي شويم ، دسته اي نيز از ادامه جنگ طرفداري مي کردند ، ولي اين دسته بسيار اندک بودند . (36)
مالک اشتر که قهرمان عراق و نبرد صفين به شمار مي آمد به چيزي جز جنگ نمي انديشيد. و امّا اشعث بن قيس که رئيس کنده بود از هر کس بيشتر خواهان فرو نشاندن آتش جنگ بود . و پيوسته دربارۀ صلح گفتگو مي کرد . و در آن وقت که مردم دسته دسته نزد علي آمده اظهار نظر مي کردند ، اشعث در حال خشم برخاسته و گفت : اي امير المؤمنين من همانم که بوده ام ! آخر کار ما مانند آغاز کار ما نخواهد بود ، هيچکس بيشتر از من دوستار مردم عراق و دشمن شاميان نيست ، اکنون دعوت شاميان و ارجاع امر را به کتاب خدا بپذير ، زيرا تو در عمل به کتاب خدا از ايشان اولي هستي ، امروز مردم طالب بقاء و مخالف جنگ اند . (37)
اشعث که در اين وقت با گروهي از اهل يمن نزد علي آمده بود سپس گفت : اي امير المؤمنين ما از تو مي خواهيم دعوت اين قوم را رد نکني ، زيرا ايشان با تو از در انصاف در آمده اند ، به خدا اگر دعوت ايشان را نپذيري ، نه با تو وفاداري مي کنيم و نه در راه تو نيرو و شمشيري بکار مي بريم و نه اصلاً در کنار تو به جنگ مي پردازيم . (38)
چون به شرح مذکور اوّلين مأموريت اشعث با موفقيت پايان يافت و اکنون مي بايست از نظر و تصميم معاويه دربارۀ نحوۀ صلح و سازش آگاه شود ، نزد امام آمده و گفت : ما مي بينيم مردم در پذيرفتن پيشنهاد شاميان در ارجاع امر به کتاب خدا بسيار راضي و خوشنود به نظر مي رسند ! اگر صلاح مي داني من نزد معاويه بروم و از وي پرسش کنم نظرش در خصوص نحوۀ امر چيست ! و در اين باره چه مي خواهد ! علي گفت : اگر مي خواهي برو . (39)
اشعث نزد معاويه آمده و گفت : اي معاويه براي چه اين قرآن ها را بالاي نيزه کرده ايد ؟ معاويه گفت : براي آنکه ما و شما به فرمان خدا که در کتابش ضبط است رجوع کنيم ، شما يک نفر را که به او راضي هستيد از جانب خود تعيين کنيد ، ما نيز يک نفر را مي گماريم ، سپس ايشان را وادار مي کنيم در کتاب خدا نظر کنند و بدون آنکه از مفاد حکم خدا دربارۀ اين امر تجاوز نمايند به حکميت بپردازد . (40)
اشعث گفت : حق همين است !
اشعث سپس برگشت و نزد علي آمد و گفتار معاويه را برايش نقل کرد . چون مردم از نظر معاويه آگاه شدند گفتند : راضي هستيم و قبول مي کنيم . (41)
آنگاه علي (ع) نزد قراء عراق فرستاده ايشان را فرا خواند. معاويه نيز قراء شام را نزد خود خواند، و هر يک دستور دادند قراء جملگي بين دو سپاه گرد هم آيند و حکم خدا را از روي قرآن استخراج کنند .
در اين وقت شاميان گفتند : ما عمروبن عاص را از جانب خود تعيين مي کنيم و به او رضايت مي دهيم . اشعث بن قيس و قراء عراق که پس از آن خوارج ناميده شدند گفتند : ما نيز ابوموسي اشعري را اختيار نموده و به او رضايت مي دهيم .
