نمایشنامه تاریخی(راهبانان) نویسنده محمد رضا روزبهانی
P
راهبانان ((اداء ديني نسبت به رزمندگان ))
نويسنده : محمد رضا روزبهاني
|
صبح يك روز آفتابي ، اطاقك محل استراحت راهبانان ، اطاقكي 3*2 در عمق و وسط مسير خط آهن روشن است چند سوت كشدار قطار، آغاز حركت قطار صداي حركت قطار در طول نمايش بگوش مي رسد و تنها لحظاتي قطع و وصل و يا تند وكند مي شود. سوت قطار …………….. مرتضي لباس سورمه اي كارگران راه آهن به تن با آچار و ساك مخصوص وسايل بازرسي خط آهن از راست . با عجله و دقت خط آهن را كنترل و از سمت ديگر خارج سوت قطار …………..جعفر نيز با همان لباس و وسايل و حركاتي شبيه مرتضي از سمت خروج او وارد ،با عجله و دقت خط آهن را كنترل و از سمت ديگر خارج مي شود. سوت قطار …………….. مرتضي شاد و سر زنده از راست وارد آوازي زمزمه مي كند.پس از روشن كردن |
مرتضي: اومد( پنجره را بسته در اطاقك پنهان مي شود)
لحظه اي بعد جعفر نيز شاد و سر زنده از چپ وارد،از پنجره اطاقك را نگاه مي كند به طرف خط آهن
برگشته مسير ورود مرتضي را مينگرد مرتضي از پنجره با لبخند به جعفر خيره شده است.
جعفر: نيومدي آقا مرتضي،چرا آنقده دير كردي هه هه هه… وقتي چشمش به من بيفته حيرت ميكنه…
جاي دو تا شاخو رو سرش ميشه تصور كرد(بازي آدم شاخ در آورده،شادي و خنده ) اما بعد واسه
اينكه خودشو از تك و تا ننداخته باشه قيافه حق به جانبي ميگيره و ميگه…
مرتضي: (پنجره را باز كرده و از آنجا ) اي بابا ما كه با هم مسلبقه نداريم ،چه اشكالي داره يه روزم
تو زودتر از من بيايي جعفر آقا.
جعفر : (با تعجب برميگردد) هيچ با مزه نبود
مرتضي: بي انصافي نكن جعفر،تلخي هم خودش مزه س.
جعفر: مثلاً كه چي؟!
مرتضي : بيا ،بيا يه چائي داغ بخوريخت آب بشه (استكاني چاي مي آورد)بخورش شايد زياد داغ داغ هم نباشه
جعفر : چرا ؟
مرتضي : آخه خيلي وقته درسش كردم هه هه هه…
جعفر:(مي خورد ) تو معلومه كي راه مي افتي ؟!
مرتضي:عيب كار جاي ديگه س،تو ديگه پير شدي جعفر
جعفر : اين ريلا هستند كه پير شدن
مرتضي : راستي هم ها ،
جعفر :شوخي نكن
مرتضي: جدي ميگم قبلاً وقتمون كمتر گرفته مي شد
جعفر : قدم به قدم بايد وارسيشون كرد.فقط امروز پنج تا بست عوض كردم
مرتضي: وضعيت ريلا رو من به رئيس گفتم
جعفر: راستي ؟! كي ؟
مرتضي : ديروز بعد از كار رفتم پيشش .
جعفر : كار خوبي كردي اتفاقاً من هم مي خواستم برم .
مرتضي : بهش گفتم اگه خدايي نكرده فردا پس فردا اتفاقي افتاد مسؤليتش به عهده ما نيست
جعفر : اون چي گفت؟
مرتضي : گفت حق با شماست.
جعفر : همين
مرتضي : اگه بزاري برات مي گم، گفت همه حرفاي شما درست سعي مي كنيم تا اونجا كه ممكنه بيشتر
به وضع ريلا برسيم، ولي شما هم مدارا كنيد،موقعيت حساسه،
جعفر : ( ناراحت ) اينو خودمون مي دونيم
مرتضي : حرفش حسابي بود. ميگفت تو اين موقعيت بايد خيلي مايع گذاشت
جعفر: مگه اين كار رو نمي كنيم
مرتضي: اتفاقاً از ما راضي بود
جعفر: (خوشحال) چيزي گفت؟
مرتضي : گفت اگه خدا بخواد به همين زودي جاي بهتري بهمون ميدن
جعفر : مطمئني
مرتضي : آره خودش بهم گفت
جعفر : حتماً اون آخره نزديك ايستگاه اصلي … (با دست انتهاي راست خط آهن را نشان مي دهد .)