علي گفت مالک اشتر را انتخاب مي کنم. اشعث که با مالک اشتر رقابت داشت و به او حسادت مي ورزيد در اين وقت فرياد زد : آخر مگر اشتر نبود که اين آتش در روي زمين بر افروخت ! آخر مگر ما اکنون جز در زير حکم و نظر اشتر هستيم ؟ علي گفت : مگر نظر اشتر چيست ؟ اشعث گفت : نظر اشتر اينست که ما با شمشير به جان يکديگر بيافتيم و يکديگر را بکشيم تا خواسته تو و اشتر برآورده شود . (42)
در اين وقت علي (ع) که به نظر معاويه پي برده بود مردم را مخاطب ساخته گفت : مصلحت در اين است که ما هم يک نفر قرشي را که مانند عمرو باشد انتخاب کنيم ، و آن مرد همانا عبدالله بن عباس است ، عبدالله را در مقابل عمرو عاص قرار دهيد ، زيرا اوست که هر گرهي را که عمرو ببندد وي با زيرکي و هوشياري مي گشايد . اشعث گفت : نه ، به خــدا هرگز تا روز قيامت دو نفر مُضَري بر ما حکومت نخواهند کرد . چون معاويه نمايندۀ خــود را از مُضر انتخاب کرده ناچـار تو بايد نمـايندۀ خويش را از اهل يمن انتخاب کني . (43)
علي گفت : آخر من مي ترسم اين يمني شما فريب بخورد.
اشعث گفت : اگر يمني به زيان ما هم رأي بدهد براي ما بهتر از آن است که مُضَري بر ما حکم کند. (44)
امّا ابن قتيبه دينوري در اين باره روايتي نقل مي کند که نظر وجود رابطه اي مرموز و نهاني بين معاويه و اشعث را نيک تأييد مي نمايد. و به خوبي آشکار مي سازد که حتي نمايندۀ امام نيز قبلاً توسط معاويه تعيين شده به افرادي که مي بايست تلقين شود و در رأس ايشان اشعث بن قيس بود تلقين شده بود .
ابن قتيبه مي گويد : چون مدتي طول کشيد و حکمين تعيين نشدند ، معاويه به يارانش گفت : شما مي گوييد علي چه کساني را به نمايندگي خود تعيين خواهد کرد ؟ نمايندۀ ما همانا عمرو عاص است . عتبه بن ابي سفيان گفت : تو خود علي را بهتر از ما مي شناسي . معاويه گفت : علي پنج نفر دارد که از ثقات او به شمار مي آيند : عدي بن حاتم ، عبدالله بن عباس ، سعيد بن قيس ، شريح بن هاني و احنف بن قيس . من اکنون ايشان را چنانچه بايد براي شما وصف مي کنم : امّا ابن عباس و احنف بن قيس مرداني چندان قوي و نيرومند نيستند ، و امّا عدي بن حاتم مردي است که همواره با عمرو به سؤال و جواب خواهد پرداخت . و امّا شريح بن هاني به عمرو فرصت نمي دهد . و امّا سعيد بن قيس اگر از قريش بود عرب با او بيعت مي کرد . با اين وصف مردم از جنگ خسته شده اند ، و جز به مردي که داراي تقوي باشد رضايت نمي دهند ، مرداني را که من نام بردم هيچ کدام تقوي ندارند . شما نيک بنگريد ببينيد در ميان اصحاب رسول خدا (ص) کسي را سراغ داريد که اهل شام از ناحيه وي ايمن باشند ، و مردم عراق نيز به او رضايت دهند ؟! عتبه برادر معاويه گفت : آري اين مرد ابوموسي اشعري است . (45)
از طرفي چون علي (ع) قصد انتخاب نماينده داشت، اشعث بنزد وي آمد و گفت:
مردم به شخصي رضايت داده اند که اهل شام و عراق هر دو به تقواي او ايمان دارند ، و او همانا ابوموسي اشعري است .
بدين ترتيب و سرانجام قهراً و جبراً ابوموسي اشعري از جانب امام (ع) به نمايندگي براي حکميت و اظهار نظر دربارۀ امر مورد نزاع تعيين شد ، و هنگام عقد قرار داد و نوشتن وثيقه تحکيم فرا رسيد ، گويي اشعث هنوز مأموريتش پايان نيافته بود و نيز بر عهده گرفته بود آخرين کوشش خود را در تضعيف قواي امام (ع) و نيرومند ساختن کار معاويه بکار ببرد ، زيرا هنگامي که قرار داد تعيين حکم ، و موضوعي که بايد حکمين در آن بنگرند از جانب علي (ع) نوشته شد ، و آن را براي معاويه آورده بدست او دادند ، معاويه با جمله:« هذا ما تقاضي عليه امير المؤمنين»،«اين پيمان بنا به درخواست علي ، امير المؤمنين فراهم آمد » مخالفت کرد ، به حامل آن گفت : من مردي تبهکارم اگر اقرار کنم علي امير المؤمنين است و آنگاه با او بجنگم عمرو به حامل نامه گفت تنها نام علي و نام پدرش را بنويسيد و بياوريد ، علي امير شماست نه امير ما ، چون نامه را نزد علي برگرداندند ، علي فرمود کلمه امير المؤمنين را محو کنيد . (46)
در اين وقت احنف بن قيس علي (ع) را مخاطب ساخته گفت: امير المؤمنين را از روي نام خود بر مدار ولي چيزي نگذشت که اشعث بن قيس آمده علي را مخاطب ساخت و گفت:« اي علي اين اسم را محو کن و کار را بگذران ... » (47) و سرانجام قرار داد و وثيقه تحکيم بدون اسم امير المؤمنين نوشته شد.
مرداني از هر دو جانب که در مجلس حاضر بودند با خط خود در ذيل آن قرار داد نام خود را نوشتند و بر آن گواهي دادند از جمله آنها اشعث بن قيس بود . اما مالک اشتر حاضر نشد نامش را در ذيل عهد نامه بنويسند . (48) اشعث به مالک گفت بيا و بر اين عهد نامه گواهي بده ، اشتر در پاسخ اشعث گفت : « بخدا سوگند اي يک چشم که در نظر گرفتم يک شمشير خود را از تو آکنده سازم ، چه مردمي را کشته ام که از تو بدتر نبودند و من مي دانم که تو جز فتنه جويي نظر نداري و جز بر محور دنيا و گزيدن آن بر آخرت نمي چرخي»(49) گفته مي شود که در آن لحظه گويي بر بيني اشعث آهن گداخته گذاشته شد . سپس اشتر افزود و گفت : با اين همه من بدانچه علي امير المؤمنين انجام دهد رضايت دارم . (50)
سپس اشعث نامه را با شادماني برداشته و در ميان صفوف سپاه شام و عراق به گردش پرداخت ، و پي در پي آن را براي مردم مي خواند ، تا آنکه همگي از مفاد نامه آگاه شدند. شاميان به آنچه در متن قرار داد نوشته شده بود رضايت دادند ، ولي در ميان سپاه عراق گروهي که بعداً خوارج ناميده شدند با مفاد آن مخالفت نموده گفتند : « لا حکم الا لله » و سر به شورش نهادند ، تا جائيکه يکي از ايشان به نام عروه بن اديه با شمشير خود به اشعث حمله کرد که او را بکشد ، ولي شمشيرش به خطا رفت . (51)
دربارۀ شرکت اشعث در شهادت امام علي (ع) اکثر مورخان بر اين عقيده اند که : عبد الرحمن بن ملجم مرادي در بامداد شبي که آن نيت شوم را دربارۀ امام داشت نزد اشعث بن قيس که در گوشه ايي از مسجد خزيده بود آمد ، حجربن عدي که در آنجا بود به گوش خود شنيد که اشعث به عبد الرحمن گفت : سرعت کن ! شتاب کن ، و گرنه سپيدي صبح تو را رسوا خواهد کرد ! در اين وقت حجر به نيت آنان پي برده فرياد زد : اي کور امير المؤمنين را به کشتن دادي !! سپس روي اسب خود پريد به خانه علي (ع) شتافت تا او را هشدار دهد ، و از نيت ايشان آگاه کند ، ولي ابن ملجم پيش دستي کرد ، کار علي (ع) را که از در ديگر مسجد داخل شده بود ساخت. چون حجر، علي (ع) را در خانه نيافت با شتاب به مسجد بازگشت ، ولي در راه از مردم شنيد که مي گفتند : امير المؤمنين کشته شد . (52)
اشعث بن قيس چهل شب پس از کشته شدن امام علي (ع) در گذشت يعني سال 40 هجري. (53) وي هنگام مرگ 63 سال سن داشت . (54)
بعضي ديگر معتقدند که اشعث در سال 42 هـ.ق در گذشته وحسن بن علي (ع) بر او نماز گزارده است (55). امّا اين صحيح نيست براي اينکه حسن بن علي (ع) در سال 42 هـ.ق در کوفه نبود . چون او حکومت را به معاويه در همان سال 40 هـ.ق تسليم کرده و به مدينه رفته و در آنجا مقيم شدند .
پي نوشت ها:
1- دينوري ، ابي حنيفه احمد بن داود ، اخبار الطول ، ترجمه محمود مهدوي دامغاني ، تهران : نشرني ، چاپ سوم ، 1368 ش ، ص 194 .