مرتضي : حتماً(جهت دست جعفر را مي نگرد )
جعفر : خيلي خوب مي شه نه؟
مرتضي: ما داريم قدم به قدم به آخر خط مي رسيم(دختر بچه اي رقصان از سمت راست وارد و به
سمت چپ مي رود)
جعفر : (با افسوس )كاش مي شد زودتر به مقصد برسيم(انتهاي راست خط آهن را مي نگرد)
مرتضي: انگار همين ديروز بود كه داشتيم ريلارونصب مي كرديم
جعفر : آره همين ديروز…
سوت قطار ……………..
|
ترمز و توقف قطار اطاقك در تاريكي صداهاي افراد و ابزار كار دست جمعي كارگران را |
سوت قطار………………
|
قطار به حركت در مي آيد آن دو به فضاي روبروي اطاقك – كنار خط آهن – مي روند . |
جعفر :…من زودتر ازتواومدم توي اين كار
مرتضي :آره خيليم زودتر
جعفر : يك روز صبح كه روي همين نيمكت منتظر هم پستم نشسته بودم ديدم سرو كله يك آدم كه كلاه مسخره اي هم سرزش بود پيدا شد.(مرتضي كلاهي از جيب درآورد به سر مي گذارد)
سوت قطار ……………..
مرتضي: سلام جعفر آقا
جعفر: سلام عليكم خسته نباشي
مرتضي :ممنون …قرار شده از حالا من همپستتون بشم
جعفر : به خيريت…قيافت آشناست ،جايي نديدمت ؟
مرتضي:چرا اگه خاطرتون باشه موقع نسب خط اهن با هم كار مي كرديم
جعفر: نگفتم … آره يادم آمد
مرتضي : دوران خوبي بود
جعفر : آره ، دوران خوبي بود (با خنده) اون چيه رو سرت؟
مرتضي : چي … اينو ميگي ؟
جعفر : آره ، همون ،خيلي مضحكه
مرتضي: عوضش كلاه گرميه ، زنم بافته (با نگاهي حاكي از قدر شناسي كلاه را مي نگرد
جعفر : بيا بيا بشين تا يه چايي برات بيارم
سوت قطار ……………………
مرتضي: ممنون
جعفر : (چاي مي آورد) از اون موقع خيلي مي گذره
مرتضي: خيلي… قرار بود برا من چاي بياري
جعفر : قبلاً قرار بود (مي خندد و چاي را به او تعارف مي كند)
مرتضي : فكر مي كردي انقدر دووم بياريم ؟
جعفر : كار سختيه،نه؟
مرتضي: سخت !… اما به لذتش مي ارزه
جعفر : چه لذتي… همه عمرمون توي اين مسير گذشته
مرتضي : فقط ما؟
جعفر : بچه ها هم ،اونا هم توي اين مسير راه افتادن و قد كشيدن
سوت قطار……………..
صداي قطار آرام آرام نزديكتر ميشود
مرتضي :(يكه مي خورد)بچه ها …
جعفر: ها
مرتضي: همين جا بودن …
جعفر:(با وحشت و فرياد)،احمد، نرگس…
مرتضي: نرگس،احمد…
|
سرا سيمه اطراف را جستجو مي كنند و در حالي كه هر كدام در يك طرف خط آهن مشغول |
مرتضي: (نفس راحتي مي كشد) نصفه جون شديم،ديگه از اينجا دور نشيد …
جعفر : همين اينجا جلوي چشم ما بازي كنيد (روي نيمكت جلوي اطاقك مشتاقانه بازي بچه ها را
مي نگرد لحظه اي بعد نرگس قهر آلود بطرف جعفر و مرتضي مي رود.)
مرتضي (به نرگس):چته بابا چرا گريه مي كني … احمد… دستتو درد آورد… كجاشو؟ببينم… اينجا…
بذار ببوسمش خوب بشه … خوب شد … آفرين دخترم… حالا نوبت احمد الآن حسابشو مي رسم (احمد را دنبال مي كند و احمد به جعفر پناه مي برد)
جعفر: بابا مرتضي ميگه حواسش نبود ،ديگه اين كارو نمي كنه
مرتضي : قول ميده
جعفر : (احمد پايش را چسبيده) قول ميدي… ميگه قول ميده
مرتضي : اگه يه بار ديگه ،فقط يه بار ديگه اين دختر خوشگلمو اذيت كني من ميدونم و تو،باشه؟!