2- نصر بن مزاحم منقري ، وقعه صفين ، به تصحيح و شرح عبد السلام محمد هارون ، الطبعه الثانيه ، 1382 هـ.ق ص 20 و نيز يعقوبي ، احمد بن ابي يعقوب ، تاريخ يعقوبي ، ترجمه محمد ابراهيم آيتي ، تهران : علمي و فرهنگي ، 1374 ش ، ج2 ، ص 110 .
3- ابن اعثم کوفي ، ابي محمد ، الفتوح ، لبنان ، بيروت : دارالندوه الجديده ، بي تا ، ج2 ، ص367 .
4- طبري ، محمد بن جرير ، تاريخ طبري ، ترجمه ابوالقاسم پاينده ، تهران : اساطير ، چاپ دوم ، 1362 ش ، ج6 ، ص3951 ، يعقوبي ، همان منبع ، ج2 ، ص111 .
5- مسعودي ، ابوالحسن علي بن حسين ، مروج الذهب ، ترجمه ابوالقاسم پاينده ، تهران : علمي و فرهنگي ، چاپ پنجم ، 1374 ش ، ج2 ،ص381 .
6- ابن اعثم ، پيشين ، ج2 ، ص368 .
7- ابن قتيبه دينوري ، ابي محمد عبدالله بن مسلم ، الامامه و السياسه ، مؤسسه الحلبي ، بي تا ، صص 94-95 ؛ نصر بن مزاحم ، همان منبع ، ص21 ؛ ابن اعثم ، پيشين ، ج2 ، ص370 .
8- مسعودي ، همان منبع ، ج1 ، ص729 .
9- نصر بن مزاحم ، پيشين ، ص137.
10- همان منبع ، ص137 .
11- همان منبع ، ص137 .
12- نصر بن مزاحم ، پيشين ، ص139 .
13- نصر بن مزاحم ، همان منبع ، ص 140 ؛ بهراميان ، علي ، اشعث بن قيس کندي ، دايره المعارف بزرگ اسلامي ، ج9 ، ص48 .
14- ياقوت ، کلمه صفين را به کسر ص و فاء ضبط کرده است ، محلّي است در نزديکي رقه وبرکنارغربي ساحل فرات است ؛ رک ،ياقوت حموي ، معجم البلدان ، بيروت : دار صادر ، 1397 هـ / 1977 م ، ج5 ، ص370 .
15- رقه : نام شـهري مشهور در نزديکي فــرات که از آنجا تا حّران سه روز راه اسـت اين شـهر در سمـت شرقي فــرات واقــع شده است .رک ، همان منبع ، ج3 ، صص 59-60 .
16- دينوري ، پيشين ، ص209 ؛ يعقوبي همان منبع ، ج2 ، ص88 ؛ طه حسين ، علي و فرزندانش ، ترجمه محمد علي خليلي ، چاپ دوم ، بي تا ، ص116 .
17- نصر بن مزاحم ، پيشين ، ص166 .
18- ابن اعثم ، پيشين ، ج3 ، ص7 .
19- نصر بن مزاحم ، همان منبع ، ص166 .
20- دينوري ، پيشين ، ص210 ؛ مسعودي ، همان منبع ، ج1 ، ص 734 ؛ طبري ، پيشين، ج6 ، ص 2509 .
21- نصر بن مزاحم ، پيشين ، ص180 .
22- ابن اعثم ، همان منبع ، ج3 ، ص14 .
23- ابن شهر آشوب ، ابي جعفر رشيد الدين محمّد بن علي ، مناقب آل ابي طالب ، قم : انتشارات علامه ، بي تا ، ج3 ، ص168 .
24- طبري ، همان منبع ، ج6 ، ص2513 .
25- نصر بن مزاحم ، پيشين ، ص402 .
26- مسعودي ، همان منبع ، ج1 ، ص734 .
27- دينوري ، پيشين ، ص231 .
28- نصر بن مزاحم ، همان منبع ، ص408 .
29- همان منبع ، ص408 .
30- همان منبع ، ص409 .
31- رک ، دينوري ، پيشين ، ص231 .
32- نصر بن مزاحم ، پيشين ، ص480 .
33- دينوري ، همان منبع ، ص231 .