جعفر : خوب، حالا با هم آشتي كنيد (دو كودك به وسط خط آهن برميگردند،دست در دست هم)
مرتضي: همش نگران آينده اشونم
جعفر : خدا بزرگه،اونجا رو نگاه كن (اشاره به بچه ها )
احمد و نرگس با خوشحالي وسط خط آهن همراه صداي دف مي خوانند و بازي مي كنند
صداي قطار همچنان در متن
احمد: توكه ماه بلند در هوايي منم ستاره ميشم دور تو مي گردم (مانند ستاره دور نرگس را مي گيرد)
نرگس: تو كه ستاره مي شي دورمو ميگيري منم ابري ميشم روتو مي گيرم(ابرميشود)
احمد: تو كه ابر مي شي رومو مي گيري منم بارون مي شم تن تن مي بارم (بر نرگس مي بارد نرگس خيس مي شود)
نرگس: تو كه بارون مي شي تن تن مي باري منم سبزه مي شم سر در مي يارم(مانند سبز رشد
مي كند)
احمد: تو كه سبز مي شي سردر مي ياري منم گل مي شم و پهلوت مي نشينم(كنار نرگس مي نشيند)
نرگس : تو كه گل مي شي و پهلوم مينشيني منم بلبل مي شم چه چه مي خونم ( )
|
صداي دف دو كودك شاد و رقصان را تا خروج از راست همراهي سپس خاموش مي شود . |
سوت قطار …………………
مرتضي:پير مرد و ببين عين بچه ! … دست بردارم نيست
جعفر:ها…هه هه هه … ياد بچگيشون كه مي افتم بي اختيار خودمو جاي اونا حس مي كنم
مرتضي:معلومه
جعفر:چقدر زود بزرگ شدن
مرتضي:… سالها چه عجله اي داشتن
جعفر:ما هم كه بدمون نميومد
مرتضي:ها؟هه هه هه … ما عجلمون بيشتر بود
سوت قطار……………..
آرام همانجا – كنار خط آهن –چهار زانو مي نشينند – جعفر راست و مرتضي چپ – مكتب
خانه - صداي حركت قطار همچنان در متن
مرتضي: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
احمد-12 ساله- و نرگس –1ساله- از چپ خط آهن وارد مي شود و روبروي پدارانشان مي نشينند و به همراه آنها آيات زير را مي خوانند.
مرتضي:اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
جعفر:بسم الله الرحمن الرحيم[1]
مرتضي و جعفر:الم نشرح
احمد و نرگس:الم نشرح
…
….
ادامه آيات
مرتضي: والي ربك فارعب و الي ربك فارغب. (بسوي خداي خويش مشتاق باش)
به فرمان دست آنها احمد و نرگس در حال تكرار آيه مباركه است خارج مي شوند. جعفر
به دنبال آنها تا خروجشان از صحنه به راست مي رود
جعفر:والي ربك فارغب و الي ريك فارغب
سوت قطار ……………..
مرتضي:اون روز تو توصف اول بودي
سوت قطار ……………..
جعفر حركت دست خود را كه با گفتن آيه و الي … منطبق بود با يك حركت سريع به مشتي
گره كرده در تظاهرات مبدل مي كند . سوت هاي مقطع قطار لحظه اي بعد اين صدا آرام
آرام جايش را به صداي شعار زناني مي دهدكه در زمينه حركت قطار شنيده مي شود :
اي شهيد حق آيم بسويت بهشت موعود در پيش رويت … اطاقك همچنان در تاركي
مرتضي:سلام جعفر
جعفر:سلام عليكم
مرتضي:جمعيتو مي بيني؟
جعفر:چي؟
مرتضي:ميگم جمعيتو مي بيني؟
جعفر:آره ماشاالله
مرتضي:آره ماشاالله
مرتضي:جاي سوزن انداختن نيست
جعفر:فتواي تازه آقا رو شنيدي؟
مرتضي:كه سرباز فرار كنن؟
جعفر:همون
مرتضي:آره شنيدم
جعفر:احمد هنوز سربازه
مرتضي:مگه اون مسلمون نيست؟
جعفر:چطور
مرتضي:ديشب اومد
جعفر:(خوشحال)حالا كجاست؟
مرتضي:اوناها تو جمعيته
(احمد-19 ساله- با مشتهاي گره كرده از چپ خط آهن وارد مي شود)
جعفر:نرگسم تو زناست
(نرگس - 17ساله- نيز با مشتهاي گره كرده وارد و پشت سر احمد به تظاهرات مي پردازد)
جعفر:خيال نداره زنشو ببره
مرتضي:كي؟
جعفر:هر چه زودتر بهتر
مرتضي:همين امشب چطوره
جعفر:خوبه
مرتضي:مباركه
(رگبار مسلسل صداي صداي تظاهرات كنندگان را خاموش مي كند.داد و فرياد.ناله
و ضجــه ، سوت ممتد قطار شبيه آژير آمبولانس .جعفرو مرتضي به محوطه جلوي
اطاقك مي گريزند.)
مرتضي:كنار بكشيد احمد،نرگس …
جعفر:پناه بگيريد پناه بگيريد …
مرتضي(ملتهب)نگاهشون كن ،نگاشون كن … آهاي مگه با شماها نيستم ؟
جعفر:مي خوايد خودتون رو به كشتن بديد؟… چكار مي كنيد …
(احمد نرگس در حال تظاهرات از راست خط آهن خارج مي شوند )
مرتضي:(فرياد مي زند )مگه كر شديد (به زانو در مي آيد)
سوت قطار ……………
سرو صدا و همهمه جمعيت خاموش .اطاقك روشن.
سوت قطار ……………
جعفر:هنوز صداي گلوله هاي طاغوت تو گوششون بود كه يكي ديگه رو به جونمون انداختن
مرتضي: (عكسي از جيب در مي آورد با افسوس ) بي دنيا نذاشتن جوونا نفسي تازه كنن
جعفر:(به طرف مرتضي رفته عكس را مينگرد)خيلي وقته نيومده.
مرتضي:ديروز نامه ش رسيد
جعفر:اوضاش چطوره؟
مرتضي:بد نيست سلام رسونده
جعفر:سلامت باشه ديگه چي نوشته؟
مرتضي:نوشته به مدرسه ش خبر بدم كلاسشو يكي ديگه اد اره بكنه…اين ماه هم نمياد
جعفر:مي نوشتي لا اقل بخاطر نرگس سري بزنه
مرتضي:نوشتم
جعفر:اگه موقع تولد بچش اينجا باشه خوبه(بچه خيالي را از زمين بلند كرده و به هوا اندازد و مي گيرد)
قربون نوه قشنگم … ببين چه چشماي قشنگي داره به بابا بزرگش رفته (اشاره به خودش . خنده)اوه
چيه هنوز اخمات تو همه.
مرتضي:چي بگم و الله
جعفر :مگه كجا رفته ؟ها؟غير از اينه كه اون مسافر دياريه كه همه ما آرزوي رفتن به اونجا رو داريم…
اونجا رو داريم… بر ميگرده… انشا الله سلامت بر مي گرده
مرتضي:دلم شور مي زنه ،جنگه برادر جنگ …
جعفر:پاشو ، پاشو خودتو ناراحت نكن ،داره دير مي شه،بايد برگرديم(در اطاقك مشغول شستن استكانها مي شود)
مرتضي:زحمت نكش ،استكانها رو مي شورم
جعفر:اگه خيال استكان شستن داشتي كله سحر پا نمي شدي راه بيفتي توي بيابون(خنده)
مرتضي:ميخواي بگي استكان شستن اينقده سخته
جعفر:بايد از تو بپرسن كه شبا خواب نداري هه هه هه … (شستن استكانها را تمام مي شود و وسايل را جمع مي كنند)وسط خط آهن آماده رفتن
جعفر: (جدي)تو اين وضعيت مي شد نره برادر؟
مرتضي:نه … (با هم دست ميدهند)تو اگه نبودي مرتضي چكار مي كرد؟
جعفر( در حال رفتن)هيچي ، اگه من نبودم يكي ديگه استكانارو مي شست
مرتضي:(با چشم جعفر را بدرقه مي كند ) به سلامت
مرتضي نيز از سمتي كه امده بر مي گردد
قطار بسرعت وارد تونل مي شود . اطاقك در تاريكي نور مسير خط آهن خفيف. هياهوي
مسافران در تونل سوت هاي مقطع قطار لحظاتي بعد قطار از تونل خارج مي شود . مسير
خط آهن روشن جعفر با وسايل كارش از چپ وارد با دقت و عجله خط آهن را كنترل و از
سمت ديگر خارج مي شود
سوت قطار……………..
مرتضي به آرامي با وسايلش از مسير خروج جعفر وارد ،خط آهن را كنترل و از سمت ديگر
خــارج مي شود.اين رفت و آمد يكبار ديگر به همان شكل تكرار مي شود سوت قطاراطاقك
از تاريكي بدر مي آيد .جعفر خوشحال از چپ وارد مي شود
جعفر:ببينم مثل ديروز كلك نزده (وارد اطاقك مي شود خوشحال) ايندفعه ديگه زودتر رسيدم… ولي بايد مطمئن بشم ( بيرون رفته اطراف را وارسي مي كند)ببينم اين پشت قايم نشده (خنده)خوب شد برم
چراغو روشن كنم … اينم قوري … چائي…چايي كجاست … ايناهاش … يه چائي واست درست كنم كه حظ كني … (گاه از پنجره مسير ورود مرتضي را مي نگرد و در خلال حرفها آوازي زمزمه مي كند )
اينم استكان (استكان را بالا آورده نگاه مي كند)آقا مرتضي استكانارو تميز بشوري ها هه هه هه … قندون… (محوطه بيرون را مرتب مي كند)… انگار اومد به درون اطاقك مي رود، از پنجره به وضوح
ديده مي شود.)