34- ابن ابي الحديد ، شرح نهج البلاغه ، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم ، مصر : داراحياء الکتب العربي ، 1385 هـ / 1965 م ، ج1 ، ص331 ؛ يعقوبي ، همان منبع ، ج2 ، ص90 ؛ مسعودي ، پيشين ، ج1 ، ص747 .
35- يعقوبي ، پيشين ، ج2 ، ص90 .
36- دينوري ، پيشين ، ص332 ؛ صدر ، حسن ، مرد نامتناهي علي بن ابي طالب ، تهران : امير کبير ، چاپ دهم ، 1357 ، ص102 .
37- نصر بن مزاحم ، پيشين ، ص482 .
38- ابن قتيبه دينوري ، الامامه و السياسه ، همان ، ج1 ، ص133 .
39- ابن اثير ، عزالدين ابي الحسن علي بن محمد ، الکامل في التاريخ ، ترجمه ابوالقاسم حالت ، مؤسسه مطبوعاتي علمي ، بي تا ، ج4 ، ص104 .
40- طبري ، همان منبع ، ج6 ، ص2565 ؛ ابو علي مسکويه ، تجارب الامم ، ترجمه ابوالقاسم امامي ، تهران : سروش ، 1369 ش ، ج1 ، ص512 ؛ ابن اعثم ، همان منبع ، ج3 ، ص324 .
41- نصر بن مزاحم ، پيشين ، ص499 ؛ طبري ، همان منبع ، ج6 ، ص2566 ؛ ابن اثير ، الکامل في التاريخ ، همان ، ج4 ، ص105 ؛ ابن خلدون ،عبدالرحمن ، العبر ، ترجمه عبدالمحمد آيتي، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، بي تا، ج1،ص623،
42- نصربن مزاحم،همان منبع، ص 500.
43- همان منبع، ص 500
44- همان منبع، ص 500
45- ابن قتيبه دينوري، الامامه والسياسه ،همان، ج1، ص135.
46- نصرين مزاحم، پيشين ، ص508.
47- همان منبع، ص508.
48- دينوري،پيشين، ص239؛ ابن اثير،الکامل في التاريخ، همان، ج4، ص108؛ابن خلدون، همان منبع، ج1،ص624.
49- ابن اعثم،پيشين، ج4، ص33.
50- نصربن مزاحم، همان منبع، ص512.
51- ابن ابي الحـديد ، پيشين ، ج1 ، ص252 ؛ نصربن مـزاحم ، همـان منبع ، صص 512-513؛ مسعودي ، پيشين ، ج1 ، ص751 ؛ ابن اثير ، الکامل في التاريخ ، همان ، ج4 ، ص 109 ؛طبري، پيشين، ج6 ، ص2571 .
52- ابوالفرج اصفهاني ، مقاتل الطالبين ، ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، تهران : ناشر کتاب فروشي صدوق ، بي تا ، ص25 ؛ ابن شهر آشوب ، همان منبع ، ج3 ، ص312 ؛شيخ مفيد ، ابي عبدالله محمد بن نعمان ، الارشاد ، قم : احياءالتراث، چاپ اوّل، 1313ه.ق ،ج1 ، صص19-20 ؛مجلسي ، محمد باقر، بحار الانوار، بيروت:مؤسسه الوفاء ، چاپ دوم، 1403ه/1982م، ج42، ص199.
53- ابن سعد، ابوعبدالله محمد، الطبقات الکبري، بيروت : دارالفکر، بي تا، ج6، ص22؛ ابن حبّان، الامام الحافظ ابي حاتم محمد، تاريخ الصحابه،تحقيق بوران الفناوي، بيروت:دارالکتب العلميه ، چاپ اول، 1408ه/1988م، ص35.
54- ابن حجر العسقلاني، شهاب الدين احمد، الاصابه في تميز الصحابه ، بيروت:دارالجيل، چاپ اول؛ 1412ه/1992م،ج1،ص89
55- ابن الاثير، عزالدين ابي الحسن علي بن محمد، اسدالغابه في معرفه الصحابه، تحقيق و تعليق محمد ابراهيم البنا و محمد احمد مشاور و محمود الوهاب فايد، قاهره:1970م، ج1، ص118؛ ابن حجر العسقلاني، همان منبع، ج1؛ ص88.
فهرست مطالب
- پيش در آمد
- احضار اشعث از آذربايجان
- عزل اشعث از رياست قبيله
- اشعث در جنگ صفين
- نقش اشعث در جريان حکميت
- پي نوشت ها