مرتضي:(از راست وارد مي شود) سلام جعفر
جعفر: (پيروزمندانه)سلام… دير كردي… چايي(از پنجره چاي را به مرتضي كه روي نيمكت زير پنجره نشسته تعارف مي كند)
مرتضي ميل ندارم
جعفر:ميل خودته،ولي جوشيده نيست ها.
مرتضي:ممنون چيزي از گلويم پايين نميره
جعفر: (با لبخند شيطنت آميز استكان و قندان به دست از اطاقك خارج مي شود)آدم كه پا به سن گذاشت كم اشتها هم مي شه(قدري چاي مي نوشه)… چه طعمي… نگفتي چرا دير كردي؟… البته بجر پيري علتهاي ديگري هم مي تونه داشته باشه مثلاً بد شانسي ها؟
مرتضي:ناي راه رفتن نداشتم
جعفر:از پيريه ،آره،اين از عوارض پيريه چارشم اينه كه چاييه دست پخت منو بخوري. صبر كن (از
اطاقك چاي مي آورد)… چه رنگي به به … بگير خستگي رو از تنت مي بره
مرتضي: نمي تونم
جعفر:بگير دستمو رد نكن (مرتضي چاي را مي گيرد)… خوب چرا معطلي؟!!! بخور ديگه سرد ميشه…
مرتضي: ( استكان را روي نيمكت ميگذارد . ناراحت)گفتم كه از گلوم پايين نمي ره
جعفر:چرا،چيزيت شده؟
مرتضي:هي … هيچيم نيست
جعفر:نه انگار ناراحتي ؟!!!
مرتضي: (با بغض) چيزيم نيست
جعفر: خبري شده … تو داري گريه مي كني !!!
مرتضي:گريه؟(به آرامي اشكش را پاك مي كند )… راستي ،خدايه امونتي ديگه بهمون داد جعفر
جعفر:چي؟منظورت چيه؟
مرتضي:يه مهمون تازه برامون رسيده يه بچه قشنگ … (با افسوس)ديشب (دختر بچه اي از سمت راست وارد شد و به سمت چپ مي رو د)
جعفر:خبرم نكردي
مرتضي:نشد …
جعفر:نشد!!! چرا آخه؟!!!
مرتضي : نتونستم
جعفر: (وحشت زده)نرگس؟نرگس سر زا؟!!!
مرتضي:نرگس نه …
جعفر: خدايا
مرتضي:خدايا
جعفر: بگو ديگه جونمو به لبم رسوندي مرد
مرتضي:ديشب چند نفر از سپاه اومدن خونمون
جعفر: خوب
مرتضي:بقيشو خودت مي دوني
جعفر:نه نه من چيزي نمي دونم
مرتضي :جسدشم پيدا نشده
جعفر:اما… اما مگه مي شه اون بچشو نبينه… مرتضي ؟!!!
مرتضي:طاقتم نگرفت تو خونه بمونم جعفر (جعفر مرتضي را سخت در آغوش مي كشد)
جعفر:احمد زودتر از ما رسيد مرتضي
مرتضي:چه زود… (بغض آلود)آنروز… يادته آنروز چقدر قشنگ شده بود؟
جعفر:چشماش … چشماش چه برقي مي زد
سوت قطار………………
مرتضي:عين فرشته ها (بطرف خط آهن مي دود و انتهاي سمت چپ را مي نگرد و بر مي گردد)جعفر جعفر. دست بجنبون رسيدن . عجله كن، برس … بيا ببين چي شدن ماشا الله
جعفر قندان را از روي نيمكت برداشته به پيشواز عروس و داماد مي رود
سوت قطار. اطاقك در تاريكي فرو مي رو د احمد و نرگس با لباس عروسي در كنار هم از چپ وارد
مي شود .احمد لباس دامادي به تن و لكه اي قرمز بر پيشاني دارد .جعفر بر سر عروس و داماد كه اينك مرتضي آرام دورشان مي گردد قند مي پاشد. كسي دف مي زند و مي خواند . سوت هاي ممتد قطار. صداي حركت قطار تمام صحنه را پر مي كند.